به اندازه فاصله زانو تا زمين!
روزي دو مرد جوان نزد استادی آمدند و ازاو پرسيدند:
" فاصله بين دچار يك مشكل شدن تا راه حل يافتن براي حل مشكل چقدراست؟"
استاد اندكي تامل كرد و گفت:
"فاصله مشكل يك فرد و راه نجات او از آن مشكل براي هر شخصي به اندازه فاصله زانوي او تا زمين است!"
آن دو مرد جوان گيج و آشفته از نزد او بيرون آمدند و در بيرون مدرسه با هم به بحث و جدل
پرداختند. اولي گفت:" من مطمئنم منظور استاد معرفت اين بوده است كه بايد به جاي روي زمين
نشستن از جا برخاست و شخصا براي مشكل راه حلي پيدا كرد. با يك جا نشيني و زانوي غم در
آغوش گرفتن هيچ مشكلي حل نمي شود. "
دومي كمي فكر كرد و گفت:" اما اندرزهاي پيران معرفت معمولا بارمعنايي عميق تري دارند و به
اين راحتي قابل بيان نيستند. آنچه تو مي گويي هزاران سال است كه بر زبان همه جاري است و
همه آن را مي دانند. استاد منظور ديگري داشت."
آندو تصميم گرفتن نزد استاد بازگردند و از خود او معناي جمله اش را بپرسند. استاد با ديدن مجدد
دو جوان لبخندي زد و گفت:
" وقتي يك انسان دچار مشكل مي شود. بايد ابتدا خود را به نقطه صفربرساند. نقطه صفر وقتي است كه انسان در مقابل كائنات و خالق هستي زانو مي زند و از او مدد مي جويد.
بعد از اين نقطه صفر است كه فرد مي تواند برپا خيزد و با اعتماد به همراهي كائنات دست به
عمل زند. بدون اين اعتماد و توكل براي هيچ مشكلي راه حل پيدا نخواهد شد. باز هم مي گويم
فاصله بين مشكلي كه يك انسان دارد با راه چاره او ، فاصله بين زانوي او و زميني است كه برآن
ايستاده است!"
عالم فروتن ...
گویند که زمانی در شهری دو عالم می زیستند . روزی یکی از دو عالم که بسیار پرمدعا بود ٬ کاسه گندمی بدست گرفت و بر جمعی وارد شد و گفت :
این کاسه گندم من هستم ! ( از نظر علم و ... ) و سپس دانه گندمی از آن برداشت و گفت :
و این دانه گندم هم فلان عالم است !
و شروع کرد به تعریف از خود .
خبر به گوش آن عالم فرزانه رسید . فرمود به او بگوئید :
آن یک دانه گندم هم خودش است ٬ من هیچ نیستم...
ایمان واقعی ...
روزی بازرگان موفقی از مسافرت بازگشت و متوجه شد خانه و مغازه اش در غیاب او آتش گرفته و کالا های گرانبهایش همه سوخته و خاکستر شده اند و خسارت هنگفتی به او وارد امده است .
فکر می کنید آن مرد چه کرد؟!
خدا را مقصر شمرد و ملامت کرد؟ و یا اشک ریخت ؟
او با لبخندی بر لبان و نوری بر دیدگان سر به سوی آسمان بلند کرد و گفت : "خدایا ! می خواهی که اکنون چه کنم؟
مرد تاجر پس از نابودی کسب پر رونق خود ، تابلویی بر ویرانه های خانه و مغازه اش آویخت که روی آن نوشته بود :
مغازه ام سوخت ! اما ایمانم نسوخته است ! فردا شروع به کار خواهم کرد !
كوله پشتیاش را برداشت و راه افتاد.
رفت كه دنبال خدا بگردد و گفت: تا كولهام از خدا پر نشود برنخواهم گشت.
نهالی رنجور و كوچك كنار راهایستاده بود، مسافر با خندهای رو به درخت گفت: چه تلخ است كنار جادهبودن و نرفتن؛
درخت زیرلب گفت: ولی تلخ تر آن است كه بروی وبیرهاورد برگردی. كاش میدانستی آنچه در جستوجوی آنی، همینجاست...
مسافر رفت و گفت: یك درخت از راه چه میداند، پاهایش در گِل است، او هیچگاه لذت جستوجو را نخواهد یافت.
و نشنید كه درخت گفت: اما من جستوجو را از خود آغاز كردهام و سفرم را كسی نخواهددید؛ جز آن كه باید.
مسافر رفت و كولهاش سنگین بود. هزار سال گذشت، هزار سالِ پر خم و پیچ، هزار سالِ بالا و پست. مسافر بازگشت رنجور و ناامید. خدا را نیافته بود، اما غرورش را گم كرده بود...
به ابتدای جاده رسید. جادهای كه روزی از آن آغاز كرده بود. درختی هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده بود.
زیر سایهاش نشست تا لختی بیاساید.
مسافر درخت را به یاد نیاورد. اما درخت او را میشناخت.
درخت گفت: سلام مسافر، در كولهات چه داری، مرا هم میهمان كن.
مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمندهام، كولهام خالی است و هیچ چیز ندارم.
درخت گفت: چه خوب، وقتی هیچ چیز نداری، همه چیز داری.اما آن روز كه میرفتی، در كولهات همه چیز داشتی، غرور كمترینش بود، جاده آن را از تو گرفت.
حالا در كولهات جا برای خدا هست و قدری از حقیقت را در كوله مسافر ریخت...
دستهای مسافر از اشراق پر شد و چشمهایش از حیرت درخشید و گفت: هزار سال رفتم وپیدا نكردم و تو نرفتهای، این همه یافتی!
درخت گفت: زیرا تو در جاده رفتی و من در خودم ، و پیمودن خود، دشوارتر از پیمودن جادههاست ...
این داستان برداشتی است از فرمایش حضرت علی
"من عرف نفسه فقد عرف ربه"
آن کس که خود را شناخت به تحقیق که خدا را شناخته است...
زني با لباسهاي كهنه و نگاهي مغموم، وارد خواروبار فروشي محل شد و با فروتني از فروشنده خواست كمي خواروبار به او بدهد.
وي گفت كه شوهرش بيمار است و نميتواند كار كند، كودكانش هم بيغذا ماندهاند.
فروشنده به او بياعتنايي كرد و حتي تصميم گرفت بيرونش كند. زن نيازمند باز هم اصرار كرد. فروشنده گفت نسيه نميدهد.
مشتري ديگري كه كنار پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوي آن دو را ميشنيد به فروشنده گفت: ببين خانم چه ميخواهد خريد او با من.
فروشنده با اكراه گفت: لازم نيست، خودم ميدهم!
- فهرست خريدت كجاست؟ آن را بگذار روي ترازو، به اندازه وزنش هر چه خواستي ببر !
زن لحظهاي درنگ كرد و با خجالت، تكه كاغذي از كيفش درآورد و چيزي روي آن نوشت و آن را روي كفه ترازو گذاشت.
همه با تعجب ديدند كه كفه ترازو پايين رفت.
خواروبار فروش باورش نميشد اما از سرناباوري، به گذاشتن كالا روي ترازو مشغول شد تا آنكه كفهها با هم برابر شدند.
در اين وقت؛ فروشنده با تعجب و دلخوري، تكه كاغذ را برداشت تا ببيند روي آن چه نوشته است.
روي كاغذ خبري از فهرست خريد نبود، بلكه دعاي زن بود كه نوشته بود:
اي خداي عزيزم! تو از نياز من باخبري، خودت آن را برآورده كن.
فروشنده با حيرت كالاها را به زن داد و در جاي خود مات و مبهوت نشست.
زن خداحافظي كرد و رفت و با خود انديشيد:
فقط خداست كه ميداند وزن دعاي پاك و خالص چقدر است...
سالهاي بسيار دور پادشاهي زندگي ميكرد كه وزيري داشت.
وزير همواره ميگفت: هر اتفاقي كه رخ ميدهد به صلاح ماست.
روزي پادشاه براي پوست كندن ميوه كارد تيزي طلب كرد اما در حين بريدن ميوه انگشتش را بريد،وزير كه در آنجا بود گفت: نگران نباشيد تمام چيزهايي كه رخ ميدهد در جهت خير و صلاح شماست !
پادشاه از اين سخن وزير برآشفت و از رفتار او در برابر اين اتفاق آزرده خاطر شد و دستور زنداني كردن وزير را داد...
چند روز بعد پادشاه با ملازمانش براي شكار به نزديكي جنگلي رفتند. پادشاه در حالي كه مشغول اسب سواري بود راه را گم كرد و وارد جنگل انبوهي شد و از ملازمان خود دور افتاد،در حالي كه پادشاه به دنبال راه بازگشت بود به محل سكونت قبيلهاي رسيدكه مردم آن در حال تدارك مراسم قرباني براي خدايانشان بودند،
زماني كه مردم پادشاه خوش سيما را ديدند خوشحال شدند زيرا تصور كردند وي بهترين قرباني براي تقديم به خداي آنهاست!!!
آنها پادشاه را در برابر تنديس الهه خود بستند تا وي را بكشند،
اما ناگهان يكي از مردان قبيله فرياد كشيد : چگونه ميتوانيد اين مرد را براي قرباني كردن انتخاب كنيد در حالي كه وي بدني ناقص دارد، به انگشت او نگاه كنيد !!!
به همين دليل وي را قرباني نكردند و آزاد شد.
پادشاه كه به قصر رسيد وزير را فراخواند و گفت:اكنون فهميدم منظور تو از اينكه ميگفتي هر چه رخ ميدهد به صلاح شماست چه بوده زيرا بريده شدن انگشتم موجب شد زندگيام نجات يابد اما در مورد تو چي؟ تو به زندان افتادي اين امر چه خير و صلاحي براي تو داشت؟!!
وزير پاسخ داد: پادشاه عزيز مگر نميبينيد،اگر من به زندان نميافتادم مانند هميشه در جنگل به همراه شما بودم در آنجا زماني كه شما را قرباني نكردند مردم قبيله مرا براي قرباني كردن انتخاب ميكردند،
بنابراين ميبينيد كه حبس شدن نيز براي من مفيد بود!!!
ايمان قوي داشته باشيد و بدانيد هر چه رخ ميدهد خواست خداوند است 
سال هاي سال بود كه دو برادر در مزرعه اي که از پدرشان به ارث رسيده بود با هم زندگي ميکردند.
يک روز به خاطر يک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند و پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زياد شد و كار به جايي رسيد كه از هم جدا شدند.
از دست بر قضا يک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتي در را باز کرد، مرد نجـاري را ديد.
نجـار گفت: من چند روزي است که دنبال کار مي گردم، فکرکردم شايد شما کمي خرده کاري در خانه و مزرعه داشته باشيد، آيا امکان دارد که کمکتان کنم؟
برادر بزرگ تر جواب داد : بله، اتفاقاً من يک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسايه در حقيقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و اين نهر آب بين مزرعه ما افتاد. او حتماً اين کار را بخاطر کينه اي که از من به دل دارد، انجام داده است .
سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت: در انبار مقداري الوار دارم، از تو مي خواهم تا بين مزرعه من و برادرم حصار بکشي تا ديگر او را نبينم.
نجار پذيرفت و شروع کرد به اندازه گيري و اره کردن الوار.
برادر بزرگ تر به نجار گفت: من براي خريد به شهر مي روم، آيا وسيله اي نياز داري تا برايت بخرم؟
نجار در حالي که به شدت مشغول کار بود، جواب داد: نه، چيزي لازم ندارم !
هنگام غروب وقتي کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاري در کارنبود. نجار به جاي حصار يک پل روي نهر ساخته بود !!!
کشاورز با عصبانيت رو به نجار کرد و گفت: مگر من به تو نگفته بودم برايم حصار بسازي؟
در همين لحظه برادر کوچک تر از راه رسيد و با ديدن پل فکر کرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روي پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او براي کندن نهر معذرت خواست.
وقتي برادر بزرگ تر برگشت، نجار را ديد که جعبه ابزارش را روي دوشش گذاشته و در حال رفتن است...
کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزي مهمان او و برادرش باشد.
نجار گفت: دوست دارم بمانم ولي پل هاي زيادي هست که بايد آنها را بسازم....
پسر کوچک از مادرش پرسيد: چرا گريه ميکني؟
مادرش گفت: چون من زن هستم.
پسر بچه گفت: من نميفهمم.
مادر گفت: تو هيچگاه نخواهي فهميد.
بعدها پسر کوچک از پدرش پرسيد که چرا مادر بيدليل گريه ميکنند؟
پدرش تنها توانست به او بگويد: تمام زنان براي «هيچ چيز» گريه ميکنند.
پسر کوچک بزرگ شد و به يک مرد تبديل شد ولي هنوز نميدانست که چرا زنها بيدليل گريه ميکنند.
مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در مسجد بخواند...
لباس پوشید و راهی مسجد شد اما در راه زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.
لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی مسجد شد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد!
او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی مسجد شد.
در راه با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید. مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.))، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم.
مرد از او تشکر کرد و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه دادند.
همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست کرد تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند.
مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری کرد !!!
مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار کرد و مجدداً همان جواب را شنید !
مرد اول تعجب کرد که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند!!!
مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.))
مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد. شیطان در ادامه توضیح داد:
من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم!وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید.
من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه با جدیت بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید. بنا براین، من سالم رسیدن شما را به مسجد مطمئن ساختم...!
کار خیری را که قصد دارید انجام دهید به تعویق نیاندازید. زیرا هرگز نمی دانید چقدر اجر و پاداش ممکن است ازمواجه با سختی های در حین تلاش به انجام کار خیر دریافت کنید.
پارسائی شما می تواند خانواده و قوم تان را بطور کلی نجات بخشد. 
کوهنوردي میخواست از بلندترین کوه بالا برود...
او پس از سالها آماده سازی، ماجراجویی خود را آغاز کرد ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست، تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود. 
شب، بلندی های کوه را تماماً در برگرفته بود و مرد هیچ چیز را نمی دید. همه چیز سیاه بود و ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود...
همانطور که از کوه بالا می رفت، چند قدم مانده به قله کوه، پایش لیز خورد و در حالی که به سرعت سقوط می کرد، از کوه پرت شد...
در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید و احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله قوه جاذبه او را در خود می گرفت...
همچنان سقوط می کرد و در آن لحظات ترس عظیم، همه رویدادهای خوب و بد زندگی به یادش آمد.اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک است...
ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد. بدنش میان آسمان و زمین معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود و در این لحظه ی سکون برایش چاره ای نمانده جز آن که فریاد بکشد:
" خدایا کمکم کن" 
ناگهان صدایی پر طنین که از آسمان شنیده می شد، جواب داد:
" از من چه می خواهی؟ "
- ای خدا نجاتم بده!
- واقعاً باور داری که من می توانم تو را نجات بدهم؟
- البته که باور دارم.
- اگر باور داری، طنابی که به کمرت بسته است را پاره کن!!! 
یک لحظه سکوت... و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد.....
چند روز بعد در خبرها آمد: یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند. بدنش از یک طناب آویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود.
او فقط یک متر با زمین فاصله داشت!
اين داستان واقعي است و به اواخر قرن 15 بر مي گردد.
در يك دهكده كوچك نزديك نورنبرگ خانواده اي با 18 فرزند زندگي مي كردند. براي امرار معاش اين خانواده بزرگ، پدر مي بايستي 18 ساعت در روز به هر كار سختي كه در آن حوالي پيدا مي شد تن مي داد.
در همان وضعيت اسفباك آلبرشت دورر و برادرش آلبرت (دو تا از 18 فرزند) رويايي را در سر مي پروراندند. هر دوشان آرزو مي كردند نقاش چيره دستي شوند، اما خيلي خوب مي دانستند كه پدرشان هرگز نمي تواند آن ها را براي ادامه تحصيل به نورنبرگ بفرستد
يك شب پس از مدت زمان درازي بحث در رختخواب، دو برادر تصميمي گرفتند. با سكه قرعه انداختند و بازنده مي بايست براي كار در معدن به جنوب مي رفت و برادر ديگرش را حمايت مالي مي كرد تا در آكادمي به فراگيري هنر بپردازد، و پس از آن برادري كه تحصيلش تمام شد بايد در چهار سال بعد برادرش را از طريق فروختن نقاشي هايش حمايت مالي مي كرد تا او هم به تحصيل در دانشگاه ادامه دهد...
آن ها در صبح روز يك شنبه در يك كليسا سكه انداختند. آلبرشت دورر برنده شد و به نورنبرگ رفت و آلبرت به معدن هاي خطرناك جنوب رفت و براي 4 سال به طور شبانه روزي كار كرد تا برادرش را كه در آكادمي تحصيل مي كرد و جزء بهترين هنرجويان بود حمايت كند. نقاشي هاي آلبرشت حتي بهتر از اكثر استادانش بود. در زمان فارغ التحصيلي او درآمد زيادي از نقاشي هاي حرفه اي خودش به دست آورده بود.وقتي هنرمند جوان به دهكده اش برگشت، خانواده دورر براي موفقيت هاي آلبرشت و برگشت او به كانون خانواده پس از 4 سال يك ضيافت شام برپا كردند. بعد از صرف شام آلبرشت ايستاد و يك نوشيدني به برادر دوست داشتني اش براي قدرداني از سال هايي كه او را حمايت مالي كرده بود تا آرزويش برآورده شود، تعارف كرد و چنين گفت: آلبرت، برادر بزرگوارم حالا نوبت توست، تو حالا مي تواني به نورنبرگ بروي و آرزويت را تحقق بخشي و من از تو حمايت ميكنم. تمام سرها به انتهاي ميز كه آلبرت نشسته بود برگشت. اشك از چشمان او سرازير شد. سرش را پايين انداخت و به آرامي گفت: نه! از جا برخاست و در حالي كه اشك هايش را پاك مي كرد به انتهاي ميز و به چهره هايي كه دوستشان داشت، خيره شد و به آرامي گفت: نه برادر، من نمي توانم به نورنبرگ بروم، ديگر خيلي دير شده، ببين چهار سال كار در معدن چه بر سر دستانم آورده، استخوان انگشتانم چندين بار شكسته و در دست راستم درد شديدي را حس مي كنم، به طوري كه حتي نمي توانم يك ليوان را در دستم نگه دارم. من نمي توانم با مداد يا قلم مو كار كنم، نه برادر، براي من ديگر خيلي دير شده...
بيش از 450 سال از آن قضيه مي گذرد. هم اكنون صدها نقاشي ماهرانه آلبرشت دورر قلمكاري ها و آبرنگ ها و كنده كاري هاي چوبي او در هر موزه بزرگي در سراسر جهان نگهداري ميشود. يك روز آلبرشت دورر براي قدرداني از همه سختي هايي كه برادرش به خاطر او متحمل شده بود، دستان پينه بسته برادرش را كه به هم چسبيده و انگشتان لاغرش به سمت آسمان بود، به تصوير كشيد. او نقاشي استادانه اش را صرفاً دست ها نام گذاري كرد اما جهانيان احساساتش را متوجه اين شاهكار كردند و كار بزرگ هنرمندانه او را "دستان دعا كننده" ناميدند.
اين اثر خارق العاده را مشاهده كنيد
انديشه كنيد و به خاطر بسپاريد كه مسلما روياهاي ما با حمايت ديگران تحقق مي يابند.
مردي به دربار خان زند مي رود و با ناله و فرياد مي خواهد تا كريمخان را ملاقات كند... سربازان مانع ورودش مي شوند ! خان زند در حال كشيدن قليان ناله و فرياد مردي را مي شنود و مي پرسد ماجرا چيست؟ پس از گزارش سربازان به خان ؛ وي دستور مي دهد كه مرد را به حضورش ببرند...
مرد به حضور خان زند مي رسد و کریم خان از وي مي پرسد : چه شده است چنين ناله و فرياد مي كني؟ مرد با درشتي مي گويد دزد ، همه اموالم را برده و الان هيچ چيزي در بساط ندارم ! خان مي پرسد وقتي اموالت به سرقت ميرفت تو كجا بودي؟!
مرد مي گويد من خوابيده بودم!!! خان مي گويد خب چرا خوابيدي كه مالت را ببرند؟ مرد در اين لحظه آن چنان پاسخي مي دهد كه استدلالش در تاريخ ماندگار مي شود و سرمشق آزادي خواهان مي شود ...
مرد مي گويد : من خوابيده بودم ، چون فكر مي كردم تو بيداري...! خان بزرگ زند لحظه اي سكوت مي كند و سپس دستور مي دهد خسارتش از خزانه جبران كنند و در آخر مي گويد : اين مرد راست مي گويد ما بايد بيدار باشيم...
روحش شاد
من مریم هستم 30 ساله از تهران دوست دارم سرنوشتم رو بنویسم تا شاید شماها براتون یک تجربه باشه...
من فرزند سوم (اخر ) یک خانواده متوسط تهرانی هستم که بسیار لوس بار امده دوتا خواهر دیگه من هر کدوم تفاوت سنی زیادی با من دارند و این مسئله باعث شده تا مادرم بیشتر به من توجه کنه رابطم با پدرم هیچ وقت خوب نبوده چون پدر اصلا از جنس مونث خوشش نمی یاد البته هر سه تا خواهر این طوری هستیم ولی من بیشتر از دیگران .خوب تا سن بیست سالگی من که اتفاق خواستی وجودنداره فقط لجبازی با پدر در در مورد تحصیل چون من در هنرستان عاشق معماری بودم ولی بخاطر لجباری گرافیک خواندم .بیست و یک سالم بود که توی یک شرکت خصوصی که مربوط به کی از آشنایان بود کارمی کردم در همین زمان بود که با پسری دوست شدم که پنج سال از خودم بزرگتر بود خوب من دختر بسیار شیطونی بودم ولی چون از اون خوشم امده بود سعی کردم شیطونی نکنم سخت هم بود تا این که اومد خواستگاری و برخلاف میل مادرش ما نامزد کردیم اون همیشه توسرش رویای خارج از کشور بود ومن فکر می کردم در حد یک رویا باقی می مونه ولی متاسفانه به واقعیت تبدیل شد و بعد از هشت ماه نامزدی عقد کردیم و درست یک ماه بعد از عقد اون از ایران رفت به شرط بردن من خلاصه دوسال گذشت توی این دوسال خیلی سخت بود چون با مادرش که مشکل داشتم و خوب تاثیر منفی خیلی زیاد داشت تا اینکه یک کارجدید توی یک شرکت دولتی پیداکردم خدا خیلی دوستم داشت اون موقع بود که فهمیدم حسابی سرکار هستم چون اون تصمیم نداشت من رو ببره پس تصمیم گرفتم جداشم وچون خودم اون رو خواسته بودم پس برای طلاق هم هیچ کمکی نداشتم جز خدا خلاصه توی همین دوران بود که با آقایی اشنا شدم که اون هم از همسرش جدا شده بود و یک دختر داشت که باخودش زندگی می کردوخیلی هم دوستش داشت خلاصه برخلاف ظاهر سردش بسیار انسان عاطفی بود و من همیشه از اینکه خیلی خیلی دیراون رو شناختم خودم رو سرزنش می کنم چون اگر زودتر می شناختمش شاید تلافی زندگی سابقم رو سراون خالی نمی کردم وحالازندگی خوبی درکنارش داشتم خلاصه بعد از جدای ویک سری اشتباهات بچه گانه رابطه دومم هم به شکست رسید البته شکستی عاطفی چون بعداز سه چهار ماه به من گفت که مریم بهتراگر می تونی ازدواج کنی چون ما به درد هم نمی خوریم من هم که ادم بسیار خودخواهی هستم همون شب تصیم گرفتم اولین خواستگارم رو قبول کنم و مجددا ازدواج کنم این کار صورت گرفت و اونقدر سریع که من ماه بعد در همون تاریخ خونه خودم بودم من ازدواج کردم بدون شناخت بدون دوست داشتن و بدون عشق فقط از روی خودخواهی و در ضمن بامردی که 14 سال از خودم بزرگ تره خلاصه 4 سال از اون تاریخ می گذره و من فقط به عشق دختر 2 ساله ام و کارم زنده هستم می دونید چرا؟ چون شوهر من بسیار ادم بی احساسیه و برخلاف نفر قبلی راه به دست آرودن دل من رو بلد نیست در ضمن این رو هم بگم من هنوز بعضی اوقات با تنها مردی که دوستش داشتم تلفنی حرف می زنم شاید بیشتر مشکلات زندگی من رو اون حل می کنه تنها کسی که وقتی از دست دادمش افسوس خوردم شاید اگر کمی فکر می کردنم مصیبت زندگی اولم رو در دوستی با اون تلافی نمیکردم و می تونستم در زندگی خودم به ارامشی که هیچ وقت نداشتم وندارم برسم خلاصه در حال حاضر من ماندم یک زندگی سرد و یک دختر دوست داشتی و یک عشق ...........که حتی از روزهای قبل هم بیشتر هم شده من 50 درصد زندگیم بخاطر دخترم و 50درصد اون بخاطر تنها عشقم همین......... درضمن من زنی هستم که همیشه روی پای خودم وایستادم حتی زمانی که شکست خوردم بازهم به تنهای وبا کمک خداوند بلند شدم نه بنده خدا...........شاید شماها من رو سرزنش کنید ولی عاشق کوره شرمنده
من 27 سالمه .داستان رو از جایی شروع میکنم که دوم دبیرستان بودم. توی راه مدرسه با یک پسری آشنا شدم .2 سال از من بزرگتر بود. توی هنرستان ساختمان می خوند .
تا 1 سال اول چیز زیادی بینمون نبود .گاهی می دیدمش بعد از یک مدت فهمیدم خواهرش دوست خواهرمه.چندباری با خواهرم دم خونه شون رفتیم.رابطه مون با نگاههای بچگانه.......ادامه پیدا کرد.تا قبل از دانشگاه شاید 1-2 بار بیشتر بیرون نرفتیم با هم.اما دوره دانشگاه دیگه واسه ما زندگی بود.با هم خوش بودیم.همه جا با هم می رفتیم.هیچ وقت با هیچ دوست یا گروهی همراه نبودیم.همیشه دوتایی کوه سینما و.........بودیم.دورانی بود واقعا که با هیچ کس نداشتم و نخواهم داشت.واقعا دوستش داشتم اون هم همینطور.تو خانواده اش یک کم مشکل داشت .مشکلاتی که خیلی از جوونها دارن.هروقت توخونه حرفش میشد به من پناه می آورد می گفت اگه به خاطر تو نبود معلوم نیست چه کار میکردم.سعی میکردم کمکش کنم.آرومش کنم که با خانواده ش راه بیاد.هیچ پدرمادری بد بچه شو نمی خواد.روزها همینطور میگذشت و ما به هم وابسته تر میشدیم.تصمیم داشتیم همیشه با هم باشیم اما هنوز برای حرف ازدواج زود بود.موانع زیادی داشتیم.اون تک پسر بود و از سربازی معاف شد.این یک مشکل حل شد.دانشگاه هم تموم شد.هر دو سرکار می رفتیم ولی واقعا هنوز واسه هم همون بودیم حدود 8 سال گذشته بود . تا اینکه حرف بین خانواده ها مطرح شد.خانواده من راضی نبودند. میگفتن واسه تو موقعیت های خیلی بهتری هست اما بهر حال قبول کردن.خانواده اون هم میگفتن هنوز زوده اما بعد از چند ماه بالاخره همه چیز تموم شد........احساس میکردم همه دنیا رو دارم دیگه تنها نيستم . بگذریم از حرفهای اون روزها 8 ماه بعد ازدواج کردیم و رفتیم خونه خودمون اوایل واقعا خوش بودیم و هیچ مشکلی نبود تا اینکه یک چیزهایی پیش اومد.
من سرکار میرفتم شبها گاهی زودتر می خوابیدم.اون هم تلویزیون نگاه میکرد.یکبار تازه خواب رفته بودم همینجوری بیدار شدم بیرونو نگاه کردم دیدم نیست پای تلویزیون رفتم دیدم تو آشپزخونه است . یک جورهایی مشکوک بود به روم نیاوردم . تا اینکه باز هم تکرار شد .
یک بار که دیر اومدم خونه دیدم بیحاله خواب آلوده نمی فهمیدم چیه دیگه شک کرده بودم آخه خداییش هیچ وقت هم دروغی بینمون نبود دردسرتون ندم نشستم باهاش صحبت کردم که یک چیزی هست تو به من نمیگی . رفت یک چیزی آورد بهم نشون داد گفتم این چیه؟گفت من هم نمی دونم یکی از دوستهام بهم داده یک جور صمغ درخته داروی گیاهیه مسکنه از قرص که بهتره (آخه یک مدت بود سر مسایل کاری مشکلاتی داشت .گاهی هم قرص خواب می خورد)بهش گفتم تو که نمیدونی این چیه گفت خودم هم که نمیخوام از چاله در بیام بیفتم تو چاه قرار شد دیگه سراغش نره یک مدتی گذشت شاید 1 ماه که دوباره دیدم بهش گفتم باز این چیه؟اون موقع بود که فهمیدم .......
خودش هم نفهمیده با تجویز یک مثلا دوست اعتیاد پیدا کرده بود.شاید اون موقع هم عمق فاجعه رو نفهمیدم.قرار شد کم کم بذاره کنار.به کسی چیزی نگفتم که مسلما بزرگترین اشتباهم همین بود.فکر میکردم خودمون میتونیم حلش کنیم ولی این دوره ترک طولانی شد پیش یک دکتر عمومی رفتیم اما نمیدونست این چیه. تا یکروز من از رادیو شنیدم که در مورد این ماده (کراک) هشدار میداد . انگار دنیا رو روی سرم خراب کردند.وقتی به خودش هم گفتم ترسید.دیگه جدی رفت پیش یک دکتر که قرص تجویز میکرد.اما باز هم فایده نداشت.یک دکتر دیگه میگفت قرصی که دکتر قبلی داده جنایت بوده.... دیگه نمیدونستیم به حرف کی گوش بدیم کاش به حرفش گوش نکرده بودم دلسوزی بیجا هم نمیکردم باید خانواده رو در جریان می ذاشتم . رفت پیش یک دکتر واسه سم زدایی.روزهای بدی بود همون روزها خانواده من فهمیدند . خانواده اون چند ماهی بود زیاد سراغ ازمون نمی گرفتن انگار نه انگار بچه ای داشتن.....پدرم یک روز اومد خونه ما و پیشنهاد داد یک مدت دور از هم باشیم تا زندگیمون دوباره پا بگیره. هر کدوم رفتیم خونه پدرمون.هر دو سرکار میرفتیم مدام با هم ارتباط داشتیم گاهی هم همدیگه رو میدیدیم.بعد از حدود 4 ماه برگشتیم خونه خودمون اما.........
دوباره شروع شد . دیگه زندگی برام یکجورهایی زندون شده بود از کارم مونده بودم از رفت و آمدهام از خانواده ام واقعا آرزوی مرگ داشتم سختیهایی داشتم که دیگه گفتن نداره ولی دوستش داشتم.دوباره خانواده ها فهمیدن این بار دیگه پدرم اجازه نداد بمونم.هیچ وقت یادم نمیره لحظه آخری که دیدمش اشکهاشو یادم نمیره.دیگه تا امروز نه اونو دیدم نه خونه مو نه میدونستم ماشینمون چی شده دیگه از هیچی خبر تداشتم.داشتم دیوونه میشدم. هنوز امید داشتم.پدرم نمی خواست اجباری بهم بکنه من هم جدایی رو قبول نمیکردم.منتظر بودم ببینم چی میشه؟اما از اون هم دیگه خبری نشد شاید به خاطر خودم شاید هم به اصرار خانواده اش چون اونها هم نظر به جدایی داشتن.هیچ وقت نفهمیدم بعد از اون روز چی بهش گذشت یا چه فکری میکرد فقط خبر سلامتیشو داشتم که خوشحالم میکرد.الان حدود 8 ماه گذشته و ازش جدا شدم و به این نتیجه رسیدم که برام بهتر بوده اما عشقی رو که از دست دادم هیچ وقت یادم نمیره . اما بهرحال دارم زندگی میکنم .
دوستهای خوبم فقط دو تا نصیحت کوچولو بهتون میکنم اول اینکه همیشه از تجربه بزرگترها استفاده کنید. دوم اینکه اگه یک روز هر مشکلی براتون پیش اومد فکر نکنید دنیا تموم شده همیشه امید هست.
امیدوارم هیچ وقت مشکلی نداشته باشید و همیشه موفق باشید
من دوست دارم سرگذشت تلخ زندگیمو برای شما بگم شاید یه کم خالی بشم ، یعنی در اصل دلم می خواد درددل کنمبا اجازه؛
اسم من ساراست و الان بیست و پنج سال دارم
نه ساله بودم که پدرم و از دست دادم اونم با حادثه بدی ، پدرم اعدام شد
من موندم و چهارتا برادر و یه مادر ، مادرم خیلی زحمت ما رو کشید ، خیلی سختیها رو به جون خرید و ایستادگی کرد که ما کمتر احساس کمبود کنیم و به حق از هیچ گذشتی هم دریغ نکرد
نمیخوام از پدرم بد بگم ولی در کنار صد تا حسنی که داشت چند تا عیب بزرگم رو هم پوشش می داد ، یکیش رفیق بازیش بود بعدی ولخرجی و بعد از اونم زنی که به عنوان هوو سر مادرم اورد ولی خوب مادرم همیشه می گه به خاطر حسناش و به خاطر مردونگیاش و مرد بودنش این چیزا اصلا براش مهم نیست و کاملا هم تو این مورد صداقت داشت چون جدای از این که دیگه ازدواج نکرد سعی کرد جوری زندگی کنه که حداقل شرافت و ناموس پدرم رو حفظ کنه
ولی همونجوری که همتون هم می دونید همه چیز همیشه تماما پاک نمیشه و اثراتی داره مثل همین موضوع مرگ پدرم که مادرم همیشه ازش می ترسید مخصوصا سر مسئله ازدواج من ، که از غریبه ها می ترسید به خاطر اینکه این موضوع چوب بشه کوبیده بشه تو سرم و اینکه سرکوفت بشنوم و خودم هم ازدواج فامیلی رو دوست نداشتم ولی به هر صورت بعد از آمد و رفت چند تا خواستگار مادرم بلاخره با منطقش و بیشتر از اون به خاطر اینکه دوست نداشتم بهش نه بگم با ازدواج من با یکی از بستگان پدرم موافقت کرد در صورتیکه درسته که فامیل بودیم ولی از لحاظ فرهنگی مثل هم نبودیم و کاملا شرق و غرب ولی بلاخره نامزدی و به سرعت برق عقد در کنارش امد و گذشت
منطق مامانم این بود که پسره رفیق باز ، قمارباز ، زنباز ، الکی و معتاد نیست به هر حال اینها استدلالهای مامانم بود و منم رو قبول داشتم که خیلی خوبه و حتی لازم ولی به نظرم کافی نبودن اما بلاخره مادرم پیروز شد و منم مغلوبی که خودم تسلیم شده بودم بدون هیچ درگیری شاید عقلم به اندازه الان نبود وگرنه به هیچ قیمتی حاضر به این کار نمی شدم
خلاصه چهار سال و نیم پیش به مدت شش ماه نامزد بودم به مدت دو سال و یک ماه عقد و الان دو ساله که عروسی کردم از همون دوران نامزدی پشیمون شدم به چند دلیل به دید من اون خسیس بود ، مشکوک بود و بدبین ولی همه گفتن اینا مال دوره نامزدیه بعد خوب می شه ، عقد شدیم دوباره اون دو خصیصه رو داشت به اضافه این که دیگه ایمان پیدا کرده بودم که اهل کار کردنم نیست راستی تو پرانتز بگم که سربازی هم نرفته بود و هنوزم نرفته ، و این براش بهونه خوبی بود که کار به سرباز نمیدن!!! اینطوری بازم مخالفت من شروع شد و بازم گفتن بعد از عروسی خوب می شه و منم به خاطر مادرم و بردارهام دندون رو جیگر گذاشتم ولی الان بعد از مدت دو سال که از عروسیمون هم می گذره می بینم که واقعا همه چیز رو باختم زندگیم ، جوونیم ولی هیچ امتیازی به دست نیاوردم فقط از لحاظ روحی و حتی جسمی داغون شدم و الان بعد از چهار سال و خرده ای دیگه مطمئن هستم که نمی تونم باهاش زندگی کنم دیگه به مامانم تمام حرفام و زدم و اونم می دونه که به اخر خط رسیدم ولی بازم می گه یه مقدار دیگه تحمل کن ولی واقعا دیگه برام سخته من سرکار برم و در عین حال درس بخونم ولی اون از صبح تا شب تو خونه پای تلویزیون به نظر شما به این میگن مردونگی یا به این آدم میگن مرد؟! و این اصلا می تونه تو پیری مثلا عصای دست من بدبخت که از صبح تا 6 بعدازظهر سرکارم بشه؟!
ببخشید که با حرفام باعث ناراحتیتون شدم ولی اینا رو گفتم که لااقل بقیه از این زندگی عبرت بگیرن و خودشون تو حچل نندازن
من يه دختر 20 ساله هستم كه تا حالا تو زندگيم خيلي عذاب كشيدم. بچه كه بودم تو سن 11 سالگي تو يه سانحه مادرم رو از دست دادم، بعد از اون ديگه طعم خوشبختي رو نچشيدم، پدرم بعد از 2 سال ازدواج كرد با كسي كه اصلا هيچكس بغير از خودش براش اهميت نداشت و همش به فكر پول جمع كردن براي خودش بود و فقط زبوني ما رو دوست داشت.بعد از 4 سال پدرم رو مجبور كرد كه خونمونو از تهران ببره به شهري كه خونوادش توش زندگي ميكردن كه در اين صورت ما هم مجبور شديم باهاشون بريم من اون موقع كلاس دوم دبيرستان بودم كه از تهران رفتيم و بدترين وضع برام موقعي بود كه به اجبار ديپلمم رو از يه شهرستان گرفتم يعني هرچي زحمت كشيده بودم پر.سال سوم كه بودم اواسط سال به يه پسري دوست شدم كه كم و بيش ميشناختمش، كم كم بهش عادت كردم خيلي باهم خوب بوديم و مشكلي نداشتيم، دوست داشتن من به اندازهاي شده بود كه اصلاً طاقت دوريشو نداشتم اما اون متاسفانه اين چيزا رو نميفهميد. تقريبا 6 ماه از دوستيمون ميگذشت كه بهم پيشنهاد داد تا با دوستش دوست بشم، خوب منم خيلي بهم بر خورد، ميخواستم لجشو دربيارم، گقتم باشه بگو بهم زنگ بزنه اما اصلاً فكر نميكردم اينطوري ختم بشه، منو با اون عوضي ول كرد و رفت فقط گهگاهي يه زنگي ميزد كه بعضي وقتا فاصلش به 2 ماهم ميكشيد.خيلي داغون شدم،ديگه خسته شده بودم،اومدم خوبش كنم كه بد در بدتر شد. گفتم يه جوري به گوشش برسونم كه ازدواج كردم بلكه به خودش بياد، ولي متاسفانه دير جنبيد. از سر لجبازي با يه نفر نامزد كردم كه اصلاً آدم نبود يه وحشي به تمام معنا كه گذشته از اخلاق بچهگانه و تندش دست بزن هم داشت اما من جرات نميكردم حرف بزنم. خوب ميخواستم مثلاً خودي نشون بدم، وقتي شنيد كه نامزد كردم دوباره شروع كرد به زنگ زدن خوب منم هنوز دوسش داشتم دلم نميومد از دستش بدم، ابراز پشيموني كرد منم خيلي راحت بخشيدمش، اما يه آدم عوضي پا تو زندگيم گذاشته بود كه چون از من جواب رد شنيده بود مدام برام چاله ميكند با كمك خواهراش، كه موفق هم شدن و دودمان منو به باد دادن، مثلاً ميخواست بهم بگه كه قدرت بهم ريختن زندگيمو داره، در صورتي كه خيلي راحت هركسي ميتونه با زندگي بقيه بازي كنه. اون نامرد منو از چشم خانوادم انداخت باعث شد پدرم با من 4 ماه حتي يك كلمه هم حرف نزنه تازه بغير از من، اون بيچاره رو هم توي دردسر انداخت، باعث شدكه اون بدبخت انچنان كتكي بخوره كه ديگه هوس عاشقي نكنه، با اين اتفاقاتي كه افتاده بود ديگه جايي براي بهم ريختن نامزديم نمونده بود، با اين اوضاع فقط كافي بود بگم كه اون عوضي رو نميخوام ديگه هيچي همه ميگفتن به خاطر اون پسره ميخواد اين كارو بكنه و براي اون بيچاره هم بد ميشد. اون بدبخت تاوان كاري رو كه نكرده بود رو بد داد، تازه دم برنياورد كه بگه چرا؟ خلاصه مراسم عروسي و شروع يه گرفتاري تازه. ديگه از عزيز دلم هم خبري نداشتم. سرتونو درد نيارم پارسال اواسط مرداد مراسم عروسيم بود اما هفته اول ماه رمضون با كلي حرف شنيدن از پدرم و بقيه اقوام موفق به طلاق شدم، كه البته ناگفته نماند برادر دومم و خواهر بزرگم خيلي حمايتم كردن و من الان همه موفقيتهام رو مديون اونا ميدونم. آبان ماه با كمك وكيلم كه پدرم مجبورم كرد حقالوكاله رو خودم بدم حكم طلاق صادر شد و من خلاص. اما چيزي كه خيلي منو سوزوند اين بود كه من به اون كسي كه تو زندگيم بود كه البته عارم مياد بهش بگم شوهر اصلاً بدي نكردم، ولي اون خيلي راحت توي دادگاه بهم گفت كه من تو رو فقط بهخاطر مسائل جنسي گرفتم و هيچ علاقهاي بهت نداشتم، چون يه خورده قيافه و هيكل داشتي همين و اين كمال حيوون صفتي يه نفرو ميرسونه، از اين حرفش خيلي دلم سوخت ولي عارم شد كه باهاش دهن به دهن بشم تازه به شرط صرف نظر از همه چيز راضي به طلاق شد. به هر حال ارزشش رو داشت كه از همه چيزم بگذرم تا از يه عمر با نفرت زندگي كردن راحت بشم. بعد از طلاق پدرم كاملاً با من قطع رابطه كرد نه بهم زنگ ميزد، نه باهام حرف ميزد و نه حتي تا امسال تابستون بهم يه تعارف نزد كه تو كه يه زن بي سرپناهي ايا به پول احتياج داري يا نه؟ اومديم و داداشم هم نبود من بايد چه ميكردم؟ دستم رو جلوي كي دراز ميكردم؟ يا اگه خواهرم منو پيش خودش نگه نميداشت با كي زندگي ميكردم؟يعني من يه سرپناه نميخواستم؟اگه مادرم زنده بود كه من اين مشكلات رو نداشتم، دختر كه مادر نداشته باشه هيچ چيز نداره، اين يعني درماندگي.بگذريم، ارديبهشت امسال به خاطر اتفاقي كه براي برادر كوچكم افتاده بودبراي پرستاري ازش رفتم خونمون و... دلم خيلي هواي عزيز دلمو كرده بود، شيطنتم گل كرد و رو موبايلش تك زنگ زدم و زود قطع كردم، بلافاصله بهم زنگ زد انگار يه پارچ آب يخ ريختن رو سرم از هيجان شنيدن صداش، هم صدام، هم تمام تنم ميلرزيد، بماند كه چه حرفا كه بهم نزديم، باز رابطم باهاش شروع شدالان عاشقانهتر از قبل دوسش دارم هيچ كينهاي هم ازش به دل ندارم، نميدونم چيكار كنم احتياج به راهنمايي يه نفر دارم. با شرايطي من دارم مطمئناً خانوادش با من مخالفن چون هركسي ارزو داره كه يه دختر براي پسرش بگيره و من از اين موضوع هيچ گلهاي ندارم، همين كه باهام حرف ميزنه خودش به دنيايي ميارزه، هنوزم يه وقتايي اذيتم ميكنهو ديربهدير بهم زنگ ميزنه، بهم خيلي ابراز علاقه ميكنه، در صورتي كه ميگه تا چند سال ديگه قصد ازدواج نداره، هم اون هم من از مامانش ميترسيم و ميگه كه نميتونم به مامانم بگم منم زياد بهش گير نميدم، به خاطر مزاحمتهايي كه شوهرهاي خواهرام براش درست كردن خطشو عوض كرده و فقط به من داده شمارشو.منم بجز دخترخالم به كسي نگفتم كه باهاش حرف ميزنم، خيلي ميترسم از آينده نميدونم چي ميخواد بشه فقط از خدا ميخوام كه بهم كمك كنه بهترين راه ممكن رو انتخاب كنم
با سلام خدمت دوستان عزيزم يك نكته در مورد داستانهاي واقعي كه در اين وبلاگ ميزارم مي خوام بگم كه اين داستانها ربطي به زندگي من ندارد و داستانهايي از دوستان مارشالي من هست كه در وبلاگ مي گذارم و فقط دوست دارم كه شما هم اين داستانها رو بخونيد و شايد درسي براي زندگي خودمون باشه
نمی دونم از کجا شروع کنم ، انقدر مشکل هست که نمی دونم کدومشو بگم . من یه دختر از یه خانواده طبقه متوسط اجتماع هستم ودر یک خانواده پرجمعیت 4 برادر و1خواهر ومن بچه آخر این خانواده .
با خانواده ای بهتر بگم با فرهنگ عهد بوقی ، یه مادربا فرهنگ خرافاتی وپدری که مدام تو گذ شته زندگی میکنه و یا همیشه بحث سربرادرهابعد از اینکه ازدواج کردن دوالان همشون صاحب بچه اند .
وخواهری که فکر میکنه من هنوز یه بچه ام وهمیشه باید برام تصمیم گیری کنه ، ومدام تو کارای من دخالت ، فضولی ویه مقدارم حسودی بکنه.
از همون اولم سعی کردم خودمو بالاتر از اونی که هستم نشون بدم .
دوران بچگی خوبی نداشتم ، یعنی دلم نمی خواد بهش دیگه فکر کنم بگذریم .
آدمی نیستم که بگم گذشته ها گذشته ، چون همون گذشته آینده منو تحت تاثیر قرار داد .
از همون اوائل احساس تنهایی می کردم ، بچه گوشه گیری بودم وهیچ کس باهام نمی جوشید وهیچ کس دلش نمی خواست باهام دوست بشه ومنم عرضه دوست شدن با کسی رو نداشتم .
نه اینکه بگم هیچ دوستی نداشتم نه ، اما حالا که بهش فکر میکنم میبینم اونم از سر دلسوزی نبوده وبیشتر تو دوستی ازهر لحاظ ازخودم مایه میذاشتم ، بدون هیچ توقع متقابلی.
تارسیدم به راهنمایی اول راهنمایی بودم که یکی که نمی دونم بهش برادر بگم یا حیوان مرد وتازه یکی از بزرگ ترین وبدترین مشکلاتم حل شد و تازه رنگ زندگی رو دیدم ومشکلاتم باز قابل تحمل تر شد.
اول دبیرستان نگو، با نمره های بد وتک ماده گذروندم ومجبورشدم برم هنرستان کارو دانش .
تو هنرستان وضعیتم بهتر بود تا با یه دختر با اسم شهرزاد آشنا شدم و بعد فهمیدم که چی فکر می کردم و چی شد وبعد منو با دوست ، دوست پسرش به اسم رضا آشنا کرد ومن نمی دونم چی تونگاهش داشت که من با همون دفعه اول شیفته اش شدم (شاید چشمای سیاهش ) ولی اصلا هیچوقت باهم نبودیم ، حتی در حد یه مکالمه کوتاه تلفنی واونم تو زندگیم نموند واز ذهنم هیچوقت یادش وتصویرش پاک نمیشه . گذشت ومن با شهرزاد به دلائل کاملا بچه گانه ولی از نظر اون منطقی از هم جدا شدیم ومن دیگه ند ید مش .
با یکی هم به اسم علی تو کارورزی آشنا، بهتره بگم دوست شدم اما بعد چند وقت ولش کردم ، نمی دونم اصلا واسه چی باهاش دوست شدم.
خلاصه من دیپلمو گرفتم و پد رم برام یه کار تو یه شرکت خصوصی پیدا کرد اوائل بد نبود اما کم کم فهمیدم اونی که پیشش کار می کنم چه آدم عوضیه ومنم کارمو ول کردم .
حالا خوردن حرفای مامان که تو عرضه کار کرد ن نداری وحرفایی مثل این که چپ می رفتم راست
می یومدم گیرای بی خود وخلاصه از این حرفاکه فکر می کنم خودتون بهتر بد ونید .
سر همون کار بودم که با یه خواهر وبرادر آشنا شدم وپایه دوستی باهاشون گذاشتم والبته دور از چشم همه وبه خصوص دوستم با برادرش دوست شدم وبهش گفتم دوستش دارم ولی نمی دونم چرا این کارو کردم .
اوائل فکر می کردم روزگار به من رو کرده تا اینکه فهمیدم با چه آدم بدی دوست شدم وازهمون روز اول چه خواسته هایی از من داره وبازم باهاش موندم.
بعد نمی دونم فکر کنم بعد 1 سال جداشدیم ، بعد چند وقت زنگ زد وگفت میخوام ببینمت من ساده فکر کردم آدم شده رفتم اما بازم همون طوری بود ود یگه این دفعه کامل ازش جدا شدم .
خیلی سعی در نگه داشتن رابطمون داشتم ولی اون آدمش نبود ولیا قتشو نداشت .
بعد از این ماجرا کلا با خانواده اش قطع رابطه کردم وبا خوا هرشم به هم زدم.
راستی یادم رفت بگم قبل از این دانشگاه قبول شده بودم سال 83 زندگی بهم رو کرده بود اما اونم زودگذر بود ومن اخراج شدم ومقصر هم خودم بودم اون موقع فکروحواسم به درس نبود .
حالا که فکرشو میکنم می بینم من 3 سال از زندگیم عقب افتادم وزندگی منو جا گذاشت .
تنها دوست صمیمی ام مهسا هم ازدواج کرد وبعد از چند وقت بنا به مشکلا تی که از نظر من اونقد را هم مهم نبود که بخواد بین دوتا دوست بهم بریزه از هم جدا شد یم .
همه این مشکلات دست به دست هم دادند و من د چار ناراحتی افسردگی شدید شدم که هنوز هم دارو مصرف
می کنم .
گذشت تا این که من خوب شدم خانواده ام دیگه گیرای بیخودی به من نمی دادند .
دیگه معتاد اینترنت وچت شدم وادمای جور واجور که حرفای قشنگ بلد بودند یا راست یا دروغ .
دفعه اول با یه به قول خودش مهندس آشنا شدم وبهم گفت با من ازدواج میکنی من ساده به قول معروف صفرکیلومتر فکر کردم راست میگه به بابا ومامانم گفتم با خودم گفتم بزار باهاشون راحت باشم
اونا هم گفتنداگه کسی تورو می خواد باید به ما بگه وما چی ازت دریغ کردیم که دنبال شوهر میگردی اونم تو اینترنت ، دیگه حق نداری چت کنی ، تا مدتی اوضاع تو خونه بهم ریخت .
وقتی من چند وقت سراغ چت واینترنت نیومدم از سرشون افتاد ودیگه بهم گیر نمی دادند .
وتصمیم گرفتند تا من به کلاس زبان برم تا وقتم به قول خودشون به بطالت نگذ ره.
تو آموزشگاه با یه خانم که اونجا کار می کرد درد دل میکرد م واون گفت که یه پسر خوب سراغ داره وگفت بیاد خواستگاری ، من اوائل جدی نگرفتمش ولی بعد از چند روز گفتم نه اول باهاش دوست می شم ببینم اخلاقش چطوریه بعد . خلا صه ما با این آقا پسر دوست شدیم بچه مایه دار بود ولی ازش خوشم نمی یومد میگفت دوسم داره ، قربون صد قم می رفت ، برام گل می خرید ، اما حرفاش به دلم نمی شست ویه جورایی انگار زبون بازی بود .
خواهرم همیشه میگفت اون خودشو بالا تر از تو میبینه می گفت این کارو بکن این کارو نکن ومن گیج شده بودم ، چون بعد از اون موضوع قبلی ترسیده بودم وهمه چیزو با هر کسی که می دونستم وخصوصا خواهرم در میون میذ اشتم تا دوباره شکست نخورم .
بعد از مدتی این آقا که فکر میکرد تحفه نطنزه ، گفت مریم من باهات دوست میمونم اما هرگز به خواستگاریت نمی بام (بهونه اش این بود که من هنوز بچه ام) ، منو بگی انگار به لیوان آب یخ خالی کرن توسرم (آخه من قصدم دیگه دوستی نبود روش حساب باز کرده بودم) واز اونم جدا شدم .
خیلی از این دوست پسرهای اینترنتی اومدن ورفتن ومن همه چیزو راست حسینی به خواهرم می گفتم ، تا این چند وقت گذشته باخودم گفتم دیگه خودت برای زندگیت تصمیم بگیر دیگه 21 سالت شده .
با یه پسر تو اینترنت آشنا وبعد دوست شدیم وتو دیدار اولمون فهمیدم اون با دختر یکی از فامیل های نزدیکشون نامزد بوده وطلاقش داده . الان 3 هفته است با هم دوستیم ، باهم بیرون رفتیم وخلاصه جور شد یم ولی من هیچی از زندگی گذشتم بهش نگفتم وگفتم تو اولین دوست پسرم هستی آخه می ترسم حقیقت رو بفهمه و ازم جد ا بشه ولی یه جورایی فهمیده من یه چیزایی ازش مخفی کردم. دلم نمی خواد از دستش بدم ، ترسم از اینکه بازم شکست بخورم .
چرت و پرت وچرند وپرند زیاد میگه نمیفهمم کی جدی حرف میزنه وکی شوخی .
از حق نگذریم، منم خیلی بهش گیر مید م ، قربون وصد قم میره ، میگم من محتاج قربون صدقه تو نیستم اگه میخواستم کسی قربون وصدقم بره تو اینترنت پره از این آدما . باهام جدی حرف میزنه باهاش قهر میکنم و حق نداری دست منو بگیری واز این جور حرفا وچیزا.
سطح اقتصادیشون فکر میکنم مثل ما باشه ، منو میفهمه ، باهاش راحتم و احساس امنیت می کنم و اینم بگم پسر با گذ شتیه ولی بیش از حد خودشو برام کوچیک میکنه برای همین بهش یه مقدار شک دارم .
بهش نامه دادم وگفتم تکلیف من چیه وجای من کجاست ومنو برای چی می خوای ، ولی الان ناراحتم که این حرفا رو زدم ، آخه از اول قرار بود فقط باهم دوست باشم .
اونم در جواب نامه به من گفت ، یه وقت فکرای بیخود نکنی ما زمین تا آسمون با هم فرق داریم ومن تورو برای ازدواج نمی خوام وبه نظرم تا حدودی حق داشت ، چون ما از هیچ نظر به هم نمی خوریم .
منم عصبانی شدم وهر چی از دهنم در اومی تو یه نامه براش نوشتم وفرستادم ، ولی الان پشیمونم .
ولی هنوزم باهاش دوست موند م .
هیچوقت نمی فهمم چرا من اینطوریم و نمی تونم مثل دخترای دیگه راحت دوست وراحت جدا بشم .
راستی دوستم مهسا که دربارش قبلا گفته بودم برگشت .
اونم با من مخالف بود وبه من میگفت توآدم بشو نیستی ، توزود دل میبندی واگه شکست بخوری من دیگه ترکت می کنم وزنگ میزنم به مادرت وهمه چیزو میگم .نمیدونم شاید دوست داره منم مثل خودش ازدواج کنم، چون مدام برای من خواستگار پیدا میکنه .
حالا شما قضاوت کنید دوستی که هیچوقت تو مواقعی که بهش احتیاج داشتی نبوده ، تنها کاری که یه دوست میتونه برای دوستش انجام بده وهر وقت کارت داشته پیداش میشه . این حرفا رو به تو بزنه اونم بعد5 سال دوستی تورو نشناخته باشه ودرکت نکنه با وجود اینکه تنها کسی باشه که ازمشکلاتت خبر داشته باشه .
مسئله دیگه اینکه تنها دوستت باشه که برات مونده باشه وتو هم نخوای تنها دوستتو از دست بدی.
هیچوقت کسی پیشنهاد حتی یه دوستی ساده هم به تو نداده باشه و تو هم می ترسی که بازم تنها بشی .
دوست برادرم بود میگفت دوست دارم ، ازم خواستگاری کرد اما من روش حساب برادری باز کرده بودم وازش خوشم نمی یومد ومن مطمئنم که کسای دیگه هم هستند که مایل به ازدواج هستند اما من فقط احتیاج به یه دوست دارم که کنارش ناراحتی ها رنگ ببازه ویا حداقل چند دقیقه ای بهشون فکر نکنم .
از همون اول دوست داشتم تو یه خانواده باشم که همه چیزو درک می کنند ، بزرگ بشم .
مثل خانواده ای که دخترا همه حرفارو به مادرشون میزنند ومادرشون اینقدر روشن فکر هست که راهنماییشون کنه . آخه من هیچ چیزو بهشون نمی گم و هیچوقت با هیچ کدوم دردودل نمیکنم.
دانشگاه هم امسال شرکت کردن ومنتظرجوابشم ولی امیدی به قبولی ندارم .
از این شرایط خسته شدم ، چرت وپرت زیاد گفتم وخسته تون کردم.
این گوشه ای از مشکلات من بود لطفا بگید من باید چی کار کنم وراهنمایی وکمکم کنید؟

تا حالا فکر کردید که آلبرت انیشتین فیزیکدان معروف را چقدر می شناسید؟! نابغه گیج و پریشان خیالی که نظریه نسبیت عام و خاص را مطرح کرد و ثابت کرد.
آیا تا حالا میدونستید که آلبرت انیشتین هنگام تولدش دارای یک سر بزرگ بود تا حدی که مادرش فکر میکرد که اون ناقص الخلقه به دنیا اومده؟!آیا میدونستید که آلبرت قبل از اینکه ازدواج کنه دارای یک بچه مرموز! بود؟!
برای اینکه بخواهید حقایق مبهم بیشتری از زندگی آلبرت انیشتین را بدونید نوشتار زیر را بخونید:
1- آلبرت انیشتین یک کودک چاق با یک سر بزرگ بود.
موقعی که مادر آلبرت …quot; Pauline Einstein- او را به دنیا آورد،سر او آنقدر بزرگ و بدشکل بود که مادرش فکر می کرد که او ناقص الخلقه به دنیا آمده است!
به دلیل اینکه پشت سر آلبرت خیلی بزرگ به نظر می رشید خانواده اش در ابتدا او را یک موجود شگفت آور تصور می کردند.به هر حال پزشک توانست خانواده آلبرت را متقاعد کند که مشکل خاصی نیست.البته نگرانی خانواده آلبرت بی دلیل هم نبود زیرا در هنگام تولد او موجودی شبیه یک هیولا بود؛هرچند با گذشت زمان سرش به وضعیت نرمال برگشت.
جالب است بدانید که موقعی که مادر بزرگ آلبرت او را برای اولین بار دید بصورت مدام زیر لب جمله"بیش از حد چاق است" را تکرار می کرد!
به هر حال بر خلاف تمام ترسها و اضطرابها آلبرت به حالت نرمال بزرگ شد به جز اینکه کمی بیش از حد او آرام به نظر می رسید!
2-آلبرت انیشتین بعنوان یک بچه مشکل صحبت کردن داشت(لکنت زبان)

آلبرت در زمان کودکی اش به ندرت صحبت می کرد و موقعی هم که صحبت می کرد خیلی آرام بود!
در واقع او ابتدا همه جملات را در ذهنش می سنجید(و یا آنها را زیر لب تکرار میکرد)و تا موقعی که به درستی آنها مطمئن نمی شد آنها را به زبان نمی آورد.بر طبق گزارشات آلبرت این حالات را تا 9 سالگی داشت و پدر و مادر آلبرت از اینکه او عقب افتاده باشد می ترسیدند.
حکایت جالب زیر توسط مورخ علم- Otto Neugebauer- از زندگی آلبرت نقل شده است:
چون که آلبرت لکنت زبان داشت پدر و مادر او خیلی نگرانش بودند.سرانجام یک شب سر میز شام آلبرت سکوت را شکست و گفت:"سوپ خیلی داغ است"
پدر و مادر آلبرت که خیلی تسکین یافته بودند گفتند که چرا تابحال او یک کلام حرف نزده بود و آلبرت جواب داد:"چون تابحال همه چیز خوب خوده است!"
Thomas sowell در کتابش نوشته است که علارقم آلبرت صحبت کردن تعداد زیادی از مردم باهوش و نابغه نسبتاً دیر در زمان کودکی پیشرفت کرده اند.او این شرایط را "Einstein syndrome"
(علائم ناخوشی آلبرت) نامید.
3- نخستین جرقه های علاقه آلرت به علم و بخصوص فیزیک از توجه به یک قطب نما گرفته شد.
موقعی که آلبرت در سن 5سالگی در وضعیت بیماری روی تخت خواب در حال استراحت بود پدرش یک وسیله کوچک جذاب و ساده جیبی را به او نشان داد که باعث علاقه او به علم شد و آن یک قطب نما بود.
آنچه که آلبرت5 ساله را به این وسیله کوچک علاقه مند کرد این بود در هر حالتی که قطب نما به چرخش در می آمد عقربه(سوزن)آن همیشه در یک مسیر مشابه بود.او فکر میکرد که یک مقدار نیرو در یک فضای خالی فرضی که روی سوزن قطب نما اثر میکند باید وجود داشته باشد!
4- آلبرت انیشتین در امتحان ورودی دانشگاه رد شد
در سال 1895 در سن 17 سالگی آلبرت برای ورود به مدرسه Swiss Federal Polytechnical یا ETH در خواست کرد.آلبرت ریاضیات و شاخه های فنی امتحان ورودی را پاس کرد اما در بقیه درسها مثل تاریخ،زبان،جغرافی و... رد شد!آلبرت مجبور شد به مدرسه فنی و حرفه ای برود هر چند سال بعد در این کالج پذیرفته شد.
5- آلبرت انیشتین یک بچه نامشروع داشت!
در دهه 1980 نامه های خصوصی آلبرت مورد خاصی از زندگی نابغه فیزیک را آشکار کرد.او یک دختر نامشروع از Mileya Maric که یکی از شاگردانش بود، داشت.(البته بعدا آلبرت با میلیا ازدواج کرد)
در اواخر ژانویه سال 1902، و یک سال قبل از ازدواجشان میلیا دختری به اسم Lieserl بدنیا آورد که آلبرت این دختر را هرگز ندید و سرنوشتش ناشناس باقی ماند.
البته در نامه های بدست امده از آلبرت به اسم Lieserl اشاره شده است؛دختری که طی یک فرایند سخت زایمان به دنیا آمد ولی اسم رسمی و واقعی این دختر هنوز نامعلوم باقی مانده است و حتی سرنوشت این دختر هم تاکنون نامعلوم بوده است!
Michele Zackheim در کتابش به نام"دختر انیشتین" نتیجه گرفته است که Lieserl روزهای ابتدائی عمر این دختر دارای مشکلات حاد جسمی بوده است تا جائی که آلبرت متقاعد شده بود که او (دخترش)جان خود را از دست داده است ولی بعداً با مطالعه نامه هائی که گفته شد، دریافت که در سپتامبر 1903 میلیا این دختر را بعنوان فرزند خوانده به دیگری سپرده است!
در یک نامه از آلبرت به میلیا در 19 سپتامبر 1903 نام Lieserl برای آخرین بار ذکر شد و از آن موقع تاکنون هیچ کس از این دختر هیچ چیز نمی داند.
6- آلبرت انیشتین از همسر اولش بیزار شد ولی به او پیشنهاد یک قرارداد عجیب را داد!
بعد از اینکه آلبرت با میلیا ازدواج کرد آنها صاحب دو فرزند پسر به نامها Hans و Eduard شدند.
موفقیت های آکادمیک آلبرت و مسافرتهای جهانی او باعث کم ارزش شدن همسرش در نظر او شد و برای مدتی آلبرت و همسرش سعی کردند مشکلاتشان را حل کنند و حتی آلبرت پیشنهاد یک قرارداد عجیب را به میلیا داد.
این قرارداد عجیب بین این دو زن و شوهر دارای مفادی بود که آلبرت فقط به شرط قبول آنها از طرف همسرش حاضر به ادامه زندگی با او بود،قراردادی که اتفاقا به امضای همسرش رسید هر چند آلبرت در نهایت از او جدا شد...

و اما این شرایط عبارت بودند از:
الف:شما(آلبرت)مطمئن خواهید شد که:
1- لباس و رخت های شستنی تان در شرایط خوبی نگهداری خواهد شد
2- سه وعده غذائی را بطور منظم در اتاقتان دریافت خواهید کرد
3- اتاق خواب و مطالعه تان تمیز خواهد بود و مخصوصا میزتان که فقط برای استفاده شما(آلبرت)است.
ب: من هم از همه ارتباط شخصی با شما دست خواهم کشید تا موقعی که تنها به دلایل اجتماعی اجتناب ناپذیر باشد
ج:در صورتی که شما درخواست کردید من حتی از صحبت کردن با شما خودداری خواهم کرد!
*میلیا(همسر آلبرت)همه این شرایط را قبول کرد!
آلبرت برای همسرش دوباره نوشت تا مطمئن باشد که او همه مفاد را اجرا خواهد کرد و آلبرت هم بعنوان مثال متعهد شد که:
من(آلبرت)به تو اطمینان میدهم که در مورد رفتار درست یک زن به تو به عنوان یک زن غریبه (و نه همسر!!!)رفتار خواهم کرد.
7- آلبرت انیشتین با پسر بزرگش سازگار نبود

بعد از طلاق،رابطه آلبرت با پسر بزرگش- Hans- بد شد.دلیل اصلی این امر مخالفت پسر بزرگ آلبرت با پدرش در مورد جدائی از مادرش بود.این اختلافات موقعی فزونی یافت که هنس خواست با دختری بزرگتر از خودش که اتفاقاً از نظر ظاهری زیاد هم جذاب نبود ازدواج کند.آلبرت با ازدواج پسرش با این دختر که Frieda Knecht نام داشت شدیداً مخالف بود.در هر صورت هنس با این دختر در سن 23 سالگی ازدواج کرد و همین امر باعث جدائی پسر و پدر از همدیگر شد و Hans به ایالات متحده مهاجرت کرد و در نهایت موفق شد مدرک پرفسوری مهندسی هیدرولیک خود را از دانشگاه UC Berkeley دریافت کند.
حتی در ایالات متحده هم پدر و پسر از همدیگر جدا بودند و در نهایت موقعی که آلبرت از دنیا رفت ارث کمی را برای هنس به جا گذاشت.
8- آلبرت انیشتین مرد زنها بود!

بعد از اینکه آلبرت از میلیا جدا شد،بلافاصله با دختر یکی از اقوام نزدیک خود به اسم Elsa Lowenthal ازدواج کرد.البته در ابتدا آلبرت قصد داشت با دختر Elsa که حاصل ازدواج اول "السا" بود و 18 سال از آلبرت کوچکتر بود ازدواج کرد که Elsa با این امر شدیدا مخالفت کرد؛به هر حال نهایتا آلبرت با "السا" ازدواج کرد.
بر خلاف "میلیا" نگرانی اصلی "السا" این بود که از شوهر مشهورش نگهداری کند!!
در یک سری از نامه ها که توسط دانشگاه Hebrew در Jerusalem منتشر شد، ذکر شده است که آلبرت انیشتین با 6 زن که اوقات خود را با آنها گذرانده بود! در نهایت با "السا" ازدواج کرد.
9- آلبرت انیشتین،صلح طلب جنگ!، به FDR اصرار کرد که بمب اتمی را بسازد!

در سال 1939 Leo Szilard فیزیکدان پس از اطلاع از شورش نازی های آلمان آلبرت را متقاعد کرد که با نوشتن نامه ای به
Franklin Delano Roosvelt(FDR او را نسبت به نازی های آلمان هشدار دهد و اینکه نازی های در حال پیشرفت دادن به بمب های اتمی خود هستند و به آمریکا هم اصرار کرد که بمب های اتمی خود را گسترش دهد.
نامه Szilard و آلبرت اغلب بعنوان یکی از دلایلی ذکر می شود که پروژه مرموز منهتن به منظور پیشرفت پروژه بمبهای اتمی آمریکا توسط روزولت شروع بکار کرد.
اگر چه بعدا آشکار شد که بمباران کردن Pearl Harbor در سال 1941 شاید بیشتر موثر واقع شد تا نامه ای که آلبرت به منظور تحریک دولت وقت آمریکا برای گسترش بمبهای اتمی خود بکار برد.
جالب است بدانید ارتش آمریکا به هیچ عنوان از آلبرت انیشتین برای کمک به این پروژه دعوت نکرد هرچند آلبرت انیشتین بسیار باهوش بود ولی ارتش عقیده داشت که آلبرت یک ریسک امنیتی برای این پروژه است!
10- قصه مغز آلبرت انیشتین:
بعد از مرگ آلبرت در سال 1955، مغز آلبرت بدون اجازه از خانواده اش توسط Thomas Stoltz Harvey بیرون آورده شد."هاروی" مغز آلبرت را به خانه اش برد و آنرا داخل یک ظرف شیشه ای دهان گشاد نگهداری کرد، هر چند او بعد بدلیل انجام این کار از محل کارش که مخصوص تشریح اجساد بود اخراج شد.

چند سال بعد،"هاروی" از Hans پسر بزرگ آلبرت برای مطالعه و بررسی مغز پدرش اجازه گرفت و تکه هائی از مغز آلبرت را برای دانشمندان مختلف در سرتاسر دنیا فرستاد.یکی از این دانشمندان به نام Marian Diamond بود که در دانشگاه UC Berkeley بود و او با مطالعه قسمتی از مغز آلبرت متوجه شد که او در مقایسه با یک شخص نرمال، بطور قابل توجهی سلولهائی از مغزش که مسئول ترکیب کردن و مرتب کردن اطلاعات هست وجود دارد.
در مطالعه ای دیگر، Sandra Witelson از دانشگاه MC Master فهمید که مغز آلبرت دارای کمبود یک چین خاصی از مغزش است که شکاف Sylyian نامیده می شود.
"ویتلسون" مشاهده کرد که این استخوان بندی غیر معمول اجازه می دهد به اعصابها در مغز آلبرت که بهتر با دیگران رابطه برقرار کند.
نتایج مطالعه دیگری نشان می داد که مغز آلبرت آن آویختگی جداری زیرین که اغلب درگیر توانائیهای ریاضیات هست را بزرگتر از انسانهای معمولی دارا بود...
من مهدی هستم.24 سالمه وتنهام خیلی تنها.
تو یه خانواده خیلی معمولی به دنیا اومدم.پدرم معلم ریاضی بود.مادرم هم یه زن ساده ایرونی که با تمام مشکلاتی که تو زندگیش داشته من تا حالا ندیدم از زندگی گله کنه یا بخواد قصه زندگیش رو برای یه گروه تو یاهو بفرسته.
چهارده سالم بود که پدرم به خاطر بیماری فوت کرد بگذریم از مشکلاتی که برای یه بچه چهارده ساله پیش میاد.ولی باید اعتراف کنم خیلی به من صدمه زد.صدمه هایی که تا حالا هیچ چیز نتونسته جبرانش کنه.درسم تو پیش دانشگاهی تموم شده بود و داشتم خودم رو برای کنکور آماده میکردم که خواهرم هم به همون بیماری که یه بیماری کبدی بود دچار شد .داشتم اون رو هم از دست میدادم .اصلا نمیتونستم درس بخونم.هر روز تو بیمارستان شاهد ذره ذره از بین رفتن خواهرم بودم.حالا فکر کنید تو این گیرو دار با یه دختر دامغانی تو مشهد آشنا شدم.دختری که به دروغ به من گفت اهل تهرانه ولی وقتی از مشهد برگشتم متوجه شدم دامغانیه.با این حال من بهش علاقمند شده بودم.من این دختر رو تو تموم عمرم سه بار بیشتر ندیدم ولی تاثیری تو روحیه من داشت که فکر نکنم دیگه هیچ کس بتونه با من چنین کاری بکنه.من روانشناسی نمیدونم ولی فکر کنم به خاطر شرایط بدی که داشتم بهش انقدر علاقمند شدم.هدیه بعد از نزدیک یک سال از من جدا شد
هیچ وقت اون روزا رو فراموش نمیکنم وشبایی که مثل دیوونه ها تو خیابونا راه میرفتم و ...
خیلی سخت بود از دست دادن اولین عشق.دوست داشتن و عشقی که به جرات و صادقانه میگم برای من خیلی پاک بود.خیلی.از دست دادن هدیه روی روان من تاثیر خیلی بدی داشت.خیلی عصبی و پرخاشگر شدم.با همه دعوا میکردم.مادرم.برادرام.با همه.
با هر دردسری که بود وارد دانشگاه شدم.رشته سخت افزار.کاردانی.ولی تو دانشگاه هم نتونستم با کسی ارتباط برقرار کنم.خیلی از دخترا میومدن طرفم.ولی واقعا نمیتونستم.باور کنید.تا سال آخر با الهه آشنا شدم.الهه دوست یکی از بچه های کلاسمون بود که یه روز با اون اومده بود دانشگاه.بعد از کلی دردسر تونستم قانعش کنم که با هم باشیم.روزای خوبی داشت.سال اول که خیلی خوب بود .تو عالم بچگی به هم یه قولایی داده بودیم.من واقعا الهه رو شریک زندگی آیندم میدونستم.من یه دانشجو بودم با خانواده ای که قبلا گفته بودم.نمیتونستم خیلی کارا رو براش بکنم.ولی الهه تو یه خانواده کاملا مادی بزرگ شده بود.خانواده ای که همه چیزرو با ترازوی مادیت وانتفاعش میسنجیدن.من با خواهر و شوهر خواهر الهه آشنا شدم.درسم که تموم شد معافیت سربازیم رو گرفتم و مشغول کار شدم.با یه حقوق معمولی.هر چی در میاوردم خرج میشدونمی خواستم الهه احساس کمبود بکنه.بی دلیل براش کادو می خریدم.بهترین رستوران های تهران میبردمش. و کارایی که من حاضر بودم اگه میتونستم خیلی بیشتر براش میکردم.دوست داشتو درک کنه که حاضرم همه چیزم به خاطرش بدم.ولی هر روز مشکلات ما بیشتر میشد .الهه انتظار داشت من از همون اول همه چیز براش فراهم کنم.مثلا یه زنگی مثل زندگی خواهرش که با کلی کمک از طرف پدر شوهرش درست کرده بودن.ولی من خودم بودم و خودم.بدون هیچ حمایتی.با این حال حاضر بودم به خاطر اون همه کار بکنم.حاضر بودم صبح تا شب کار بکنم تا به چیزایی که می خواست برسونمش.ولی مسلما این محتاج زمان بود . ولی دریغ از یه ذره صبر.من همه کار براش کردم.از خیلی از موقعیت هام گذشتم.به خاطر اون جلوی خانوادم وایستادم.مادرم رو اذیت کردم.حالا فکر میکنید باهام چکار کردن؟
شوهر خواهرش نشست زیر پای من که بیا با هم کار کنیم.من کمکت میکنم به الهه برسی.منم که به خاطر اون حاضر بودم به هر طناب پوسیده ای چنگ بزنم قبول کردم.کار که با کلی زحمت گیر آورده بودم ول کردمو و به شرکت آقای اصلانی رفتم.ولی این آدم شروع کرد به کارایی که من و الهه رو از هم جدا کنه.پشت سرم حرفای نامربوط میزد.خرابم میکرد.و خیلی کارای دیگه.تا جایی که من و الهه تصمیم گرفتیم بهشون بگیم از هم جدا شدیم.منم بعد یک ماه از شروع به کارم از اون شرکت در اومدم و دوباره بیکار شدم.این اتفاق آذر ماه سال گذشته افتاد.و من تا فروردین امسال بیکار بودم.الهه تو این مدت مدام حرف از جدایی میزد.ولی من بعد سه سال و نیم نمیتونستم.بهش قول دادم که همه چیز رو درست کنم.تو این مدت هم مشغول تدریس شدم و پول خوبی در میاوردم.تا اینکه 13 اردیبهشت امسال اتفاقی فهمیدم که این آدم دو ماهه با یه نفر دیگه دوست شده .فکرش رو بکن.با یه بچه مایه دار که تو خیابون بهش شماره داده بود.در حالی که به من میگفت تو عشقمی ،تو زندگیمی،تو همه چیزمی با یه نفر دیگه هم میرفت سر قرار،میرفت بیرون و...
حالا من موندمو تنهاییم.من موندم و یه دل مرده.یه زنگیه بدون اعتمادوبدون عشق.بدون محبت.برام خیلی سخته زندگی کردن با این آدمها.الانم فقط دارم به نحوی خودم رو خالی میکنم.یعنی واقعا دیگه هیچ کس نمیتونه به خاطر یه چیزی غیر از پول دیگری رو دوست داشته باشه.منی که انقدر به این آدمها اعتماد کردم.منی که زندگیم رو برای این آدم گذاشتم.واقعا حقم این نبود.حقم این نبود که روز آخر بهم بگه مگه تو چقدر خرج من کردی؟
من یه مرده متحرک شدم و اون الان داره کیف میکنه با یکی دیگه.پس این خدایی که میگن جای حق نشسته کجاست.من که نمیبینمش.شما اگه دیدینش بهش بگید گناه من چیه که خودمم و خودم.هیچ کس نیست که حمایتم کنه که یه دختر به خاطر بی پولیم اینطور تحقیرم کنه.اینطور عذابم بده.ببخشید من دارد چرند میگم ولی واقعا دیگه هیچ دلیلی برای زندگی کردن ندارم.هیچی.شاید باور نکنید ولی دیگه هیچ آرزویی ندارم.دوست دارم یکی کمکم کنه از این حالت در بیام/در غیر این صورت فکر نکنم زیاد دوام بیارم.

