۱. به خاطر داشته باش که عشقهاي سترگ ودستاوردهاي عظيم، به خطر کردنها و ريسکهاي بزرگ محتاجند.
۲. وقتي چيزي را از دست دادي، درس گرفتن از آن را از دست نده.
۳. اين سه ميم را از همواره دنبال کن:
. محبت و احترام به خود را
. محبت به همگان را
. مسئوليت پذيري در برابر کارهايي که کرده اي
۴. به خاطر داشته باش دست نيافتن به آنچه ميجويي گاه يک شانس بزرگ است.
۵. اگر مي خواهي قواعد بازي را عوض کني اول قواعد را بياموز.
۶. به خاطر يک مشاجرۀ کوچک، ارتباطي بزرگ را از دست نده.
۷. وقتي دانستي که خطايي مرتکب شده اي، گامهايي را پياپي براي رفع آن خطا بردار.
۸. بخشي از هر روز خود را به تنهايي گذران.
۹. چشمان خود را نسبت به تغييرات بگشا، اما ارزشهاي خود را به سادگي در برابر آنها وانگذار.
۱۰. به خاطر داشته باش گاه سکوت بهترين پاسخ است.
۱۱. شرافتمندانه زندگی کن؛ که هر گاه بيشتر عمر کردي، با يادآوري زندگي خويش دوباره شادي را تجربه کني...
۱۲. زيرساخت زندگي شما، وجود جوي از محبت و عشق در محيط خانه و خانواده است.
۱۳. در مواقعي که با محبوب خويش ماجرا مي کني و از او گلايه داري، تنها به موضوعات کنوني بپرداز و سراغي از گلايه هاي قديم نگير.
۱۴. دانش خود را با ديگران در ميان گذار؛ اين تنها راه جاودانگي است.
۱۵. با دنيا و زندگي زميني بر سر مهر باش.
۱۶. سالي يک بار جايي برو که تا کنون هرگز نرفته اي.
۱۷. بدان که بهترين ارتباط آن است که عشق شما به هم، از نياز شما به هم سبقت گيرد.
۱۸. وقتي مي خواهي موفقيت خود را ارزيابي کني، ببين چه را از دست داده اي که چنين را به دست آورده اي...
۱۹. در عشق و آشپزي، جسورانه دل را به دريا بزن.
از نظر گاندي هفت موردي که بدون هفت مورد ديگر خطرناک هستند :
-
ثروت ، بدون زحمت
-
لذت، بدون وجدان
-
دانش، بدون شخصيت
-
تجارت، بدون اخلاق
-
علم، بدون انسانيت
-
عبادت، بدون ايثار
-
سياست، بدون شرافت
اين هفت مورد را گاندي تنها چند روز پيش از مرگش بر روي يک تکه کاغذ نوشت و به نوه اش داد.
اعتقاد بر اين است که وي اين موارد را در جست و جوي خود براي يافتن ريشه هاي خشونت شناسايي کرد
در نظر گرفتن اين موارد، بهترين راه جلوگيري از بروز خشونت در يک فرد و يا جامعه است.
خشونتي که آن را "خشونت پنهان" مي نامند ...
خداوند بينهايت است و لامكان و بي زمان
اما :
به قدر فهم تو كوچك ميشود
به قدر نياز تو فرود ميآيد،
به قدر آرزوي تو گسترده ميشود،
به قدر ايمان تو كارگشا ميشود،
به قدر نخ پير زنان دوزنده باريك ميشود،
به قدر دل اميدواران گرم ميشود...
پــدر ميشود يتيمان را و مادر.
برادر ميشود محتاجان برادري را.
همسر ميشود بي همسر ماندگان را.
طفل ميشود عقيمان را.
اميد ميشود نااميدان را.
راه ميشود گمگشتگان را.
نور ميشود در تاريكي ماندگان را.
خداوند همه چيز ميشود همه كس را.
به شرط اعتقاد؛
شرط پاكي دل؛
به شرط طهارت روح؛
چنين كنيد تا ببينيد كه: خداوند، چگونه بر سفرهي شما، با كاسه يي خوراك و تكهاي نان مينشيند
بر بند تاب، با كودكانتان تاب ميخورد، و در دكان شما كفههاي ترازويتان را ميزان ميكند
و "در كوچههاي خلوت شب با شما آواز ميخواند"...
مگر از زندگي چه ميخواهيد ؟!
مولوي خداوند خرد است، او اهل خرد و معرفت و يك عاشق سوخته است كه خاكسترش بر باد رفته است. هنگامي كه مولوي بارها در آثارش خود را ساكن روان و يا "من بي نشان" مي نامد، از همان آغاز در مي يابيم كه با شخصيتي مواجه هستيم كه سخنان او متغيير است.
راستي مردي كه خود را من بي نشان مي نامد اهل كجاست؟ او اهل "فرغانه"،"تركمنستان" و "عربستان" نيست. او اهل هيچ كجا نيست. پيام مولوي چيسست كه عارف ، عامي ، فيلسوف و يك انسان معمولي را نيز جذب خود مي كند . مولوي يك خداوند خرد است. اين مساله بايد براي ما حل شود كه آيا ميان عاشق سوخته و خداوند خرد و معرفت جنگي هست يا نه؟
مولوي پير خرد است . او درياي بيكران را ديده است. او اقيانوس بيكراني است كه كسي كه تنها در كنار ساحل امواج دريا را نگاه مي كند،چگونه مي توان او را بشناسد.
مولوي دريايي است كه هر لحظه موج جديدي دارد. بي شك او معاصر جاويد است. زيرا پس از 800 سال ، هرروز براي ما حرف تازه اي ميزند.. بسياري از فيلسوفان امروزه از ساختار شكني سخن مي گويند. غافل از آنكه ساختار شكني در آثار او موج مي زند.
مردم در مولوي چه مي بينند كه به دنبال او هستند ؟ عشق، نه، تنها عشق نمي تواند باشد . زيرا كتابهاي بسياري درباره عشق نوشته شده است.
آيا مردم به دنبال فلسفه هستند؟ اما كتابهاي فلسفي ديگري هم هست كه مي توان سراغ آنها رفت . راز جاودانگي و اقبال از مولوي را در آميختن عشق و خرد مي توان دانست، از اين رو ، پيام وي تا انقراض عالم كهنه شدني نيست و اين معناي معجزه است.
مولوي عقل و عشق را در همه بيت هايش جمع كرده است. دنياي امروز نيز تشنه عقل و عشق است. گفتگوي او با خدا بسيار صميمانه است. پيام مولوي به ما معنويت است. هنگامي كه او از عقل صحبت مي كند، منظورش عقل محض است. عقل كلي هيچ وقت توقف نمي كند. عقل كلي متعصب نيست. البته عرفاي ديگر نيز همنوا با او هستند، اما بيان هر يك با يكديگر متفاوت است.
راه مولوي نبود سكوت است و هر دو جهان زير سطره رقص و طرب مولوي است. وي به ما مي گويد كه جمال "لم يزل" است و محدوديت ندارد و اين ظرفيت آدمي است كه تغيير پذير است. همه ما بايد افتخار كنيم كه زبان ما فارسي است و گنجينه عظيم مولوي را مي توانيم به زبان اصلي اش بخوانيم . زبان فارسي زبان خدايي است.

