صادق هدایت دارد دوباره مد می شود، چنان که جلال آل احمد مدتی است از مد افتاده است. یعنی جامعه ما هنوز آنقدر پیشرفت نکرده است که بتواند در بسیاری از اثار و آراء و برنامه های اجتماعی - ونیز صاحبان این آثار و آرا – اغراض گونماگون را از یکدیگر تمیز دهد ، و وجوه گوناگون هر پدیده ای رابا میزان و معیار ویژه آن بسنجد و به نقد بگذارد. یا قبول است یا رد. یا زنده باد یا مرده باد. بدتر از این : یک روز قبول، یک روز رد ، یک روز زنده باد ، یک روز مرده باد . هدایت تا زنده بود و نفس می کسید مردود و مطرود بود اگر با هیئت حاکمه ادبی و سیاسی در نیفتاده بود، او هم استاد محترمی می شد، و کتابهایش را هم نه با پول خودش بلکه با پول بازار چاپ می کرد. آن وقت او هم می توانست برای مسکن و معاش خود متکی به پدر و مادرش نباشد و خفت و خواری دائمی آن را نکشد آن وقت او هم می توانست سری در یر ها داشته باشد. آن وقت او هم می توانست شاگردانی داشته باشد که در محضر درس او حاضر شوند، و برای بهره گیری مادی و معنوی از دانش و مقامش جلوی او نگ بیندازند. چنان که اگر با حزب توده در نمی افتاد، و به هدفهای سیاسی استالینی و ارزشهای هنری ژدانفی تن می داد، طردش نمی کردند و – همراه با کافکا – مایوس و منحطش نمی خواندند. نه همان، که به یک اسطوره زنده تبدیلش می کردند که فقط به درد پرستیدن بخورد.، و هر کس کوچکترین انتقادی به راه ورسم و حرف و سخن او می داشت به جاسوسی امپریالیسم متهم گردد. اما هنوز کفنش خشک نشده بود که ماشین بتسازی و بت پرستی از چند سو به کار افتاد. خودش که زحمتش را کم کرده بود و دیگر موی دماغ نمی شد. مردنش هم که شیک بود و آلامد . ارثیه هم که دست نخورده در انتظار مرده خوری بود. و همینطور بود که در ظرف دو سه سال هدایت مطرود و مردود و تنها و دربدر به بتی تبدیل شد که هیچ نفس کشی جرات نمی کرد به آن چپ نگاه کند. حتی گفتند و نوشتن که قاتل هدایت امپیریالیسم بود.
در این میان کودتای 28 مرداد تاثیر خود را گذاشت . هجوم دشمنان داخلی و خارجی به نهضتی که مردم از آن خود می دانستند، و انهدام قابل اجتناب حزب توده ، سبب سرخوردگی و افسردگی شدید جامعه روشنفکری شد. بازار تریاک و هروئین و عرق رواج یافت، و کیش خودکشی جای آرزوهای واهی دست یافتن به بهشت روی زمین را گرفت.
در دو دهه 40 و 50 مد عوض شده بود. در این سالها بود که آل احمد و شریعتی (صرف نظر از تفاوت ها ی بزرگی که با هم داشتند) رفته رفته پیامبر و سپس خدا شدند. در جامعه روشنفکری «جلال» تا اندازه زیادی جای «صادق» را گرفت. این بار ارگانهای «نظام شاهنشاهی » سر رشته را در مورد «صادق» به دست گرفتند، چون آنها هم مد عوض کرده بودند ، و دیگر از صادق و نیما هراسی نداشتند. یکی مینوشت مرگ هدایت فاجعه بود و دیگری می نوشت که هدایت به خاطر دختری که یکی از دوستان جوانش به خود جلب کرده بود خود کشی کرد . اگر به عنوان نمونه روزنامه های کیهان و رستاخیز آن دوران را ورق بزنید خواهید دید که چه خبر بود.
امروز جلال از سکه افتاده بود ولی صادق دوباره در جامعه روشنفکری مد شده است. آخر نه این است که مدرنیست بود و آزاد اندیش و ضد عرب؟ حوادث جهان کمونیسم هم دیگر جای زیادی برای این نگذاشته است که باز هم با چماق زادانفی به جان هدایت بیفتیم (بگذریم از اینکه یکی از دست اندر کاران آن دوران حتی در همین اواخر هم بوف کور را منحط و دکادان خواند.) لزومی هم ندارد که اظهار لطف هدایت را به رژیم سابق و سمبلهای آن به یائ آوریم : در میهن پرست ، حاجی آقا ، قضیه خر دجال ، توپ مرواری و جاهای دیگر. یعنی چه ما استالینیست باشیم چه هوا خواه استبداد سابق، امروز باز هم می توانیم از ارثیه هدایتی که تا زنده بود مظلوم خود ما بود استفاده تاکتیکی کنیم.
اما کتاب مصطفی فرزانه را نباید یکی دیگر از نمودهای این موج جدید هدایت پرستی در شمار آورد. چون ، اولا، بر خورد او بت موضوع – هر چند بر خورد انتقادی نیست – از بت پرستی به دور است. ثانیا فرزانه هدایت را می شناخته و گاه و بیگاه – خاصه در اواخر عمر او در پاریس – همنشین و هم صحبت او بوده . ثالثا ، اگر فرزانه به نیت خاصی این کار را کرده بود ، و در خود ایران می شد چنین دکانی باز کرد- به این کار دست بزند، اگر چه بهتر بود که پیش از این ، و در خود ایران ، این کار را کرده باشد (خیلی سال پیش ، فرزانه دو مقاله در این باره نوشته بود که بعدا به آن اشاره خواهیم کرد.)
جلد اول آشنایی با صادق هدایت کتابی است هم درباره هدایت و هم درباره نویسنده آن. این نکته تا اندازه ای قابل فهم است، چون موضوع این جلد از کتاب گزارش و گفتگوها و رفت و آمد هایی است که این دو با هم داشته اند، اما این هم هست که گاه و بیگاه از این حد فراتر می رود، و گذشته از هدایت به فرزانه هم می پردازد.
یک نکته دیگر که چشم خواننده نقد گر را می گیرد این است که شرح وقایع – به ویژه گفتگو ها – با چنان دقت و حزئیاتی آورده شده است که بعید می نماید پس از چهل سال و بیشتر به این روشنی در ذهن نویسنده باقی مانده باشد. در نتیجه، برداشت نقد کننده این است که نویسنده آنچه را از تماسهای خود با هدایت به یاد داشته با چیز های دیگری که از آراء و عقاید و رفتار و کردار و خلق وخوی او شنیده و خوانده بوده، در امیخته، و بسیاری از گفتگو ها را نه از حافظه، بلکه از ترکیبی از خاطره و تخیل به این صورت پرداخته است. در انگلیسی و فرانسه «واقعیت» را fact و «داستان» را fiction می گویند. چند سالی پیش از نورمن می لر نویسنده آمریکایی اصطلاح Faction را ساخت، یعنی داستانی که بر مبنای واقعیت قرار دارد. اگر برای این منظور واژه افسانه را برای faction به کار بریم، می توان گفت که معدل faction در فارسی واقع سانه است یعنی ترکیبی از واقعیت و افسانه . رویهمریخته ، خاطرات فرزانه از تماس هایش با هدایت به واقع سانه نزدیک تر است تا به واقع محض.
باری، همین که کتاب بر مبنای واقعیت قرار دارد سبب می شود که چهره جدید و ناشناخته ای از هدایت به دست ندهد، و به کشف بزرگ تازه و غیر مترقبه ای درباره او منجر نگردد. به عبارت دیگر هدایتی که از لابلای صفحات این کتاب تجلی میکند، همان است که تا کنون از نوشته ها و گفته هایش، ونیز خاطرات و یادداشتهای دوستان نزدیکش برآمده است: خجول، خودخور ، عصبانی ، نساز، بی اعتنا، فروتن، با عزت نفس ، وبا همان تکیه کلام ها و اصطلاحات گاس، موجود وحشتناک معلومات مرده شور ، رجاله ها و جزآن.
اما ارزش تاریخی جلد اول کتاب فرزانه درآن بخشی است که از تماس ها و گفتگو های خود با هدایت در پاریس سخن می گوید. این دوره از زندگی هدایت، یعنی آن چهار ماه و چند روز اقامت او در پاریس که به گورستان پرلاشز منتهی ، روی همرفته تاریک مانده است. خود فرزانه بخشی از خاطرات این دوره را بیشتر منتشر کرده بود، و اکنون با تفصیل و جزئیات بیشتری شرح داده است. اما هنوز هم دقیقا روشن نیست که هدایت – جز تماس با فرزانه و دو سه تن دیگر، و نوشتن چند نامه، و سفر کوتاهی به هامبورگ – در این مدت چه می کرده است. یعنی غیر از نگرانی و خودخوری و افسردگی . احتمالا هیچ .
هدایت روز سوم دسامبر 1950 از تهران به عزم پاریس حرکت کرد، و در روز نهم آوریل 1951 جنازه اش را کشف کردند. در این زمینه افسانه های بزرگی ساخته شده است که ذکر مختصر آنها بی مناسبت نیست. مطابق این افسانه ها، هدایت در تهران تصمیم ه خود کشی گرفته بود، اما می خواست در پاریس خودکشی کند. یکی از دلایلی که آورده اند این است که هدایت تهران را لایق نمی دانست که در آن خود کشی کند.دلیل دیگر این است که او عاشق پاریس بود . و دلیل سوم برعکس اینکه او نمی خواست سرزمین آریایی خود را با خون خویش بیالاید. جدا اما اسناد و مدارک موجود نشان می دهند که او به تشویق چند تن ازدوستان مقیم پاریسش (به ویژه دکتر حسن شهید نورایی) با یک مرخصی استلاجی چهار ماه به پاریس رفت ، به این امید که - با کمک آن دوستان – تا می تواند در پاریس بماند، و از تنگنایی که دوست و دشمن در ایران برای او ساخته بودند رهایی یابد. و چنانکه خواهیم دید ، و قتی کار در پاریس سخت شد، او حتی به اقامت در ژنو و لندن نیز چشم امید دوخته بود. و هنگامی که خود را کشت مرخصی تمام شده بود، و امید تمدید آن نیز نمی رفت، و نقشه های اقامت در ژنو و لندن نیز (دست کم به گمان او) نقش بر آب شده بود. هدایت از ایران به قصد فرار رفت ، نه خودکشی اما وقتی که راه فرار را مسدود یافت ، خودش را کشت.
هدیت اول به ژنو پرواز کرد، و روز بعد – 4 دسامبر – به پاریس رفت. این که فرزانه از قول هدایت می گوید که جمال زاده او را «به روز ... در ژنو به خانه اش برد» باور کردنی نیست. این دو تن دوستان دیرینه و صمیمی بودند. گذشته از دوستی، هدای برای جمال زاده احترام و حق شناسی بود و پاس سالهای دراز دوستی و مهربانی بی شائبه جمال زده را اینگونه نمی داشت. ساعتی را هم که فرزانه از قول هدایت به افتخار جمال زاده در ژنو به او داده بود، پیش از این جمال زاده توسط محمود تفضلی برای او به تهران فرستاده بود. و نیز اشاره ای که فرزانه از قول هدایت به افتخار جمال زاده به این که هدایت زیر سقف خانه او خوابیده است. می کند بعدا در چند جااز زبان و قلم خود جمال زاده نقل شده است. باری این نمونه ها از جمله ثابت می کند که جز ئیات خاطرات فرزانه به واقع سانه نزدیک تر است تا به واقعیت. و نیز از همین دست است تصفیه حسابهای رقیقی که فرزانه در اینجا و آنجای کتاب با دیگران می کند: با صادق چوبک، با بیژن جلالی ، با فریدون هویدا ، و دیگران. حتی مصدق السلطنه هم مصون نمی ماند.
باری ، هدایت که به امید دوست بسیار نزدیکش دکتر حسن شهید نورایی (مستشار اقتصادی سفارت ایران در فرانسه)به پاریس رفته بود، پس از ورود پی برد که شهید نورایی سخت بیمار است (او دو سه روز پس از خود کشی هدایت در حال اغماءدر گذشت). هدایت حتی امید بسته بود که شهید نورایی در دستگاهش به او یک کار دفتری بدهد تا بتواند در پاریس بماند . اما این امید هم واهی از آب در آمد، چنانکه در نامه 22 دسامبر 1951 (از پاریس به تهران) به انجوی شیرازی نوشت:
دکتر شهید نورایی ناخوش است و از او هم گاهی دیدن می کنم. و لیکن گویا احتیاج به منشی ندارد، چون یک نفر زن فرانسوی را استخدام کرده است. بر خلاف آنچه تظاهر میشد کسی از ورود من غرق در شادی نشد. من هم حسابم از دیگران به کلی جدا است.
در این مدت هدایت به هر دری زد که بتواند در اروپا بماند . ماندن در پاریس (بدون داشتن شغلی در یک موسسه ایرانی)کار مشکلی بود، چون هم گرانی بعد از جنگ بی داد می کرد، و هم به زحمت اجازه اقامت می دادند. هدایت از طرفی پیش این دکتر و آن دکتر می رفت که برای تمدید مرخصی استعلاجی خود از دانشگاه هنر های زیبا (که در آن مترجم فرانسه بود، و ماهی 490 تومان حقوق میگرفت )گواهینامه بگیرد، و از طرف دیگر در صدد بود که اگر ادامه اقامت در پاریس ممکن نشد به ژنو یا لندن برود. او در نامه 9 فوریه 1951 (از پاریس به تهران) به انجوی شیرازی مینویسد:
امروز کاغذی را که در 17 ژامویه برایت فرستاده بودم به علت نقض آدرس برگشت ، و آن عبارت از اسنادئ بیژن جلالی برای تهیه ارز است. در جوف این پاکت می فرستم تا آن را به جریان بیندازی. زندگی روز به روز در فرانسه گرانتر میشود به علت جنگ و گه کارهایشان مالیات را مرتب بالا می برند اوضاع مالی من تعریفی ندارد. تقریبا کفگیر به ته دیگ خورده و گمان می کنم که هامبورگ رفتم و برگشتم دیگر چیزی در بساط نباشد.
ضمنا معلوم میشود که روابط هدایت با بیژن جلالی (خواهر زاده اش) آنقدر هم بد نبوده که از خاطرات فرزانه بر می آید، و گرنه اسناد (لابد اسناد اشتغال به تحصیل) او را نمی فرستاد که انجوی ب استناد به آن برای هدایت ارز تهیه کند.و اما در همین نامه هدایت در باره کوشش برای گرفتن گواهی نامه طبی هم گفتگو می کند ، که فرزانه نیز در کتابش ز آن یاد کرده است:
من در همان اوایل وردو به دکتر مراجعه کردم و مقداری اسناد تهیه کردم که تاریخ آن مطابق دسامبر سال گذشته . حالا اگر بخواهم آنها را به صحه سفارت برسانم و به تهران بفرستم که تمدید مرخصی بدهند تاریخش به دبه ای که درآورده ام وفق نمی دهد و از قرار معلوم مبلغ ارزی که مجبورند بدهند زیاد خواهد شد. آن وقت اگر بگویم از اول بهمن آمده ام تکلیف این موضوع چیست؟ حال دکتر شهید نورایی خطر ناک است . نمی دانم چه خواهد شد. من تقریبا هر روز به او سر می زنم ولی اوضاش خراب است.
هدايت در هامبورگ يك هفته مهمان دوستش فريدون فروردين بود. در اين فاصله انجوي از تهران به ژنو رفت، و پس از ازگشت هدايت از هامبورگ، چند روزي براي ديدن هدايت از ژنو به پاريس سفر كرد. پس از بازگشت انجو به ژنو ،هدايت در 26 فوريه 1951 به جمال زاده نوشت:
دو سه ماه از مرخصي محدودي كه داشتم حسابي نفله شد. اخيرا مسافرتي به هامبورگ كردم. بر خلاف انتظار خيلي خوش گذشت. از اينجا كه خيري نديدم. به علاوه اشكالات خيلي مضحك براي جواز اقامتم مي كنند. اين است كه خيال دارم فرانسه ر ترك بكنم و باقيمانده مرخصي را در لندن يا سوئيس بگذرانم . از قراري كه شنيده ام ويزاي {سوئيس براي} شيعيان علي به اشكال تهيه مي شود. لذا خيال مسافرت به لندن را دارم، تا چه پيش بيايد. به هر حال از مهمان نوازي آن روز سركار بسيار متشكرم و خواهشمندم از قولم سلام فراوان به خانمتان برسانيد.
به عبارت ديگر چون اميدي براي پيدا كردن كار يا كمك گرفتن دوستان پاريس نمانده بود، هدايت به فكر افتاده بود كه يا به سوئيس يا به لندن برود. اميدش در ژنو به جمال زاده بود، چون انجوي از نظر امكانات زندگي در شرايطي نبود كه بتواند به هدايت كمك مادي كند. دست كم هدايت مي توانست مدتي در خانه جمال زاده براي و در يكي از ادارات سازمان ملل كاري پيدا كند. چندين سال پيش از اين، هنگامي كه هدايت در بمبئي بي پول بود، جمال زاده براي او مقداري پول فرستاده بود، و او هم پذيرفته بود. خيال سفر به لندن نيز بي ترديد به اميد دوست ديرينش مسعود فرزانه بود ،چون مينوي چند سال پيش از اين از لندن رفته بود. باري،معلوم نيست كه نقشه لندن رفتن به كجا كشيد. اما دوباره سوئيس يكبار وقتي كه انجوي در پاريس بود متفقا براي گرفتن ويزاي سوئيس به سفارت آن كشور در فرانسه رجوع كرده ،ولي – به دليل تيرگي موقت روابط ايران و سوئيس ، كه انجوي شرح آن را مي دهد – موفق نشده بودند.
فرزانه در كتابش از سفر هدايت به هامبورگ ،و نيز سفر كوتاه انجوي به پاريس ،ياد مي كند،اما در خاطرات او اثري اثري از مشكلات مالي هدايت، و نقشه رفتن به لندن و سوئيس نيست. لابد هدايت نمي خواسته است در اين زمينه با دوستان پاريس صحبت كند .خاصه با توجه به اينكه فرزانه در آن زمان جوان و دانشجو بود. از سوي ديگر،فرزانه بايد از معدود ايراني هايي بوده باشد كه هدايت با آنان در پاريس حشر و نشري داشته،چون در نامه 22 دسامبر 1950 خود به انجوي (از پاريس به تهران) مي نويسد:
با ايراني ها چندان جوششي ندارم ،بجز يكي دو نفر . وليكن چيزي كه مضحك است (علاوه بر اين كه تا حالا دست از پا خطا نكرده ام) حتي ميل رفتن به سينما و تئاتر و كافه و غيره را هم ندارم، و خيلي زودتر از تهران شب ها به خانه مي روم و مي خوابم.
اشاره به دست از پا خطا نكردن احتمالا يا به تماسهاي جنسي و يا به استعمال مواد مخدر است. از سوي ديگر، اين كه مي گويد حتي ميل رفتن به سينما و تئاتر و كافه و غيره هم ندارم ظاهرا با شرحي كه فرزانه از كافه نشينيها (و حتي كاباره رفتنهاي ) مكرر خود با هدايت مي دهد نمي خواند. لابد بعد از اين تاريخ هدايت به گردش و تفريح ميل بيشتري پيدا كردهع بوده است. فرزانه از گردش با هدايت در اطرا ف پاريس (خاصه cachan كه زماني هدايت در جواني در انجا خانه داشت). نيز به تفضيل گفتگو مي كند. عين اين تجربه را انجوي هم (در سفر كوتاه خود به پاريس ) با هدايت داشته است. در هر حال ، باز هم در نامه 14 ژانويه 1951 هدايت به انجوي (از پاريس به تهران) مي خوانيم كه:
اينجا به من خيلي خوش نميگذرد و تقريبا از همه كنار كشيده ام مخصوصا از ايراني ها و مخارج به ته مي كشد. اما هيچ اهميتي ندارد و ديگر بالاي سياهي رنگي نيست.
تا اينجا خلاصه كنيم . هدايت سوم دسامبر 1950 به سوي پاريس حركت كرد و چهارم دسامبر (پس از يك شب توقف در ژنو ) به آنجا رسيد. شهيد نورايي در بستر مرگ بود ، و (بر خلاف انتظار هدايت ) نمي توانست شغلي در سفارت براي هدايت دست و پا كند. هدايت در اواسط فوريه يك هفته در هامبورگ مهمان بود. در اين فاصله ،پس از اين ، اولا كوشش مي كرد كه با گرفتن گواهي نامه طبي مرخصي استعلاجي خود را در تهران تمديد كند، و ثانيا در صورت امكان با ژنو (بيشتر به اميد جمال زاده ) يا به لندن (به اميد فرزانه) برود. از برنامه لندن خبر ديگري در دست نيست،اما سفارت سوئيس – دست كم يك بار – از دادن ويزا به او سر باز مي زند. مخارج هم كه داشت به ته مي كشيد.
آخرين نامه هدايت به برادرش محمود به تاريخ 10 مارس 1951 ، يعني يك ماه پيش از خود كشي اوست. سه روز پيش از اين ،سپهبد رزم آرا،شوهر خواهر هدايت در تهران ترور شده بود. او در اين نامه مي نويسد:
شرح پيش آمد اخير تهران را در همه روزنامه هاي اينجا نوشند،وليكن مثل همه چيزها معلوم نيست كه ددر حقيقت چه بوده است. چيزي كه مسلم است يك ترور سياسي بوده ،و از اين به بعد معلوم مي شود كه كسي در ايران تامين جاني ندارد... به هر حال جاي تاسف است، و از قول بنده ،خدمت همشيره انورالملك تسليت بگوئيد...
از اوضاع من خواسته باشيد به همان طرز سابق مي گذرد ، يعني بي تكليفي و دوندگي براي جا و غذا و هزار جور اشكالات مضحك ديگر. چون فرانسه حالا با سابق از زمين تا آسمان فرق كرده ، و هيچ طرف مقايسه نيست... عجالتا با اشكالات زياد دو ماه تمديد جواز اقامت را گرفتم ،وليكن خيال دارم به سوئيس يا جاي ديگر بروم. اشكالات زيادي براي ايرانيان است.
در نقل قول بالا يك جمله پس از تامين جاني ندارد رابه حكم ضرورت حذف كرده ايم. اما در هر حال اشاره هدايت به ترور رزم آرا كوتاه و خيلي رسمي است(جاي تاسف است). روابط هدايت با رزم آرا چندان خوب نيود، و رزم آرا هم ظاهرا كمكي به او نمي كرد (هدايت در سال هاي آخر عمر خود با دكتر مظفر بقايي روابط دوستانه نزديكي داشت. به گفته محمود هدايت، كه به رزم آرا خيلي نزديك بود ،وقتي كه بقايي در مجلس بست مي نشست هدايت با گل و شيريني به ديدار او مي رفت ،و رزم آرا از اين كار او سخت آزرده بود). وگرنه رزم آرا مي توانست با يك تلفن مرخصي او را تمديد كند، و سفير ايران در فرانسه نيز با يك تلفن براي هدايت ويزاي فرانسه و سوئيس بگيرد . باري ،چندي پس از ترور رزم آرا ،هدايت به مصطفي فرزانه گفته بود كه پيش از آن «بچه هاي سفارت ..برايم تره خورد مي كردند ،به خيال اين كه رزم آرا ،چون شوهر خواهرم است،آبي ازش گرم مي شود ... ولي از وقتي كه رزم آرا را كشته اند ديگر محل سگ هم بهم نمي گذارند.»
از سوي ديگر ،پس از خود كشي هدايت شايعاتي (بيشتر از جانب حزب توده) در تهران منتشر شد كه دليل خودكشي هدايت ترور رزم آرا بوده است(روابط حزب توده با رزم آرا خوب بود، و به قول يكي از دست اندر كاران آن دوران ،پس از قتل رزم آرا خوب بود،و به قول يكي از دست اندر كاران ان دوران، پس از قتل رزم آرا توده ايها چنان خشمناك بودند كهاگر تيرشان مي زدي خونشان بليرون نمي آمد. در حقيقت به كودكان پدر مرده مي مانستند..). چنين ادعايي را جدي نمي توان گرفت . با اين وصف ،بعيد نيست كه قتل رزم آرا به طور غير مستقيم در تشديد افسردگي هدايت تاثير داشته بوده است. چون از طرفي خواهر و خانواده اش بر اثر اين فاجعه بزرگ خانودگي (آن هم به ترتيبي كه به وقوع پيوست) سخت غمگين و عزادار بودند، و از طرف ديگر حال و روز آن را نداشتند كه به هدايت و گرفتاري هايش (كه هر گز به درستي براي آنها قابل فهم و هضم نبود ) بپردازند. بنابراين ديگر از آنان نه انتظار كمكي بود و نه حتي حس همدردي نسبت به افسردگي هدايت، كه در شرايطي عادي هم دليلش را نمي فهميدند ، و چه بسا آ ن را پاي تنبلي و بي عاري و خود خواهي و الكل و ترياك مي گذاشتند.
دونكته در خاطرات مصطفي فرزانه به ويژه در خور بحث است. يكي اشاره اوست به آثار چاپ نشده اي از هدايت ،ديگري موضوع پولي كه هدايت در حساب بانكي فرزانه گذاشته بود.
فرزانه صحبت از دو داستان كوتاه منتشر نشده از هدايت ميكند كه دستنويس يكي از آنها را هدايت سرسري براي اوخوانده بود ، و ديگري را براي او خلاصه كرده بود. از آنچه فرزانه به ياد دارد خلاصه اولي از اين قرار است: دو نفر در قهوه خانه اي در سمنان به هم مي رسند و در باره خريد آن فهوه خانه و تغيير و تبديل آن (و مزرعه و اطراف آن) نقشه هاي دور و درازي مي كشند. اما ناگهان زلزله اي مي آيد و تا دو مسافر مزبور به خود مي آيند مي بينند كه قهوه خانه محو و نابود شده و تختي كه روي آن نشسته بودند بين دو شكاف بزرگي باقي مانده . اين داستان از نظر حال و هوا (اما نه موضوع) به شباهت به داستان كوتاه محلل نيست. داستان ديگر درباره عنكبوتي است كه عاق مادر شده و ديگر نمي تواند تار ببندد و متكي به زحمت ديگران شده است. اما از آنهخا هم چيز به درخوري عايدش نمي شود،و در گوشه اي مي خزد . اين داستان تمام نشده اي است كه خواننده را به ياد مسخ كافكا مي اندازد،جز اينكه در اينجا انساني به جانور تبديا نشده،بلكه جانوري علت وجودي خود را از دست داده است.
فرزانه در يكي از مقالات قديمي اش درباره يك رمان چاپ نشده نيز صحبت مي كند، ولي در اين كتاب فقط به كنايه از آن سخن مي راند،و درباره از بين رفتن آن نيز شرح درامايكي مي دهد . يكي از آخرين روزهايي كه فرزانه در هتل به ديدار هدايت مي رود مقار زيادي كاغذ پاره در سبد كاغذهاي باطله مي بيند . فرزانه كنجكاو مي شود ، و بالا خره مي پرسد كه اين كاغذ ها ي پاره كدام آثار هدايت بوده است: توپ مرواري؟ عنكبوت؟ معامله در سمنان؟ هدايت از جا در مي رود و حرفش را تائيد ميكند. توپ مرواري بعيد است چون يك نسخه دست نويس از آن داشته كه پيشتر براي چاپ و انتشار در پاريس ،از تهران براي شهيد نورايي فرستاده بود،كه بعد به دليل بيماري شهيد نورايي آن را پس گرفت و در سفري كه انجوي به پاريس كرده بود به او سپرد. عنكبوت و معامله در سمنان بايد درست باشد گو اينكه اين نوشته ها نا تمام بوده است . فرزانه سعي مي كند كاغذ ها ر از زنبيل در آورد ولي هدايت مانع مي شود . در اينجا اشاره اي هم هست كه انگار هدايت رمان جديدي هم نوشته بوده كه پاره كرده و در زنبيل انداخته: نگاه ديگري به زنبيل انداختم شماره صفحه ها 80، 70 به چشم مي خورد . پس هدايت راست مي گفت، موضوع خيلي جدي است اما فرزانه در مقاله خود صريحا از وجود يك رمان جديد صحبت كرده بود:
قطعات كاغذ نسبتا بزرگ بود . از جملاتي كه روي آنها ديده مي شد متوجه شدم كه متن يك رمان چاپ نشده است كه در ايران و دو تا نوول (داستان كوتاه) كه در پاريس نوشته بود.
ليكن از متن كتاب فعلي پيداست كه مسئله رمان جديد حدسي بيش نبوده است. باري،فرزانه مي خواهد از ين حكايت نتيجه اي بگيرد كه به آن باز خواهيم گشت. درباره دو داستان كوتاهي كه فرزانه خوانده و شنيده بوده بحثي نشده است و بايد همان دو داستاني كوتاهي كه فرزانه خوانده و شنيده بوده بحثي نيست ،جز اينكه – بر خلاف تصور او – احتمالا در پاريس نوشته نشده است و بايد همان دو داستاني باشد كه هدايت در يكي از نامه هايش به شهيد نورايي از آن ياد كرده است. ا. مي نويسد:
نوولهايي (يعني : داستانهاي كوتاهي ) را كه خواسته بوديد با همين پست فرستادم وليكن به درد چاپ جداگانه نمي خورد يكي ديگر هم به فرانسه راجع به هند دارم وليكن ناقص است و كار لازم دارد و مي دانم هيچوقت تمام نخواهم كرد و بايد پاره اش كنم ،راحت شوم . به هر حال اين دو كثافت يك جور قابل استفاده است كه اول تصحيح شود و بعد هم به يك مجله يا روزنامه فرستاده شود مناسب تر خواهد بود. آنقدر ها و بسيار بعيد است كه هدايت رمان تازه اي نوشته بوده و بعدا آن را پاره كرده بوده است. اگر هدايت در تهران رماني نوشته بود بي ترديد چند تن ديگر نيز – دست كم – از وجود آن خبر مي داشتند . گذشته از آن، آخرين اثر چاپ شده هدايت پيام كافكا ست. كه در آن روحيه خرد و خسته و بيقرار او خوبي متجلي مي شود. اين اثر در سال 1948 (1327) انتشار يافت،و پس از ان نيز نامه هاي هدايت از تهران به شهيد نورايي و جمال زاده حكايت از اين مي كنند كه او در شرايطي نيست كه بتواند رمان تازه اي بنويسد. اين موضوع از آنچه در بالا از نامه اش به شهيد نورايي نقل كرده ايم پيداست او در نامه ديگري به شهيد نورايي مي نويسد:
اما چيزي كه هست حالا اصلا حوصله چاق سلامتي ندارم ... احتياج به تسليت هم ندارم. آينده هم خودم مي دانم كه برايم بن بست است. تقصير كسي هم نيست... آدم وقتي كه سرش را از تن جدا شده ديگر methode تلقين نفس پروفسور coue هيچ خاصيتي نمي بخشد، كه به خودم بگويم خير سرم به تنم چسبيده.
و در نامه ديگر:
جاي شما نه خالي،امروز اطاقم 37 درجه است ،درجه يك بدن سالم . اما خودم مثل يك ماهي روي وخاك افتاده پرپر مي زنم . آن وقت توي اين هوا چه مي شود كرد... من تمام روز را در خانه هستم و وقت را يك جوري مي گذرانم. حالت محكومين است.
و در يك نامه ديگر:
مدتي ناخوش بودم . باز پا شدم و راه افتادم. بادمجان بد آفت ندارد... همه اتفاقات عصباني كننده و قي آور شده است. اخيرا كاغذي از جمال زاده داشتم . خيلي اظهار محبت كرده بود . نمي دانم چرا آنقدر خسته شده ام . همه چيز مرا از جا در مي كند. عاقيت خوبي ندارد. براي هيج جور كاري دل و دماغ ندارم . اين هم يك جورش است.
و نمونهاي ديگري (از نامه هاي هدايت به شهيد نورايي):
پاييز به شكل كثيفي اظهار لحيه كرده،خشك و سرد و كثيف . آب دماغم راه افتاده ،جاي ...خالي؟ روزها و شب ها مثل كليشه هايي كه قيبلا تهيه شده باشند مي گذرد. بسيار گند، بسيار احمقانه...
كاغذي كه 20 مه نوشته بوديد امروز رسيد. شكايت از قطع روابط نامه نگاري كرده بوديد. راست است. خيلي وقت مي شود كه چيزي ننوشته ام... لابد مي دانيد كه نوشتن كاغذ برايم كار عجيب ومشكلي شده است، به طوري كه وقتي كاغذ تمام شد از خودم مي پرسم چطوري از عهده اين كار برآمده ام...
شب ها را به بطالت و جهالت مي گذرانيم و اغلب ذكر خير سر كار هم مي شود. تهران بسيار گرم و كثيف و خفقان آور شده است... اتفاقا ارضي و سماوي هم كه در اينجا رخ مي دهد مناسب با محيط مي باشد . همه اش احمقانه و پست و وقيح است حتي خنده هم ندارد...
باز هم پرت و پلا شروع شد. بايد مواظب خودم باشم. اما از طرف ديگر مثل اين است كه با همين پرت و پلا هاست. كه در قيد حياتم... باري هر چه فكر مي كنم چيز نوشتني ندارم. مشغول قتل عام روزها هستم. فقط چيزي كه قابل توجه است نسيان هم بر عوارض ديگر اضافه شده، و اين خودش نعمتي است. يك جور auto-defense(مقابله خود بخودي) بدن است.... رويهمرفته مضحك و احمقانه بوده، هيچ جاي گله و گونه هم نيست چون موقعي مي شود توقع داشت كه norm در ميان باشد. نه در مقابل هيچ، سرتاسر زندگي ،ما ، يك bete pourchasse (حيواني كه براي شكار شدن است) بوده ايم. حالا ديگر اين جانور traquee شده (گير افتاده) و حسابي از پا در آمده . فقط مقداري reflexes به طرز احمقانه اي كاررخودشان را انجام مي دهند . گناهمان هم همين بوده كه زيادي به زندگي ادامه داده ايم. جاي ديگران را تنگ كرده ايم.
اين موضوع و احوال، كه سه چهار سال آخر عمر هدايت را تشريح و توصيف مي كند از دو نامه او به جمال زاده نيز به خوبي روشن است. هدايت در نامه اولي مي نويسد:
حقيقتا بنده خجل هستم ازاين كه نتوانستم د رمدت اقامتتان خدمت برسم. آن هم چندين علت دارد ... يكي اينكه مخلص از هر گونه اقدام و دوندگي پرهيز مي كنم، چون سخت دچار فاتاليسم شده ام ... و ديگر اينكه زياد خسته و به همه چيز بي علاقه هستم . فقط روزها را مي گذرانم، و هر شب پس از صرف اشربه مفصل خودم را به خاك مي سپارم و يك اخ و تف هم روي قبرم مي اندازم. ام معجزه ديگرم اين است كه صبح باز بلند مي شوم و راه مي افتم.
و در نامه بعدي:
كاغذي كه توسط هنركده فرستاده بوديد رسيد . نمي دانم در جوابش چه بنويسم،چون مد تهاست كه عادت نوشتن از سرم افتاده است... اما حرف سر اين است كه از هر كاري زده و خسته و بيزارم و اعصابم خرد شده. مثل يك محكوم،و شايد بدتر از آن، شب را به روز مي آورم، و حوصله همه چيز را از دست داده ام. نه مي توانم ديگر تشويق بشوم و نه دلداري پيدا كنم و نه خودم را گول بزنم..... باري اصل مطلب اينجاست كه نكبت و خستگي و بيزاري سر تا پايم را گرفته . ديگر بيش از اين ممكن نيست . به همين مناسبت،نه حوصله شكايت دارم . فقط يك جور محكوميت قي آلودي است كه در محيط گند بي شرم مادر قحبه اي بايد طي بكنم . همه چيز بن بست است و راه گريزي هم نيست.
دو سال و نيم پيش از سفر هدايت به پاريس شهيد نورايي در نا مه اي به جمال زاده (از پاريس به ژنو) حال و روز هدايت را چنين خلاصه كرده بود:
هدايت فعلا در هنركده زيبا كار مي كند حقوقش 360 تومان است (كه بعدا به 490 تومان رسيد) هنركده زيبا قسمتي از دانشگاه است. كاري در حقيقت ندارد. ظاهرا مترجم است، ولي متني وجود ندارد كه محتاج به ترجمه باشد. روزي نيم ساعت آنجا سري مي زند. اول كلاهش را بر مي دارد و در گوشه اي مي گذارد. بعد روي صندلي مي نشيند و زنگ مي زند و يك چاي قند پهلو دستور مي دهد. سپس مدتي به ديوارها نگاه مي كند، و اگر روزنامه اي زير دستش باشد به صفحه اول آن نگاه مي كند (ولي نمي خواند). و پس از صرف چاي، مجددا بدون اينكه يك كلمه هم با كسي حرف بزند، كلاهش را به سر مي گذارد و از همان راهي كه آمده بود بر ميگردد. اين است برنامه روزانه هدايت. يك كلمه خلاف با اغراق در آنجه كه عرض كردم نيست. نه وزارت خارجه به دردش مي خورد نه وزارت داخله. خودش عقيده دارد سرنوشتي است كه بايد طي شود. بنده عقيده دار كه از پر دويدن پوزار پاره مي شود... مخبرالسلطنه (مهديقلي هدايت) هم قدمي براي او بر نمي دارد. گردن كلفت تر از مخبر السلطنه ها هم نمي توانند براي او كاري كنند. چه كاري؟ لابد مي خواهند او را به كاري يا ماموريتي به جايي بفرستند. او از همه چيز بيزار است.
غرض از نقل نامه هاي بالا ضمنا اين بود كه شمه اي از اوضاع و احوال هدايت را سه چهار سال آخر عمرش شرح داده باشيم. باري به اين ترتيب ، هدايت آن دو داستان كوتاه ناتمامي را كه فرزانه از آن خبر مي دهد در تهران نوشته و براي شهيد نورايي (در پاريس) پست كرده بود، و هيچ وقت هم نتوانسته بود آنها را براي چاپ آماده كند. رماني هم در كار نبوده است.
ضمنا شرح افسردگي و ناراحتي شديد هدايت در چند سال آخر عمرش دال بر اين نيست كه با تصميم قبلي به پاريس رفته بود كه خودكشي كند. او اگر در آن زمان – به قول خودش- غيرت خود كشي – داشت اين كار را همان وقت و همانجا مي كرد. بلكه بر عكس، او اميدوار بود كه به محكوميت قي آلود خود در آن محيط گند بي شرم مادر قحبه پايان دهد و در اروپا بماند . و به همين دليل هم بود كه – چنان كه ديديم – در پاريس به هر دري كه مي زد كه اسباب ماندن خود در اروپا فراهم سازد.
اما داستان پاره كردن آثار چاپ نشده معناي ديگري هم دارد كه فرزانه از آن غافل نمانده است. وي مي گويد:كه به هدايت گفته بود : تقليد كافكا را مي كنيد كه آثارش را نابود كرد؟ و هدايت جواب داده بوده : جناب عالي هم مي خواهي كار مكس برود max brod را بكنيد كه بعدا از مال و تركه من پولمند بشويد؟ البته كافكا آثارش را نابود نكرد،بلكه در بستر مرگ از دوستش ماكس برود خواهش كرد كه نابودشان كند، و خوشبختانه دوست او اين كار را نكرد. محال نيست كه هدايت هفت هشت روز پيش از مرگش (كه اين داستان اتفاق مي افتد ) تصميم به خود كشي گرفته بود ( گو اينكه در اين صورت نقل مكان او از هتلش به يك آپارتمان كوچك كه يك ماه و نيم پي آ ن گشته بود معمايي مي شود ). وليكن داستان فرزانه ضمنا مي رساند كه هم فرزانه حدس زده بود كه هدايت چنين قصدي دارد،هم هدايت مي دانسته او چنين حدسي زده – و به طور ضمني آن را تائيد هم كرده بوده است. در اين نكته جاي تامل باقي است.
نكته دومي كه در خاطرات فرزانه درخور بحث و حتي بحث انگيز است،داستان پولي است ككه هدايت در بانك مي گذارد، و سپس چند روز پيش از انتحارش از بانك مي كشد. خلاصه داستان اين است كه هدايت در همان اوليل ورودش به فرانسه مبلغ نسبتا زيادي را به فرزانه مي دهد كه در حساب بانكي خودش بگذارد ،با اين توضيح كه اين را ميخواهم كنار بگذارم و بهش دست نزنم – براي روز مبادا... سپس روز دوم آوريل 1951، يعني آخرين باري كه فرزانه را مفصلا مي بيند از او مي خواهد كه روز بعد با هم بانكش برود و پول را بكشند: اين هم از ته مانده دارايي سرشارم يا هو. ديگر فرزانه هدايت را نمي بيند، اما يك هفته بعد كه فرزانه خبر خودكشي هدايت را مي شنود، دوستي كه خبر را به او مي دهد مي گويد:
تمام سوراخ سنبه هاي در و پنجره را با پنبه گرفته بوده و براي اين كه سربار كسي نباشد پول كفن و دفنش را هم توي كيف بغلي اش نمايان گذاشته بوده...
اين كه چرا هدايت مبلغ قابل توجه مزبور را به فرزانه داده بود كه او را در حساب بانكي خودش بگذارد روشن نيست (مگر هدايت نمي توانست براي خودش حساب باز كند ، چنان كه خودش حواله هاي بانكي اش را نقد كرده بود؟ به علاوه، با اين پول هم مي توانست همان كاري را كند كه با پول مخارجش كرده بود.) اگر هدايت از همان ابتدا قصد خود كشي داشت كه دنبال گواهي نامه طبي نمي دويد و براي اقامت در ژنو و لندن به اين در و آن در مي زند . باري، مهم اين است كه خود فرزانه شاهد كشف و بررسي جنازه هدايت نبوده از سوي ديگر، رحمت اله مقدم مراغه اي خودش از جنازه هدايت عكس بر داشته بوده، و با پليس صحبت كرده بوده، ولي از وجود كيف بغلي نمايان او،و پول داخل آن اطلاعي نمي دهد. مهين فيروز(خواهر زاده هدايت ، همسر مظفر فيروز) هم كه در پاريس بود و در جريان كفنو دفن با خا نواده اش (در تهران) تماس داشت در اين باب سخن نمي گويد. البته ممكن است كه پولي كه هدايت با فرزانه نقد كرده بوده در جيب او، يا جاي ديگري در آپارتمانش بوده است. اما ،خبر كيف بغلي نمايان ، و اين تفسير كه هدايت مي خواسته سربار كسي نشود و پول كفن و دفنش را پيشتر آماده كرده بوده، ظاهرا شايعه بي اساسي است، خاصه با توجه به اين كه هدايت تا لحظه اي كه در تهران بود در خانه پدر و مادرش زندگي مي كردو – به اين معنا – سرباز آنان بود . در حقيقت ، روز سوم آوريل 1951 چهار ماه مرخصي استعلاجي هدايت تمام شد. بلاي بزرگي بر سر خانواده اش آمده بود، اين احتمال هم كه مرخصي او را هم با نفوذ برادرش محمود (كه معاون و رئيس دفتر رزم آرا بود) تمديد كنند ديگر وجود نداشت. كار لندن و ژنو هم به جايي نرسيده بود، باري ،چنان كه ديدم سوم آوريل آخرين باري است كه فرزانه هدايت را مي بيند . همان روز يا روز بعد هدايت هتلش را ترك ميكند و در يك آپارتمان كوچك زير شيرواني در كوچه شامپيونه در همان زمان تصميمش را گرفته بوده ،اما بعيد است ، چون كسي كه بخواهد خود كشي كند نه حال اسباب كشي و نقل مكان دارد نه آن را لازم مي بيند. حقيقت هر چه باشد، در همين روزها جمال زاده نامه اي به او مي نويسد و توسط دكتر محمود مهران (سرپرست دانشجويان ايراني در فرانسه) مي فرستد. هدايت در آخرين نامه اش به جمال زاده (به تارخ اول مارس ) از او استمداد كرده بود . جمال زاده كه همان روزها به ماموريتي از جانب دفتر بين المللي كار عازم تهران بود پاسخ مي دهد كه بزودي از تهران بر مي گردد و ترتيب رفتن او را به ژنو مي دهد. دكتر مهران در نامه اش به جمال زاده ، به اريخ 6 آوريل 1951، نوشته است:
از اين كه به سلامتي به مسافرت به ايران انجام و مراجعت فرموديد خوشنودم .. پاكتي را كه به عنوان آقاي صادق هدايت مرقوم داشته بوديد ه آقاي (فريدون) هويدا دادم كه به ايشان برسانند آدرس ايشان از اين قرار است:
Hotel florida, denfert-recherau ,
ولي صبح امروز با او كار داشتم ، تلفن كرديم، معلوم شد چند روزي است به خارج رفته و گفته است نامه هايش را نگاه دارند. ديگر نمي دانستند به كجا رفته و كي خواهد آمد. بنابراين ممكن است نامه اش فورا به او نرسد...
فريدون هويدا در سفارت كار مي كرد و نشاني هدايت توسط او بود. اشاره هدايت در يكي از نامه هايش به انجوي (كه پيش از اين نقل كرديم) به اين كه بر خلاف انتظار او كسي زيد از ورود او به پاريس خوشوقت نشد احتمالا از جمله به اوست، چون بعدا هم اشاره مشابهي به فرزانه كرده بود. در هر حال، فرزانه هم كه در همان روز ششم آوريل به هتل هدايت مراجعه مي كند،صاحب هتل به او مي گويد كه او اتاقش را ترك كرده ،ولي ظاهرا از مسافرت او صحبت نمي كند . از قضا ،در همان روز هدايت با پردومناس (كشيش يسوعي ، و دوست مشترك هدايت و جمال زاده ) ناهار مي خورد . پردومناس در نامه اي كه پس از خود كشي هدايت به جمال زاده نوشته مي گويد كه سعي كرده بود او را به كار و فعاليت تشويق كند اما او با يك نوع ابهام و ياس به من جواب مي داد. اما به احتمال زياد او آخرين كسي نبود كه هدايت راپيش از مرگش ديده بود.
جنازه هدايت شب هنگام 9 آوريل 1951 كشف شد . او پس از مسدو.د كردن منافذ پنجره ها شير گاز اجاق آشپزي را باز كرده و روي زمين دراز كشيده بود . كساني كه سبب كشف جنازه شدند يك زن و مرد ارمني بودند كه در پاريس متوطن شده بودند. خانواده مرد ارمني در تهران در نزديكي هاي منزل پدري هدايت احتمالا در خيابان سعدي اغذيه فروشي داشتند، و او صادق خان را از آنجا مي شناخت. هدايت در زمان اقامتش در پاريس چند بار در منزل اين زوج ارمني شام خورده بود . اين بار از آنها دعوت كرده بود كه شام مهمان او باشند. اين كه هنگام دعوت تصميمش را گرفته بود و مي خواست جنازه اش توسط آن زوج كشف شود، يا پس از دعوت تصميم به خودكشي گرفته بود روشن نيست . به هر حال ،اين مرد و زن در مي زنند و پاسخي نمي شنوند ، اما بوي گاز به مشامشان مي رسد. و به اين ترتيب است كه صاحبخانه پليس را خبر مي كند.
از هدايت يادداشتي درباره خود كشي اش به دست نيامد. اما او بيش از اين حرف آخرش را در پيام كافكا زده بود. و از جمله چنين نوشته بود:
آدميزاد يكه و تنها و بي پشت و شناه است و در سرزمين ناسازگار گمنامي زيست ميكند كه زاد و بوم او نيست. با هيچ كس نمي تواند پيوند و دلبستگي داشته باشد. خودش هم مي داند... خواهد چيزي را لاپوشاني بكند ،خودش را بروز جا بزند . گيروم مچش باز مي شود: مي داند كه زيادي است . حتي در انديشه و كردار و رفتارش هم آزاد نيست. از ديگران رودرواسي (كذا )دارد، مي خواهد خودش را تبرئه بكند. دليل مي تراشد ،از دليلي به دليل ديگر مي گريزد ، اما اسير دليل خودش است، چون از خطي كه به دور او كشيده شده نمي تواند پايش را بيرون بگذارد.
گمنامي هستيم در دنيايي كه دامهاي بي شماري در پيش ما گسترده اند ، و فقط برخوردمان با پوچ است. همين توليد بيم و هراس مي كند. در اين سرزمين بيسگانه به شهر ها و مردمان و كشورها – وگاهي زني – بر مي خوريم . اما بايد سر بزير از دالاني كه در آن گير كرده ايم بگذريم . زيرا از دو طرف ديوار است و در آنجا هر آن ممكن است جاومان را بگيرند و بازداشت بشويم. چون محكوميت سربسته اي ما را دنبال مي كند و قانون هايي كه به رخ ما مي كشند نمي شناسيم ، و كسي هم نيست كه ما را راهنمايي بكند. بايد خودمان كار خودمان را دنبال بكنيم . به هر كس پناه مي بريم ار ما مي پرسد: شما هستيد؟ و به اراه خودش مي رود. پس لغزشي از ما سر زده كه نمي دانيم و يا به طرز مبهمي از آن آگاهيم : اين گناه وجود ماست. همينكه يه دنيا آمده ايم در معرض داوري قرار مي گيريم، و سرتاسر زندگي ما مانند يك رشته كابوس است كه در دانه هاي چرخ دادگستري مي گذرد.
بالاخره مشمول مجازات اشدي مي گرديم و در نيم روز خفه اي،كسي كه به نام قانون مارا بازداشت كرده بود گزليكي به قلبمان فرو مي برد و سگ كش مي شويم. دژخيم و قرباني هر دو خاموشند.
DVD از کلمات Digital Versatile Disc ، اقتباس شده است .با استفاده از درایوهای DVD می توان اطلاعاتی بالغ بر7 / 4 گیگابایت را بر روی یک دیسک ذخيره نمود.اطلاعات فوق ، تقریبا" هفت برابر داده ئی است که می توان بر روی یک CD-R (ديسک های با قابليت نوشتن يک مرتبه ) و یا CD-RW ( ديسک هائی با قابليت نوشتن چندين مرتبه ) ذخيره نمود. درایوهای DVD ، نظیر رايتر امکان استفاده از ديسک هائی با قابليت نوشتن يک مرتبه و ديسک هائی با قابليت نوشتن چندين مرتبه را فراهم می نمايند. از ديسک هائی با قابليت نوشتن يک مرتبه ، اغلب در رابطه با ايجاد ديسک های ويدئوئی DVD استفاده می گردد . ( قابل استفاده در DVD Player های استاندارد ). از ديسک هائی با قابليت نوشتن چندين مرتبه بمنظور ذخيره سازی حجم بالائی از داده و Backup اطلاعات موجود بر روی هاردديسک ، استفاده می شود.نرخ انتقال اطلاعات در درايوهای DVD بمراتب بيشتر از درايوهای CD-ROM است .يک DVD که دارای سرعتی بالغ بر 1X می باشد ، سريعتر از يک CD معمولی با سرعت 8X ( سرعت يک درايو DVD بين هشت تا نه برابر سرعت يک CD-ROM می باشد) می باشد. DVD از مدل فشرده سازی MPEG-2 در رابطه با ويدئو وصوت استفاده می نمايد . بدين ترتيب ،تصاوير با کيفيت و شفافيت بيشتری ايجاد و امکان استفاده از پتانسيل های صوتی Dollby Digital و DTS) Dollby Theater Systems) نيز فراهم می گردد. با استفاده از تکنولوژی MPEG-2 در هر فريم ، 480 خط افقی عرضه می گردد . ( در ديسک های ليزری 425 و در VHS بين 250 تا 270 ) .
تکنولوژی DVD ، با کاهش طول موج از 780mm به 625 تا 650mm ، ظرفيت ذخيره سازی را افزايش می نمايد . يکی از قابليت های جالب درايوهای DVD ، توانائی آنان در حمايت از انواع متفاوتی از رسانه های ذخيره سازی نظير: CD-ROM,CD-R و CD-RW است . در صورتيکه قصد تهيه يک درايو DVD وجود داشته باشد ، می بايست با انواع رسانه ذخيره سازی حمايت شده توسط DVD ، آشنا شويم . ديسک های DVD به دو گروه عمده + و - تقسيم می گردند . درايوهای DVD می توانند از يک و يا هردو گروه فوق ، استفاده نمايد. پس از مشخص نمودن نوع درايو DVD ، می توان ازديسک های DVD سازگار با آن ، استفاده نمود.
انواع DVD
· DVD - RAM . روش دستيابی در اين نوع ديسک ها بصورت تصادفی بوده و امکان خواندن و نوشتن اطلاعات بر روی آنان وجود خواهد داشت . رسانه ذخيره سازی فوق ، دارای ويژگی های زير می باشد :
- برخلاف رسانه ذخيره سازی Tape که داده ها بصورت ترتيبی خوانده می شوند ،در ديسک های DVD-RAM ، داده ها نظيرهارد ديسک بصورت تصادفی خوانده می شوند.اين نوع ديسک های DVD ، رسانه ای ايده آل بمنظور ذخيره سازی حجم بالائی از اطلاعات و Backup می باشند .
- می توان بيش از يکصد هزار مرتبه اطلاعات را بر روی آنان نوشت ( بازنويسی مجدد )
- عمر مفيد آنان يکصد سال برآورد می شود .
- بمنظور خواندن و نوشته اطلاعات بر روی اين نوع DVD ، می بايست از درايوهای DVD-R/RAM استفاده گردد .
· DVD-R يا DVD+R . بر روی اين نوع DVD ، می توان صرفا" يک مرتبه اطلاعاتی را ذخيره نمود ( نوشتن يک مرتبه ) . از رسانه ذخيره سازی فوق ، بمنظور ذخيره داده های گرافيکی با ظرفيت بالا، ويدئوهای موزيک ، صوت و فيلم استفاده می گردد. امکان نوشتن اطلاعات بر روی اين نوع DVD صرفا" يک مرتبه وجود دارد .
خصوصيات DVD-R : بمنظور نوشتن اطلاعات بر روی اين نوع DVD می بايست از درايوهائی با نوع R - وبرای خواندن اطلاعات از درايوهای R - و R + استفاده گردد .
خصوصيات DVD+R : بر روی اين نوع DVD می توان يک ويدئو به مدت دو ساعت در حالت SP و يا چهار ساعت در حالت EP را ذخيره نمود. بمنظور نوشتن بر روی رسانه ذخيره سازی فوق ، می بايست از درايوهائی با نوع R + و برای خواندن اطلاعات از درايوهای R - و يا R + استفاده گردد .
· DVD-RW يا DVD+RW .بر روی اين نوع DVD ، امکان نوشتن اطلاعات بدفعات وجود دارد( نوشتن چندين مرتبه ) .از رسانه ذخيره سازی فوق ، بمنظور ذخيره داده های گرافيکی با ظرفيت بالا، ويدئوهای موزيک ، صوت و فيلم استفاده می گردد. بر روی اين نوع DVD می توان تا يکهزار مرتبه اطلاعاتی را ذخيره نمود .
خصوصيات DVD-RW : بمنظور نوشتن اطلاعات بر روی اين نوع DVD می بايست از درايوهای R - و برای خواندن اطلاعات از درايوهائی R - و يا R+ استفاده گردد .
خصوصيات DVD+RW : اين نوع DVD قادر به ذخيره سازی دو ساعت اطلاعات MPEG2 می باشند . بمنظور نوشتن اطلاعات بر روی اين نوع DVD می بايست از درايوهای R + و برای خواندن اطلاعات از درايوهائی R - و يا R+ استفاده گردد .
· DVD-ROM . از اين نوع DVD می توان صرفا" بمنظور خواندن استفاده گردد . فيلم ها ئی که خريداری و يا اجاره می شوند ، بر روی اين نوع رسانه ذخيره می گردند.
لازم است به اين نکنه نيز اشاره گردد که روش دستيابی به اطلاعات ذخيره شده بر روی يک رسانه ذخيره سازی از نوع DVD-RAM بصورت تصادفی بوده و مکانيزم دستيابی به اطلاعات ذخيره شده بر روی رسانه های ذخيره سازی DVD-R ,+R ,-RW و يا ROM بصورت ترتيبی است .
جایگاه DVD
تعداد درایوهای DVD استفاده شده تا پايان سال 2003 بالغ بر 2 / 1 میلیون دستگاه برآورد می شود. پیش بینی می شود که در سال 2004 ، بیش از 3 / 14 میلیون دستگاه از درایوهای فوق بفروش برسد . درایوهای DVD تا رسيدن به وضعيت موجود رایترها ( عموميت يافتن ) ، راهی طولانی را در پیش دارند، ولی با توجه به قابلیت ذخیره سازی بالای ديسک های DVD (هفت برابر) و ذخيره حجم بمراتب بیشتری از اطلاعات ، استفاده از آنان روندی کاملا" صعودی را طی می نمايد قیمت درایوهای DVD در شش ماه گذشته کاهش زیادی را داشته و پیش بینی می گرد


