متولد فروردین ماه
گلنخود شیرین، دوربین، نقره، cd بازی، بادکنک، تابلو پرتره، اسباب بازی، آلبوم عکس، گوشی موبایل، تجهیزات ورزشی، ماشین حساب سِتِ آینه و شانه، ثبت نام کلاسهای چتربازی، سبدی از گل های ابریشمی
متولد اردیبهشت
زمرد سبز ، گل زنبق دشتی ، کیف پول ، وسایل مذهبی ، دوربین شکاری ، آلبوم تمبر کتاب جیبی ، کتاب های رومیزی ، سبد پیک نیک ،روغن و وسایل حمام ،انواع سی دی نرم افزارهای کامپیوتر ، وسایل تزئینی سرخپوستی
متولد خرداد
مروارید ، گل رز ، بادبادک ، کتاب آشپزی ، لوازم مانیکور ، یخدان ، صفحه دارت ، چمدان شکلات ، بلوز ابریشمی ، کتاب آموزش رانندگی ، بلیط مسابقات اسبدوانی ثبت نام کلاس ورزشهای رزمی
متولد تیر ماه
یاقوت ، گل زبان در قفا (دلفینیوم) ، پیراهن ابریشمی ، تخته موج سواری ظروف کریستال ، جعبه جواهر ، شامپاین ، صدف دریایی تزئینی کتاب های خودآموز ، حیوانات خشک شده ، چتر مخصوص کنار دریا ، عینک آفتابی کتاب های عشقی ، تابلو نقاشی با منظره دریا
متولد مردادماه
زبرجد ، گل سوسن ، خودکار طلا ، کارت بازی ، کتاب جُک لباس ، ابزار باغبانی ، نوارهای ویدیویی ورزشی ، دستگاه قهوه ساز
ظروف چینی ، بازوبند تنیس ، دستگاه ضبط صوت ، جعبه سوغاتی
متولد شهریور
یاقوت کبود ، گل مینا ، کتاب ، جدول ، ساعت رومیزی برنجی ، کامپیوتر پَر گردگیری ، گلدان ، ساعت مچی طلا ، موی شتر
کُت ، پارچه رومیزی ، بالش های تزئینی (کوسن) ، چرخ خیاطی
متولد مهرماه
عقیق ، گل همیشه بهار ، قاب پنجره ، بلیط باله ، کتاب و رمان های جدید رومیزی ابریشمی ، لباس زیر (زنانه) ، بلیط کنسرت
عطر ، ستِ آبرنگ ، عطرپاش ، لباس ورزشی ، تُستِر ، قفس پرنده سیگار ، ماساژُر بدن ، لوازم نقاشی
متولد آبان ماه
یاقوت زرد ، گل داوودی ، لوازم آرایش ، چوگان گلف بازی ماساژُر پا ، روغن های رایحه درمانی ، گیلاس های کریستالی بلیط سفرهای دریایی ، کتاب های ستاره شناسی ، ملحفه و روتختی ابریشمی عطر ، زیرپوش ها و لباسهای زیر ، بلیط پارک آبی
متولد آذر ماه
فیروزه ، گل نرگس ، راکت تنیس ، اطلس یا کره زمین آکواریوم ، کتاب های هنری ، کتاب شعر کتاب راهنمای سفر ، لوازم چادر زدن ، گیره سر ، بلیط سینما مجله های دایره المعارفی ، بلیط پارک حیوانات وحشی
متولد دی ماه
لعل ، گل میخک صدپر ، پرده دیوارکوب ، لوازم آشپزخانه مجسمه ، سی دی موسیقی ، ظروف سفالی و سرامیکی ، قاب عکس
کفش راحتی ، لحاف ، خوراک پرنده ، جارختی ، تلویزیون ، بلیط نمایشگاه
متولد بهمن ماه
یاقوت ارغوانی ، گل بنفشه ، الات موسیقی ، ستِ شطرنج جدول کلمات متقاطع ، بخور خوشبو ، بلیط کنسرت موسیقی سنتی
وسایل اسکی ، ثبت نام کلاسهای رقص ، ستِ بازی کروکت ، بلیط گالری های هنری
متولد اسفند
زمرد کبود ، گل نسترن ، ستِ قهوه خوری کتاب های تاریخی ، لوازم حمام ، دستمال توری ، روتختی ابریشمی ست چای خوری نقره ، بلیط تئاتر ، شمع ، گل خشک ، کتاب های اسطوره ای
هیچ چیز بیشتر از این خوشبختی و شادی من را تباه نمی کند که وقتی خودم را با کسی مقایسه می کنم. اما چرا اینکار را می کنم؟ اینکار باعث می شود دیگر از آنچه هستم و آنچه دارم نتوانم لذت ببرم. همیشه کسی وجود دارد که شغلی بهتر، پول بیشتر، ماشین زیباتر، یا صورت جذاب تری داشته باشد. خیلی ها هم هستند که همه اینها را با هم دارند. شما هم عادت کرده اید مدام خودتان را با دیگران مقایسه کنید؟
البته ما همیشه ظاهر کار را می بینیم. تصورت ما همیشه براساس ظاهر بیرونی شکل می گیرد. اینجور مقایسه فقط باعث ناراحتی ما می شود.
من خودم تو موقعیت های خیلی زیادی اینکار اشتباه را انجام می دهم. مثلاً در کار با خودم فکر می کنم که چقدر همکارم باهوش است و غبطه می خورم که چرا من نمی توانم مثل او باشم؟ گاهی اوقات همکارانی را می بینم که پول بیشتری در می آورند و باز همان حسرت و غبطه. اینگونه فکرها فقط احساس ناراحتی، ناامنی و افسردگی در من باقی می گذارند.
راه های مختلفی وجود دارد که مقایسه کردن خودمان با دیگران باعث آسیب رساندن به ما می شوند و اگر ادامه پیدا کنند، آنوقت یک خلاء عمیق عاطفی در ما ایجاد می شود. در زیر به بعضی از احساساتی که موقع مقایسه کردن خودم با دیگران به من دست می داد اشاره می کنم. ببینید شاید شما هم درگیر چنین احساساتی می شوید.
1. دزدیدن حس شادی. از همان ثانیه اول حس رضایت و خرسندی از من گرفته می شود. شانس لذت بردن از آنچه که دارم و آنچه که تابه حال به دست آورده ام از من دزدیده می شود. در قلبم حس حسادت رشد می کند و دوست دارم چیزی را داشته باشم که آن فرد دارد. کم کم مرغ همسایه برایم غاز می شود. واقعاً احمقانه است که چرا باید به خودم اجازه بدهم همچنین احساسی در من ایجاد شود و خوشحالیم از بین برود.
2. ایجاد حس بی کفایتی. وقتی خودم را با کسانی که موفق تر از من هستند مقایسه می کنم، همچکدام از تلاش هایم خودم دیگر به چشم نمی آیند. البته واقعیت این است که من هیچ درک عمیقی نسبت به موقعیت آنها ندارم. نمی دانم که چطور به چنین موقعیتی رسیده اند و فکر میکنم چون باهوش تر و عاقل تر از من بوده اند، موفق تر از من شده اند.
3. ایجاد حس ناامنی. مقایسه کردن خودم با این وضعیت، حس اعتماد به نفس من را خراب می کند. همه چیز خودم دیگر برایم زیر سوال می رود. نگران این می شوم که دیگران چه فکری درمورد من می کنند. گاهی فکر می کنم که دیگران از من سوء استفاده می کنند.
اگر اجازه بدهم این احساسات نارضایتی، بی کفایتی و ناامنی همه من را فرا می گیرند. گودال عمیقی می شوند که همه انگیزه و لذت من را در خود دفن می کند. البته، راه هایی برای دوری از این دام وجود دارد.
طی سالها سعی کرده ام به خودم آموزش دهم که دیگر خودم را با کسی مقایسه نکنم. متوجه شده ام که این نوع فکر کردن به ضرر من است و باید از آن دوری کنم. در زیر به بعضی از راه هایی اشاره می کنم که به شما کمک می کند از دام مقایسه کردن خود با دیگران دور بمانید.
1. در نطفه خفه اش کنید.
اولین کاری که می کنم این است که کنترل افکارم را در دست می گیرم. وقتی متوجه می شوم که دارم خودم را با کسی مقایسه می کنم، بالافاصله از آن دست می کشم. فکرم را به همه چیزهایی که باید به خاطرشان قدردان باشم معطوف می کنم. در ذهنم به خود متذکر می شوم که خانواده خیلی خوبی دارم، شغل خوبی دارم و زندگیم عالی است. لیستی از همه چیزهایی که باید برایشان قدردان باشم تهیه کرده ام. این لیست خیلی خوب به من کمک می کند تا فکرم را عوض کنم.
2. همه چیز آنطور که به نظر می رسد نیست.
به خودم یادآور می شوم که من فقط دارم به ظاهر زندگی آن فرد نگاه می کنم. خیلی وقت ها به تجربه فهمیده ام که همیشه همه چیز آنطور که در ظاهر به نظر می رسد نیست. آنهایی که اط نظر مالی خیلی موفق به نظر می رسند خیلی وقت ها روابط بسیار اسفناکی دارند. آنهایی که آزادی خیلی وسیعی دارند، معمولاً خیلی تنها هستند. خیلی مهم است که از رو جلد یک کتاب درمورد آن قضاوت نکنیم.
3. آنچه که اهمیت دارد ظاهر نیست.
به خودم یادآور می شوم که ارزش من به عوامل ظاهری مثل اینکه چقدر پول دارم، چه ماشینی سوار می شوم، و کجا زندگی می کنم نیست. افتادن در چنین دامی خیلی راحت است. جامعه ما چنین طرز تفکری را ایجاد می کند. ما معمولاً آدم ها را برحسب این چیزها می سنجیم. اما ارزش واقعی آدم باید از این باشد که می دانیم دیگران را دوست داریم، انتخابات عاقلانه ای می گیریم، و از این قبیل. همه ما خصوصیاتی داریم که باید تحسین شود، همه ما آدم های خاص و به طریق خودمان ارزشمندیم.
دست از مقایسه کردن خودتان با دیگران بردارید و زندگی کنید.
برای داشتن یکز ندگی کامل و شاد باید استعدادها و توانایی های خودمان را پرورش دهیم. باید پیدا کنیم که به چه چیزی علاقه داریم و نقاط قوتمان را در همان راستا تقویت کنیم. نباید سعی کنیم مثل دیگران باشیم و باید قدر آنچه که داریم بدانیم و به خاطر آن سپاسگذار باشیم. این ممکن نیست مگر اینکه کنترل افکارتان را به دست گیرید، قدرشناس بودن را تمرین کنید و ارزش واقعی خودتان را کشف کنید.
شما برای اجتناب از مقایسه کردن خودتان با دیگران چه می کنید؟
جمله مشهور "قدرت، پول مي آورد" و يا عكس آن را شايد ما بارها شنيده باشيم. اطلاعاتي را كه مجله "فوربس" در باره حاكمان پولدار جهان منتشر كرده است، مي توان مويد اين جمله مشهور دانست. بر اساس مطالعات اين مجله امريكايي كه در مورد دارايي رهبران جهان در سال 2006 انجام شده، پولدارترين حاكمان جهان چه در كشورهاي غربي و چه كشورهاي عربي، افريقايي، آسيايي و يا امريكايي كساني هستند كه بيشترين مدت دوره حكومت را در اختيار داشته اند و به عبارت ديگر، به صورت دموكراتيك ، حكومت نمي كنند.
تصوير ده تن از پولدارترين حاكمان جهان را مي بينيد :

"ملك عبدالله بن عبدالعزيز" پادشاه عربستان سعودي، در راس فهرست پولدارترين رهبران جهان قرار دارد كه مجله فوربس اسامي آنها را منتشر كرده است. اين مجله ثروت پادشاه عربستان را 21 ميليارد دلار در سال 2006 برآورد كرده است. عكس: افه

"حاج حسن بولكياه" سلطان كشور نفت خيز برونئي در جنوبشرقي آسيا كه تصوير او را در كنار "سارا سايه" همسر پسرش،"المهتدي بولكياه" وليعهد برونئي مشاهده مي كنيد، با 20 ميليارد دلار ثروت، جايگاه دوم فهرست پولدارترين رهبران جهان را به خود اختصاص داده است. عكس: فرانس پرس

سومين مكان فهرست را كه ثروت او چندان كمتر از قبلي ها نيست، "شيخ خليفه بن زايد آل نهيان" رييس امارات متحده عربي در اختيار دارد كه دارايي او 19 ميليارد دلار اعلام شده است. عكس: آسوشيتدپرس

امارات با وجود كوچكي سرزمين خود، گويي جايگاه پولداران است، چون "محمد بن راشد آل مكتوم" حاكم دوبي نيز با 14 ميليارد دلار چهارمين فرد فهرست حاكمان پولدار جهان است. عكس: فرانس پرس

شاهزاده "هانس – آدام " ليختن اشتاين در اروپا با 61 سال سن، رده پنچم فهرست حاكمان پولدار را با چهار ميليارد دلار سرمايه در اختيار دارد. عكس: آسوشيتدپرس

شاهزاده موناكو، كشور نقطه اي كوچك ديگر اروپا نيز كه پس از مرگ پدرش، تاج و تخت را به ارث برده است، در سن 48 سالگي صاحب يك ميليارد دلار دارايي است. عكس: افه

به نوشته مجله فوربس، "فيدل كاسترو" رهبر بازنشسته كوبا نيز 900 ميليون دلار دارايي دارد، اما بلافاصله پس از انتشار گزارش اين مجله امريكايي، كاسترو به شدت اين موضوع را رد كرده و مطلب فوربس را بي اساس خوانده است. عكس: رويترز
مكان هشتم فهرست يادشده در اختيار "تئودور اوبيانگ" رييس جمهوري كشور افريقايي گينه است كه از سال 1979 يعني 29 سال پيش قدرت را در دست دارد و اكنون در 65 سالگي صاحب 600 ميليون دلار دارايي است. عكس: رويترز

ملكه اليزابت انگلستان نيز كه 81 سال از سنش گذشته و 56 سال آن را در كسوت ملكه گذرانده است، بيش از نيم ميليارد دلار ثروت در اختيار دارد. عكس: افه

دهمين و آخرين فرد در ميان فهرست ده حاكم پولدار جهان نيز يك زن اروپايي است. ملكه "بئاتريس" هلند در 68 سالگي 270 ميليون دلار معادل با بيش از 251 ميليارد تومان، دارايي دارد.
یک کشتی بود که در آن یک ناخدای جوان و باسواد و یک خدمه پیر و بی سواد مشغول به کار بودند...
پیرمرد هر شب بعد از کار به کابین ناخدا می?رفت و به سخنان مرد جوان گوش می?داد.
یک شب ناخدای جوان رو به پیرمرد کرد و گفت: آیا زمین شناسی خوانده?ای؟!
پیرمرد پاسخ داد: نه ناخدا من هیچ وقت به مدرسه و دانشگاه نرفته?ام.
ناخدا: پیرمرد، تو یک چهارم عمرت را از دست داده?ای...
پیرمرد ناراحت و غمگین به اتاق خود بازگشت و با خود در این فکر بود که مطمئناً ناخدا درست می?گفته و او یک چهارم عمر خود را از دست داده است...
شب بعد باز پیرمرد به اتاق ناخدا رفت.
ناخدا امشب پرسید:
- ای پیرمرد آیا اقیانوس شناسی خوانده?ای؟
- ای ناخدا اقیانوس شناسی چیست؟ من که درسی نخوانده?ام.
- ای پیرمرد، پس تو نیمی از عمرت را از دست داده?ای...
پیرمرد باز هم غمگین و ناراحت به اتاق خود برگشت و بار در این فکر بود که مطمئناً ناخدا درست می?گفته و او نیمی از عمر خود را از دست داده است.
در شب سوم پیرمرد به کابین ناخدا رفت و این بار ناخدا پرسید:
- آیا از علم هوا شناسی آگاهی داری؟
- ناخدا، هوا شناسی چیست؟ من که گفتم که هرگز به مدرسه نرفته?ام.
- تو دانش زمینی را که روی آن زندگی می?کنی نمی?دانی، دانش دریایی را که از آن امرار معاش می?کنی نخوانده?ای! دانش هوایی که هر روز با آن سر و کار داری نخوانده?ای! پیرمرد تو سه چهارم عمرت را بر باد داده?ای...
پیرمرد با خود گفت: این مرد دانشمند می?گوید که من سه چهارم عمرم را از دست داده?ام. پس حتماً همینطور است.
باز هم پیرمرد ناراحت و نگران که تنها یک چهارم از عمر او باقی مانده شب را در اتاق خود غصه خورد.
اما صبح
ناخدا صدای کوبیدن در اتاق خود را شنید.
در را باز کرد و پیرمرد در مقابل در نفس زنان پرسید:
- ناخدا. آیا از علم شنا شناسی چیزی می?دانید؟
- شنا شناسی؟ منظورت چیست؟
- می?توانید شنا کنید؟
- نه! من شنا بلد نیستم.
- جناب استاد ناخدا !!! شما همه عمرتان را بر باد داده?اید! کشتی به یک صخره برخورد کرده و در حال غرق شدن است. آنهایی که می?توانند شنا کنند، به ساحل نزدیک می?رسند، اما آنانی که بلد نیستند غرق می?شوند. خیلی متأسفم استاد ناخدا! شما حتماً جان خود را از دست خواهید داد...
عجب اتفاق جالبی بود. مرد جوان چقدر مغرورانه در مورد اون پیرمرد قضاوت می?کرد. یاد یک جمله افتادم که اینطور می?گه:
اگر فکر می?کنید که استوارید، بهوش باشید که نیافتید!!!!
تمام زندگی مرد مغرور در برابر یک چهارم باقی?مانده عمر پیرمرد.
خیلی وقتها هست که ما وقتمون رو صرف آموزش چیزهایی می?کنیم که به نظرمون می?آد خیلی با ارزش هستند و به اونها افتخار می?کنیم و پیش خودمون فکر می?کنیم که دیگه علامه دهر هستیم و زندگیمون رو روی همون آموخته?ها پایه گذاری می?کنیم.
اما زمانی ?که با چیزهای ناشناخته روبرو می?شیم که شیوه حل کردن اونها رو نمی?دونیم، خودمون رو موجودات ضعیفی می?دونیم...
بی سوادان آینده آنهایی نیستند که خواندن و نوشتن بلد نیستند، بلکه کسانی هستند که نمیتوانند یاد بگیرند.
مى گویند روزی بهمنیار، شاگرد بوعلی سینا به استاد خود گفت: شما از افرادى هستید كه اگر ادعاى پیغمبرى بكنید، مردم مىپذیرند و واقعا از خلوص نیت ایمان مىآورند.
بوعلى گفت: این حرفها چیست؟ تو نمىفهمى !
بهمنیار گفت: نه مطلب حتما از همین قرار است.
بوعلى خواست عملا به او نشان بدهد كه مطلب چنین نیست...
گذشت تا آنكه در یك شب زمستانی سرد كه آن دو با یكدیگر در مسافرت بودند و برف زیادى هم آمده بود، نزدیك صبح كه مؤذن اذان مىگفت، بوعلى بهمنیار را صدا كرد و گفت: برخیز.
بهمنیار گفت : چه كار دارید؟!
بوعلى گفت : خیلى تشنه ام. یك ظرف آب به من بده تا رفع تشنگى كنم .
بهمنیار شروع كرد استدلال كردن كه استاد، خودتان طبیب هستید. بهتر مى دانید معده وقتى در حال التهاب باشد، اگر انسان آب سرد بخورد معده سرد مىشود و ایجاد مریضى مىكند.
بوعلى گفت: من طبیبم و شما شاگرد هستید. من تشنهام شما براى من آب بیاورید، چكار دارید.
باز شروع كرد به استدلال كردن و بهانه آوردن كه درست است كه شما استاد هستید و لكن من خیر شما را مىخواهم من اگر خیر شما را رعایت كنم ، بهتر از این است كه امر شما را اطاعت كنم .
پس از آنكه بوعلى سینابراى شاگردش اثبات كرد كه برخاستن براى او سخت است نه اینکه طلب خیر برای استاد داردگفت: من تشنه نیستم . خواستم شما را امتحان كنم . آیا یادت هست به من مى گفتى: چرا ادعاى پیغمبرى نمى كنى؟! اگر ادعاى پیغمبرى بكنى مردم مى پذیرند...
شما كه شاگرد من هستى و چندین سال است پیش من درس خواندهاى، مىگویم ، آب بیاور، نمىآورى و دلیل براى من مىآورى ، در حالى كه این شخص مؤذن پس از گذشت چند صد سال از وفات پیغمبر اكرم بستر گرم خودش را رها كرده و بالاى منارهی به آن بلندى رفته است تا آن كه نداى "اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا رسول الله " را به عالم برساند. او پیغمبر است ، نه من كه بوعلى سینا هستم ...
قانونهای برایان تریسی
قانون علت و معلول
هر چیز به دلیلی رخ می دهد . برای هر علتی معلولی هست ، و برای هر معلولی ، علت یا علت های بخصوصی وجود دارد ، چه از آنها اطلاع داشته باشید چه نداشته باشید . چیزی به اسم اتفاق وجود ندارد. در زندگی هر کاری را بخواهید می توانید انجام دهید به شرط آنکه :
یک : تصمیم بگیرید که دقیقا چه می خواهید
دو : همان کاری را بکنید که کسانی که در این راه موفق شده اند انجام داده اند
قانون ذهن
همه علت و معلول ها ذهنی هستند . افکار شما تبدیل به واقعیت می شوند . افکار شما آفریننده اند . شما تبدیل به همان چیزی می شوید که درباره آن بیشتر فکر می کنید. همیشه درباره چیزهایی فکر کنید که واقعا طالب آن هستید و از فکر کردن درباره چیزهایی که خواستار آن نیستید اجتناب کنید
قانون عنیت یافتن ذهنیات
دنیای پیرامون شما تجلی فیزیکی دنیای درون شماست . کار شما در زندگی این است که زندگی مورد علاقه خود را در درون خلق کنید . زندگی ایده آل خود را با تمام جزئیات آن مجسم کنید و این تصویر ذهنی را تا زمانی که در دنیای پیرامون شما تحقق پیدا کند حفظ کنید.
قانون رابطه مستقیم
زندگی بیرونی شما بازتاب زندگی درونی شماست . بین طرز فکر و احساسات درونی شما از یک طرف و عملکرد و تجارب بیرونی شما از طرف دیگر رابطه مستقیم وجود دارد.روابط اجتماعی ، وضعیت جسمانی ، شرایط مالی و موفقیت اجتماعی شما بازتاب دنیای درونی شماست
قانون باور
هر چیزی را که عمیقا باور داشته باشید برایتان به واقعیت بدل می شود . شما آنچه را می بینید باور نمی کنید بلکه آن چیزی را می بینید که قبلا به عنوان یک باور انتخاب کرده اید . پس باید :
یک - باورهای محدود کننده ای را که مانع موفقیت شما هستند شناسایی کنید
دو - آنها را از بین ببرید
قانون ارزش ها
نحوه عملکرد شما همیشه با زیر بنایی ترین ارزش ها و اعتقادات شما هماهنگ است آنچه براستی ارزش هایی را که واقعا به آن اعتقاد دارید بیان می کند ادعاهای شما نیست بلکه گفته ها ، اعمال و انتخاب های شما به ویژه در هنگام ناراحتی و عصبانیت است.
قانون انگیزه
هر چه می گویید یا انجام می دهید از تمایلات درونی ، خواسته ها و غرایز شماسرچشمه می گیرد این کا ممکن است بصورت خود آگاه یا ناخودآگاه انجام شود رمز موفقیت دو چیز است
یک - تعیین اهداف و برنامه ریزی برای آنها
دو - مشخص کردن انگیزه ها
قانون فعالیت ذهن ناخودآگاه
ذهن ناخودآگاه شما موجب می شود همه گفته ها و اعمالتان مطابق با الگویی انجام پذیرد که با تصویر ذهنی و باورهای زیر بنایی شما همهنگ است. ذهن ناخودآگاه شما بسته به اینکه چگونه آن را برنامه ریزی کنید می تواند شما را به پیش ببرد و یا از پیشرفت باز دارد
قانون انتظارات
اگر با اعتماد به نفس انتظار وقوع چیزی را داشته باشید در جهان پیرامونتان امکان وقوع پیدا می کند. شما همیشه هماهنگ با انتظارات تان عمل می کنید و انتظارات شما بر رفتار و طرزبرخورد اطرافیانتان تاثیر می گذرد
قانون تمرکز
هر چیزی که ذهن خود را به آن مشغول سازید در زندگی واقعیت پیدا می کند .هر چیزی که روی آن تمرکز کنید و مرتبا به آن فکر کنید در زندگی واقعی شکل می گیرد و گسترش پیدا می کند . بنا براین باید فکر خود را بر چیزهایی متمرکز کنید که در زندگی واقعا طالب آن هستید
قانون عادت
حداقل 95%از کارهایی که انجام می دهید از روی عادت است ، خواه عادت های مفید و خواه عادت های مضر .شما می توانید عادت هایی را که موفقیت تان را تضمین می کند در خود پرورش دهید . به این صورت که تا هنگامی که رفتار مورد نظر به صورت اتو ماتیک و غیر ارادی انجام نشوند تمرین و تکرار آگاهانه و مدام آن را ادامه دهید
قانون جذب
شما مرتبا افکار ، ایده ها و موفقیت هایی را که با افکار غالب شما هماهنگ هستند به خود جذب می کنید ، خواه افکار منفی و خواه افکار مثبت. شما می توانید بهتر از این که هستید باشید ، ثروتمند تر از اکنون باشید و توانایی های بیشتری داشته باشید چون می توانید افکار غالب خود را تغییر دهید
قانون انتخاب
زندگی شما نتیجه انتخاب های شما تا این لحظه است. چون همیشه در انتخاب افکار خود آزاد هستید ، کنترل کامل زندگی تان و تمامی آنچه برایتان اتفاق می افتد در دست شماست.
قانون تفکر مثبت
برای موفقیت و شادی در تمام جنبه های زندگی تفکر مثبت امری ضروری است.شیوه تفکر شما نشان دهنده ارزش ها ، اعتقادات و انتظارات شماست .
قانون تغییر
تغییر غیر قابل اجتناب است و چون با دانش روزافزون و تکنولوژی رو به پیشرفت هدایت می شود با سرعتی غیر قابل قیاس با گذشته در حال حرکت است. کار شما این است که استاد تغییر باشید نه قربانی آن.
قانون کنترل
این که تا چه حد در مورد خودتان مثبت فکر می کنید بستگی به این دارد که فکر می کنید تا چه حد زندگی تان را تحت کنترل دارید . سلامتی ، شادی و عملکرد عالی از طریق کنترل کامل افکار ، اعمال و شرایط پیرامون تان به وجود می آید.
قانون مسئولیت
هرجا که هستید و هر چه که هستید بخاطر آن است که خودتان اینطور خواسته اید. مسئولیت کامل آنچه که هستید ، آنچه که به دست آورده اید و آنچه که خواهید شد بر عهده خود شماست.
قانون پاداش
عالم در نظم و تعادل کامل به سر می برد . شما همیشه پاداش کامل اعمالتان را می گیریدهمیشه از همان دست که می دهید از همان دست می گیرید . اگر از عالم بیشتر دریافت می کنید به این دلیل است که بیشتر می بخشید.
قانون خدمت
پاداش هایی که در زندگی می گیرید با میزان خدمت شما به دیگران رابطه مستقیم دارد.هر چه بیشتر برای بهبود زندگی و سعادت دیگران کار و مطالعه کنید و توانایی های خود را افزایش دهید ، در عرصه های مختلف زندگی خود نیز پیشرفت بیشتری به دست می آورید.
قانون تاثیر تلاش
همه امید ها ، رویاها ، هدف ها و آرمان های شما در گرو سخت کوشی شماست . هر چه بیشتر تلاش کنید ، بخت و اقبال بهتری پیدا می کنید. هیچ راه میان بری وجود ندارد ...
هنگامي كه ناسا برنامه فرستادن فضانوردان به فضا را آغاز كرد، با مشكل كوچكي روبرو شد
آنها دريافتند كه خودكارهاي موجود در فضاي بدون جاذبه كار نمي كنند (جوهر خودكار به سمت پايين جريان نمي يابد و روي سطح كاغذ نمي ريزد...)
براي حل اين مشكل آنها شركت مشاورين اندرسون را انتخاب كردند ...
تحقيقات بيش از يك دهه طول كشيد، 12 ميليون دلار صرف شد و در نهايت آنها خودكاري طراحي كردند كه در محيط بدون جاذبه مي نوشت زير آب كار مي كرد، روي هر سطحي حتي كريستال مي نوشت، و از دماي زير صفر تا 300 درجه سانتيگراد كار مي كرد !!! 
اما روس ها راه حل ساده تري داشتند
آنها از مداد استفاده كردند !
![]()
نتیجه :
اين داستان مصداقي براي مقايسه دو روش در حل مسئله است :
1. تمركز روي مشكل ( نوشتن در فضا ! )
2. يا تمركز روي راه حل (نوشتن در فضا با خودكار !!!)
خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز می گذشت…
فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد : چرا اين همه وقت صرف اين يکی می فرماييد ؟!
خداوند پاسخ داد : دستور کار او را ديده ای :
او بايد کاملا قابل شستشو باشد، اما پلاستيکی نباشد.
بايد بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند .
بايد دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد .
بوسه ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشيده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند.
و شش جفت دست داشته باشد!!!
فرشته از شنيدن اين همه مبهوت شد.
گفت : شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟!!
خداوند پاسخ داد : فقط دست ها نيستند. مادرها بايد سه جفت چشم هم داشته باشند !
يک جفت برای وقتی که از بچه هايش می پرسد که چه کار می کنيد، از پشت در بسته هم بتواند ببيندشان.
يک جفت بايد پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !!!
و جفت سوم همين جا روی صورتش است که وقتی به بچه خطاکارش نگاه کند، بتواند بدون کلام به او بگويد او را می فهمد و دوستش دارد ...
فرشته سعی کرد جلوی خدا را بگيرد : اين همه کار برای يک روز خيلی زياد است. باشد فردا تمامش بفرماييد !
خداوند فرمود : نمی شود! چيزی نمانده تا کار خلق اين مخلوقی را که اين همه به من نزديک است، تمام کنم. او می تواند هنگام بيماری، خودش را درمان کند، يک خانواده را با يک قرص نان سير کند و يک بچه پنج ساله را وادار کند دوش بگيرد.
فرشته نزديک شد و به زن دست زد :اما ای خداوند، او را خيلی نرم آفريدی !
- بله نرم است، اما او را سخت هم آفريده ام. تصورش را هم نمی توانی بکنی که تا چه حد می تواند تحمل کند و زحمت بکشد .
فرشته پرسيد : فکر هم می تواند بکند ؟
خداوند پاسخ داد : نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد .
آن گاه فرشته متوجه چيزی شد و به گونه زن دست زد : ای وای، مثل اينکه اين نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که در اين يکی زيادی مواد مصرف کرده ايد !!!
خداوند مخالفت کرد : آن که نشتی نيست، اشک است !
فرشته پرسيد : اشک ديگر چيست ؟!
خداوند گفت : اشک وسيله ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا اميدی، تنهايی، سوگ و غرورش.
فرشته متاثر شد : شما نابغه ايد ای خداوند، شما فکر همه چيز را کرده ايد، چون زن ها واقعا حيرت انگيزند ...
زن ها قدرتی دارند که همه را متحير می کند.
سختی ها را بهتر تحمل می کنند.
بار زندگی را به دوش می کشند، ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند.
وقتی می خواهند جيغ بزنند، با لبخند می زنند.
وقتی می خواهند گريه کنند، آواز می خوانند.
وقتی خوشحالند گريه می کنند.
و وقتی عصبانی اند می خندند.
برای آنچه باور دارند می جنگند.
در مقابل بی عدالتی می ايستند.
وقتی مطمئن اند راه حل ديگری وجود دارد، « نه » نمی پذيرند.
بدون کفش نو سر می کنند، که بچه هايشان کفش نو داشته باشند.
برای همراهی يک دوست مضطرب، با او به دکتر می روند.
بدون قيد و شرط دوست می دارند.
وقتی بچه هايشان به موفقيتی دست پيدا می کنند گريه می کنند و وقتی دوستانشان پاداش می گيرند، می خندند.
در مرگ يک دوست، دلشان می شکند.
در غم از دست دادن يکی از اعضای خانواده اندوهگين می شوند، با اين حال وقتی می بينند همه از پا افتاده اند، قوی، پابرجا می مانند.
قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد.
می دانند که بغل کردن و بوسيدن می تواند هر دل شکسته ای را التيام بخشد.
کار زن ها بيش از بچه به دنيا آوردن است، آنها شادی و اميد به ارمغان می آورند.
زن ها چيزهای زيادی برای گفتن و برای بخشيدن دارند.
و خداوند بزرگ ، داناي اسرار است …

![]()
روی بال عشق را خط می زنند هر کبوتر زاده را سر می برند
خواب دیدم فاطمه دخت نبی نور چشم مصطفی ام ابی
چشمهایش پر ز درد و اشک بود گونه هایش جای دست رشک بود
کودکی نام علی را داد زد نام آن عشق جلی را داد زد
فاطمه دیگر علی را یار نیست بهر اشکت یا علی غمخوار نیست
عزم هجرت کرده جان مصطفی همسر غمخوار مولی مرتضی
آخرین دیدار آنها در بقیع بعد از آن ظلم وستمهای فجیع
خاک هم آغوش شد با فاطمه اشک مولا را نبودش خاتمه
آسمان هم سیلی ای از ابر خورد گریه کردو آتشی را سرد برد
آه ،دیشب خواب دیدم من عجیب خواب دیدم یک گروه نانجیب
کینه ای بر سینه خود کاشتند تخم نفرت بر دل خود کاشتند
جانمازی باز در محراب بود قاتل مولا علی در خواب بود
ذجه و ذکر توسل بر خدا ذکر یا رب یا رب و ذکر دعا
عرش لرزید و یاسی سبز مرد چون علی ضربتی از ملجم نامرد خورد











![]()
![]()
التماس دعا

بسياري از مردم در طول زندگي خود به لحظه مرگ ميانديشند و سعي دارند آخرين لحظات زندگي را در مغز خود تجسم كنند، ولي اين كار براي هيچكس ميسر نيست. افراد خاصي كه توانايي ذاتي و هوش سرشار داشته باشند، ميتوانند در ذهن خود تصاوير خاصي را ببينند. به عنوان نمونه (ديميتري مندليوف) شيميدان روس در خواب جدول عناصر را ديد. برخي از اتفاقات علمي و تخيلي و ماشينآلاتي كه (ژولورن) نويسنده معروف فرانسوي در آثار خود از آنها ذكر كرده بود، بعدها به حقيقت پيوستند. به برخي از نويسندگان بزرگ الهام شده بود كه مرگشان نزديك است. تعدادي از آنها حتي در كتابهاي خود شرايطي مشابه شرايط مرگ خود را به نگارش درآورده بودند. در اينجا سخناني را كه بعضي از مشاهير جهان در آخرين لحظه زندگي بر زبان آوردند ذكر ميكنيم
(لئوناردو داوينچي) قبل از اينكه روح خود را تسليم مرگ كند، اظهار داشت: (من به مردم توهين كردم! آثار من به آن درجه از عظمت نرسيدند كه من در طلبش بودم.)
(جورج ويلهلم فردريك) پدر مكتب ديالكتيك هگل تا آخرين لحظه زندگي بر عقيده خود پا برجا ماند. او در زمان مرگ زيرلب گفت: (تنها يك نفر بود كه در طول زندگي مرا درك ميكرد.) و بعد از يك مكث كوتاه ادامه داد: (در حقيقت حتي او هم مرا نفهميد.)
(توماس كارلايل) مورخ و نويسنده اسكاتلندي درست قبل از اينكه جان به جان آفرين تسليم كند، گفت: (احساس كسي را دارم كه در حال مرگ است.)
(ماري آنتوانت) ملكه فرانسه در روز اعدام خود بسيار خوددار و متين بود. وقتي از سكوي اعدام بالا ميرفت ناگهان لغزيد و پاي جلاد خود را لگد كرد. بعد رو به او كرد و گفت: (لطفا مرا به خاطر اين كارم ببخش اصلا عمدي نبود.)
(نرون) امپراطور روم قبل از اينكه بر زمين بيفتد و بميرد فرياد زد: (چه بازيگر بزرگي در درون من ميميرد)!
(واسلاو نيجينسكي)، (آناتول فرانس( )جوزپه گاريبالدي) و (جورج بايرون) قبل از جان دادن زير لب گفتند: (مادر)!
كشيشي كه بر بالاي سر (فردريك اول) پادشاه روسيه به هنگام مرگ دعا ميخواند شنيد كه او گفت: (انسان برهنه به اين دنيا ميآيد و برهنه از دنيا ميرود.) سپس فردريك دست كشيش را كشيد و فرياد زد: (حق نداريد مرا برهنه دفن كنيد. ميخواهم يونيفورم كامل بر تن داشته باشم.)
(فيودو تايچف) شاعر روسي گفت: (وقتي انسان نميتواند كلمات مناسب را براي بيان احوالش بيابد چه شكنجهاي را تحمل ميكند)!
(آگوست لومير) يكي از مخترعين دوربين تصوير متحرك، گفت: (دارم از فيلم بيرون ميدوم.)
آخرين كلمات (آلبرت انيشتين) را هيچكس نفهميد زيرا پرستاري كه در كنارش بود آلماني نميدانست.
(تئودور داستايوفسكي) روز بيست و هشتم ژانويه سال 1881 از خواب بيدار شد. ناگهان دريافت كه آن روز آخرين روز زندگي اوست. او همچنان روي تخت دراز كشيد و صبر كرد تا همسرش (آنا) از خواب برخيزد. (آنا) ابتدا حرف او را باور نكرد ولي او اصرار داشت كه همسرش كشيش را خبر كند. وقتي كشيش بر بالاي سر داستايوفسكي دعا خواند، او از دنيا رفت.
(لئو تولستوي) آخرين روزهاي زندگي خود را در دهكدهاي در جوار يك ايستگاه راهآهن كوچك سپري كرد. او كه در 83 سالگي از زندگي در مايملك خود خسته شده بود، به همراه دختر و پزشك خانوادگياش سوار قطار شد تا به طور ناشناس سفر كند. ولي به هنگام سوار شدن سرما خورد و مدتي بعد دكتر تشخيص داد كه مبتلا به ذاتالريه شده است. آخرين جملهاي كه تولستوي زير لب زمزمه كرد اين بود: (من عاشق حقيقتم.) بعضي از اطرافيان او نيز ميگويند او قبل از اينكه نفس آخر را بكشد گفت: (مرگ را درك نميكنم
(آنتوان چخوف) در اوايل صبح روز دوم ژوئن سال 1904 از دنيا رفت. او در آن زمان در هتلي در آلمان به سر ميبرد. پزشك آلماني به چخوف گفت: (آخرين ساعات زندگياش را سپري ميكند و سپس يك ليوان نوشابه به مرد در حال احتضار داد. چخوف به آلماني گفت: (من دارم ميميرم) و ليوان را سر كشيد. (الگا) همسر چخوف بعدها در كتاب (سكوت هولناك) درباره آن شب نوشت كه سكوت سهمگين اتاق را تنها يك پروانه عظيمالجثه سياهرنگ ميشكست. پروانهاي كه بيرحمانه در اتاق پرواز ميكرد و خود را با تقلاي بسيار به لامپهاي روشن برق ميكوبيد و ترقترق صدا ميكرد.
در نمايشنامه (باغ آلبالو) لحظاتي مشابه اين لحظات توسط چخوف به نگارش درآمده است:(لوپاخين) تاجر، يكي از شخصيتهاي نمايشنامه باغ آلبالو را ميخرد و از (رانوزكايا) كه فروشنده باغ است ميخواهد به سلامتي اين معامله جشن بگيرند و نوشابه بخورند. بعد از نوشيدن (رانوزكايا) از غصه از دست دادن باغ ميميرد و در همان لحظه پردههاي صحنه پايين ميافتد و تنها صدايي كه به گوش ميرسد صداي تبرهايي است كه در فاصلهاي دور درختها را قطع ميكنن
برنارد شاو ميگويد: آرزو دارم كه تا آخرين رمق وجود من ثمربخش باشد و هنگامي بميرم كه از من هيچ خدمتي ساخته نباشد. او همچنين ميگويد: از عجايب زندگي يكي اين است كه مرگ درست وقتي ما را در مييابد كه آماده شدهايم تا از يك زندگي شيرين برخوردار شويم. او در آخرين لحظات زندگياش اين سخن را به ميان آورد.
مترلينگ هم در آخرين لحظات زندگياش ميگويد: اگر مرگ نبود زندگي شيريني و حلاوت نداشت و گاندي ميگويد: اگر نتوانيم آزاد زندگي كنيم، بهتر است مرگ را با آغوش باز استقبال كنيم.
(يوري گاگارين) اولين فضانورد دنيا درباره مرگ ميگويد: انسان هرچه بر سنش افزوده ميشود، حافظهاش كوتاهتر و رشته خاطراتش درازتر ميشود و همه اين مسايل را در هنگام مرگ به ياد دارد كه مانند يك فيلم كوتاه داستاني از ديدگان او ميگذر

مي دوني ؟
يه اتاق باشه ..... گرم گرم .... روشن روشن
تو باشي منم باشم
کف اتاق سنگ باشه.. سنگ سفيد..تو منو بغل کردي که نترسم
که سردم نشه نلرزم
مي دوني ؟
تو منو بغل کردي طوري که تکيه دادي به ديوار
پاهاتم دراز کردي...منم اومدم نشستم جلوت
بهت تکيه دادم
دو تا دستاتو دور من حلقه کردي
بهت ميگم چشماتو مي بندي؟...مي گي : آره
چشماتو مي بندي
بهت مي گم : قصه مي گي تو گوشم ؟
مي گي : آره
و شروع مي کني به قصه گفتن تو گوشم
آروم آروم.......قصه مي گي
يک عالمه قصه بلندو طولاني که هيچ وقت تموم نمي شه
مي دوني ؟
مي خوام رگمو بزنم
چون دست چپ...يه حرکت سريع.. يه جمله ي عميق بلدي ؟
نه واي !!! تو که نمي بيني
و نمي دوني که مي خوام رگمو بزنم
تو چشماتو بستي نمي بيني .....
من تيغ و از جيبم در ميارم.... نمي بيني که سريع مي برم
نمي بيني که خون فواره مي کنه... روي سنگ هاي سفيد و
نمي بيني که دستم مي سوزه
من لبمو گاز مي گيرم که نگم : آخ
که تو چشماتو باز نکني و منو نبيني
تو داري قصه مي گي و هيچ چيز رو نمي بيني
من دارم دستمو نگاه ميکنم
دست چپمو.....خون ازش مياد
مي دو ني ؟
دستمو مي ذارم رو زانوهام
خون از روي زانوهام مي ريزه کف سنگها
مسيرش قشنگه.....حيف که چشمات بسته است
نمي بيني .....
تو بغلم کردي نمي بيني که سردم شده
محکمتر بغلم مي کني تا گرمم شه
مي بيني که نا منظم نفس مي کشم
تو دلت مي گي آخي............
نفسم گرفت.. مي بيني ولي محکم تر بغلم مي کني
سردتر مي شم ...مي بيني که ديگه نفس نمي کشم
چشماتو باز مي کني و مي بيني من مردم .. مي دوني ؟
مي ترسم خودمو بکشم
از سرد شدن... از اين هايي که مردن... از خون ديدن
ولي وقتي بغلم کردي ديگه نترسيدم
مردن خوب بود
آروم آروم ...در کناره تو ... و در آغوشه تو ...
گريه نکن
من ديگه نيستم که ببوسمت.....بگم خوشکل شدي
تو خيلي گريه مي کني
دلم مي شکنه ... دلم نا زکه... نشکونش
باشه ؟
من مردم ولي تو باورت نمي شه
تکونم مي دي که بيدار شم
فکر مي کني مثل هميشه قصه گفتي و من خوابيدم
مي بيني نفس نمي کشم ....ولي بازم باور نمي کني
اونقدر محکم بغلم مي کني که گرمم شه... اما فايده نداره
من مر دم ... ولي براي تو زنده ام
پس هر شب به اين باغ بيا .... ولي گريه نکن
مي خوام يه چيزي بهت بگم مي دوني ؟
دوستت دارم
شما درباره مرگ و لحظهي جان دادن و... چه مي دانيد؟
آيا تا کنون به لحظه اي که عزائيل به سراغتان مي آيد انديشيده ايد؟
آيا تا بحال بالاي سر کسي که در حال جان دادن است، بودهايد؟
اصلا فکر ميکنيد عزرائيل چه جور موجودي است؟
در اين چند خط نه مطلب ترسناک هست و نه حرفهاي دوست نداشتني و اعصاب خورد کن.
به سوالهاي بالا فکر کرديد؟ حالا مي خواهم تمام تصورهاي شما را نسبت به مردن؛ عزرائيل و آن دمِ آخر عوض کنم
بزرگي مي فرمودند من اصلا از مرگ نمي ترسم چون "مرگ، رفتن از اين اتاق به اتاق کناري است".
مي دانيد که عزرائيل هم يک فرشته است، ولي اشتباه نکنيد چه کسي گفته او فرشتهي عذاب است؟! نه! اصلا!؛ حضرت عزرائيل فرشته و بندهاي از بندگان خداست که هر وقت خداوند دستور فرمايد دست من و شما را مي گيرد و از اين اتاق به اتاق بغلي مي برد، البته دست روحمان را.
آيا تا کنون به لحظه اي که عزائيل به سراغتان مي آيد انديشيده ايد؟
اصلا فکر مي کنيد عزرائيل چه جور موجودي است؟
اما حالا با اين حرفها نبايد از اين سوي بام افتاد که خوب! پس بي خيال، مرگ هم که چيزي نبوده و... نه!؛ بايد به عرضتان برسانم که آن "اتاق بغلي" را خودتان بايد بسازيد البته نه فکر کنيد تنهاي نتها نه!؛ هستند کساني که کمکتان کنند فقط شما بخواهيد که آبادش کنيد، آنوقت زمين و زمان و... به خدمتتان خواهند آمد.
فکر نکنيد من اين حرفها را از خودم و براي دل خوشي شما ميگويم بلکه اينها جواب کسي است که از امام صادق عليهالسلام همين سوال ها را پرسيده است
يک روز آقايي به نام سُدير به حضور امام صادق عليه السلام مي رود و سوالي در اين باره از امام مي پرسد و...، ادامهي اين گفتگو را از زبان خود او بشنويد:
به حضرت ابا عبد الله، امام صادق –که سلام و درود خدا برو باد– گفتم : فدايتان شوم اي فرزند رسول خدا، آيا "مؤمن" از قبض روح شدن اکراه دارد [و جان دادن برايش سخت است]؟
امام فرمودند: نه!، قسم به خدا که اين طور نيست. وقتي که فرشته ي مرگ براي گرفتن روحش مي آيد، در آن هنگام او بي تابي مي کند. فرشته به او مي گويد: "اي ولي خدا بي تابي نکن ؛ قسم به خداوندي که محمد را برگزيد من برايت از هر مادر مهرباني که بخواهد پيش تو آيد، نيکوتر و دلسوزترم؛ چشمهايت را باز کن و ببين..."
امام صادق مي گويد: [در اين هنگام] رسول خدا و امير مومنان و فاطمه ي زهرا و حسن و حسين و ديگر امامان _که درود و سلام خداوند برآنان باد_ برايش تمثّل مي يابند و به او گفته مي شود: "اينان رفيقانت، رسول خدا و امير مومنان و فاطمه و حسن و حسين و امامان هستند".
امام مي گويد: آن شخص چشمش را باز مي کند و نگاه ميکند.
آنگاه مناديي از سوي پروردگار روحش را صدا مي زند و ميگويد: "اي نفسِ آرام يافته به محمد و خاندان او با رضايت به ولايت_ائمه_ و پسنديده شده با ثواب به سوي خدايت برگرد و در ميان بندگانم يعني محمد و خاندان او و در بهشتم درآي".
آنجاست که هيچ چيزي برايش دوست داشتنيتر از خروج روحش و پيوستن به آن منادي نيست.
فرشته به او مي گويد: "اي ولي خدا بي تابي نکن ؛ قسم به خداوندي که محمد را برگزيد من برايت از هر مادر مهرباني که بخواهد پيش تو آيد، نيکوتر و دلسوزترم؛ چشمهايت را باز کن و ببين..."
به به من که وقتي اين مطلب زيبا را خواندم حس زيبايي برايم دست داد اما آميختهي به فکر و ترديد!
ميدانيد چرا؟ به کلمهي مومن در ابتداي روايت توجه داشتيد؟ بله من ترديم در صدق اين کلمه بر خودم بود. و مي توان گفت همه نبايد خيالشان به ديداري اينگونه با آن فرشته مهربان، و رفتني آنچنان خوش باشد.
عِدة من أصحابنا ، عن سهل بن زياد ، عن محمد بن سليمان ، عن أبيه ، عن سُدير الصيرفي قال : قلت لأبي عبد الله عليه السلام : جعلت فداك يا بن رسول الله هل يكره المؤمن على قبض روحه ؟ قال : لا والله إنه إذا أتاه ملك الموت لقبض روحه جزع عند ذلك فيقول له ملك الموت : يا ولي الله لا تجزع ، فوالذي بعث محمدا صلى الله عليه وآله لأنا أَبَرُّ بك وأشفق عليك من والد رحيم لو حضرك ، اِفتح عينيك فانظر ، قال : ويمثل له رسول الله صلى الله عليه وآله وأمير المؤمنين وفاطمة والحسن والحسين والأئمة من ذريتهم عليهم السلام فيقال له : هذا رسول الله وأمير المؤمنين وفاطمة والحسن والحسين والأئمة رفقاؤك ، قال : فيفتح عينيه فينظر فينادي روحه مناد من قبل رب العزة فيقول : يا أيتها النفس المطمئنة إلى محمد وأهل بيته ارجعي إلى ربك راضية بالولاية ، مرضية بالثواب ، فادخلي في عبادي - يعني محمد أو أهل بيته - وادخلي جنتي ، فما من شئ أحب إليه من استلال روحه واللحوق بالمنادي .

سرپرست تحقيقات كنترل دخانيات دانشگاه علوم پزشكي شهيد بهشتي با بيان اينكه مصرف قليان به دلايل مختلف باعث بروز بيماريهاي شديدتري نسبت به سيگار در افراد ميشود، افزود: مصرف هر بار قليان به اندازه 70 نخ سيگار است و هر پكي كه به قليان زده ميشود تقريبا 40 برابر يك پك سيگار، دود به فرد ميرساند و به دليل افزايش درجه حرارت قليان، مواد سمي و سرطان زاي بيشتري به وجود ميآيد.
![]()
دكتر غلامرضا حيدري، رييس كلينيك ترك دخانيات و سرپرست تحقيقات كنترل دخانيات دانشگاه علوم پزشكي شهيد بهشتي در گفتوگو با خبرنگار بهداشت و درمان خبرگزاري دانشجويان ايران ، ميزان تركيب سمي منواكسيد كربن در قليان را حدود 10 بار بيشتر از سيگار عنوان كرد و اظهار داشت: نحوه پك زدن به قليان به صورتي است كه فرد با مكش ريوي باعث باقي ماندن دود در انتهاي ريه و سبب تخريب زودتر ريه ميشود اما در مصرف سيگار مكش از دهان صورت ميگيرد.
وي با بيان اينكه مصرف قليان بين 2 تا 8 درصد بروز بيماريها و سرطان را افزايش ميدهد، از گرايش فزاينده جوانان به قليان ابراز نگراني و خاطرنشان كرد: حتي خانوادهها در كنارهم به مصرف قليان مبادرت ميورزند كه اين امر عاملي براي گرايش نوجوانان به مصرف سيگار در آينده است زيرا قليان را در هر مكان و زماني نميتوان كشيد اما سيگار به راحتي در هر مكان و زماني مصرف ميشود

ژست
دستش را به طرف گلويش برده و كراوات خود را صاف ميكند
يقه اش را ميزان ميكند
گرد و غبار فرضي روش شانه هايش را ميتكاند
آستين، پيراهن و لباسهاي ديگر خود را مرتب و صاف ميكند
موهايش را مرتب ميكند
قلاب كردن شست در كمربند
اين عمل به معناي ابراز و بيان قدرت و صلابت مردانگي بوده و فرد سعي
در نشان دادن قدرت و توانگري خود ميكند.
حالت بدن ;وضعيت بدن يك نشانه است، اگر او علاقمند باشد، به سمت شما قرار خواهد گرفت. اگر در حال نشستن پايش به سـمت شما اشاره نمايد، اين يك علامت خوب خواهد بود.
خيره شدن ;
خيره شدن به شما حتي چند ثانيه بيشتر از حد لزوم، همراه گشاد كردن چشم ها به معناي نشان دادن چراغ سبز است.
نگاه معني دار ;
دست به كمر ايستادن
اين حالت ايستادن براي بزرگتر جلوه نمودن و ابراز آمادگي براي گرفتاري و درگيري است
خیلی وقت بود میخواستم راجع به جوکهای فارسی یه چیزی بنویسم
اینکه جوک (Joke) اصلا چیه و برای چی ساخته شده
دلیلش هم بیشتر شاید این sms هایی باشه که بچه ها هر روز به عنوان جوک از قول ترک و رشتی و عرب میفرستن و منم برای دوستام فوروارد میکنم!
اما تاریخچه ی جُک یا جوک که قبلاً بهش میگفتن لطیفه ی فارسی و حکایت برمیگرده به ادبیاتی که بهش میگن ادبیات ِ پند و اندرز
لطیفه ها شخصیتهایی داشت مثل بهلول و ملا نصرالدین که از قضای روزگار آدمهای حکیم و فاضل و دانشمندی بودن و حرفها و اعمالشون در عین حال که لطیفه بود و برای لطیف شدنِ روح نوشته میشد، بیشتر به خاطر این بود که مردم به فکر بیوفتن و در مورد کارهاشون و حرفهاشون بدون ِ فکر عمل نکنن
(چه اینکه هر دوی این شخصیتها قاضی هم بودند و مردم اونها رو به حکمت میشناختن و نه اونجوری که بعداً معروف شد به بلاهت و سفاهت!)
خارج از این موضوع ، لطیفه ها اغلب کاربرد پندآموزی داشت و حاوی پیام اخلاقی بود که برای سهل الفهم شدن و در عین حال جذاب بودن به طنز ِحکمت آمیزی هم آغشته شده بود
نمونه ی بارز این نوع طنز رو توی نوشته های عبید ذاکانی و ... میتونید ببینید
(در ضمن خنده تون میگیره که داستانهای Tom & Jerry رو Fred Quimby از روی داستانهای موش و گربه ی عبیدذاکانی برداشت کرده!)
این قسمت اول داستان بود
بعد از دوران جنگهای عثمانی و بروز اختلافات، رسالت لطیفه هم دچار انحراف شد
یعنی از حالت ِ حکمت آمیز بودن و حکایتی خارج، و در عوض وسیله ای شد برای استهزا و مسخره کردن ِ دشمن
و در لغت لطیفه و حکایت و طنز ، تبدیل شد به جوک و هجو و هزل
هرچند، رفتار ِ جزئی و گفتار و گویش ِغریب و ویژگی های اخلاقی ِ یه منطقه و نامأنوس بودن ِ اون برای مردم مناطق ِ دیگه و همینطور برخی اختلافات داخلی هم بی تاثیر نبود
اما نقطه ضعفی بود که باعث شد بعد از دوران ِ استعمار و جنگهای نقاط مختلف ایران با اجنبی، سیاست ِ دولت ِ انگلیس (به قول دایی جان ناپلئون!) خارج از ساختن ِ شایعات، غیر مستقیم وارد بازار لطایف ِ فارسی هم بشه
ستارخان و باقرخان از سرداران ِ بزرگ ایران و همینطور مردم آذربایجان، به خاطر ضربه ای که به دولت بریتانیا وارد کرده بودن، مورد غضب واقع شده و در نتیجه قوم آذری زبان مورد قهر قرار گرفت و مردمی که به داشتن ِمغز متفکر و استراتژیک معروف شده بودن و توی جنگها هم دمار از روزگار اجنبی درآوردن، با جنگ زبانی ِ خاموش و جنگ ِ روانی ِسرد ِ انگلیس، لقب خر رو گرفتن! (با عرض پوزش!!)
(خدایی الان نگاه کنین توو همین تهران هر چی سوپر مارکت دونبش و مشتیه مال ترکاس و بالاش نوشته دریانی! ... بگذریم که اغلب مهندسای انرژی اتمی هم آذری زبانند!)
از طرف دیگه میرزا کوچک ِ جنگلی و مردم ِ مبارز گیلان که چهره ی بیگانه ی روس و انگلیس رو به خاک مالیده بودن، طبق همون سیاست ِ خاموش و خزنده ، باعث شدن که این منطقه از کشور هم دچار بی مهری بشه!
مردم ِ سایر نقاط هم بدون ِ اینکه متوجه باشن که این تهمتها باعث از هم گسیختن ِ پیوندها و همبستگی ملی میشه، با نبوغ ِ سرشارشون در امر ِ هجو و هزل، به این کار دامن زدن و خودشون وسیله ای شدن برای ساختن ِ جوکهایی که دیگه نه بار معرفتی و معنایی داشت و نه نکته ی پند آموز و درس حکمت آمیزی در پشتش مطرح بود؛ بلکه فقط بابت ِ اینکه چند دقیقه ای شاد بشن و غمها رو فراموش کنن استعمال میشد ... درست مثل مصرف ِ الکل!!
آری برادر ...
اینگونه بود که ملانصرالدین تبدیل شد به تُرک خر و رشتی ِ بی غیرت و آبادانی ِ لافزن و اصفهانی ِخسیس و مشهدی ِ بدجنس و قزوینی همجنس باز و بچه باز ...
خب خارج از همه ی این حرفها
شاید این نوع جوک هم از ملزومات ِ دنیای مدرن و گذار از دنیای کهنه و قدیمی و سنتی باشه
جالبه که این نوع نگاه در دنیای جدید، فقط نگاه قوم های درونِ یه سرزمین به هم و مختص به ایران هم نیست و حتی توی نگاه ملت ها به همدیگه هم وجود داره که باز میتونه از یه طرف ناشی از رفتار ِ بخشی از اون ملت توی سرزمینهای بیگانه باشه و یا مشکلات ِ سیاسی ِ سردمداران ِ کشورها با هم و ...
هرچی که هست دیگه نسبت بهش بی تفاوت شدیم و مهم نیست ... مثل خیلی چیزای دیگه.
بیا!
همین الان یه مسیج دیگه اومد!!
به رشتیه میگن توو خونه ت مرد سالاریه یا زن سالاری؟
میگه: هیچکدوم .... مردمسالاریه!!
اینم که مال دیروزه:
به رشتیه گفتن خانومتو دیدیم توو ماکسیمای یه مرد غریبه که صدو شصت - هفتاد تا میرفتن ...
رشتیه: این که چیزی نیست که ماکسیما بیشتر از اینا هم میره!!
یا این یکی:
رشتیه کتاب مینویسه
تموم که میشه صفحه اولش می نویسه:
تقدیم به پدرم که بهترین دوست بابام بود!
خب من نمیدونم این دوستای ما چه پدر کشتگی با مردم ِ خوب ِ رشت دارن!
هر چی که هست به قول داروین احتمالاً ریشه در اختلالات کودکیشون داره
خوبه که آدم بدونه سیگار سرطان زاست و بکشه؟
خوبه که آدم بدونه الکل هزار جور درد و مرض میاره و عقل رو زائل میکنه و بخوره؟
خب نمیدونم که خوبه آدم بدونه جوک هم ممکنه کدورت و دلخوری به وجود بیاره و بازم بگه!
به هر حال دیگه زیاد فرقی نداره ... چون نمیشه جلوشو گرفت
سفرة عيد شيريني و ميوه و آجيل و اسپند و آيينه و آب و تخممرغهاي رنگين هم دارد و جايي هم به ماهي قرمز و تنگ بلورش داده ميشود. رنگ كردن تخممرغها و چيدن سفرة هفتسين محصول مشترك مادران و بچههاست.
زرتشتيها در كنار هفتسين، سفرة هفتشين نيز پهن ميكنند و در آن شمع و شراب و شمشاد و شيريني و شير و شاهدانه و شربت ميگذارند. آويشن و سنجد و اسپند هم، كه پاي ثابت همة آيينهاي مذهبي آنهاست، در چهارگوشة سفرهشان ديده ميشود.
تمام اين تكاپوها براي رسيدن يك لحظه است: لحظة تحويل، كه به دنبالش بهار ميآيد و نشانههايش را ميآورد. بهار با جشنوارة رنگهاي شاد گلها كه در دامن دشتها بهپا ميشود، بهار با اندام عريان درختاني كه جامة سبز به تن ميكنند. هر برگ و شكوفهاي كه جوانه ميزند شمعي است كه به افتخار جشن تولد طبيعت روشن ميشود.
در ديد و بازديدهاي عيد و پذيرايي از مهمانان باز هم نقش اصلي را زنان ايفا ميكنند.
دكتر نيكنام دربارة نقش زنان در مهمانداري ميگويد: «زرتشتيان از آن جهت نوروز را گرامي ميدارند كه باور دارند در ايام پيش از نوروز، ميزبانِ مهمانان ارزشمندي هستند كه روان درگذشتگان آنهاست. يعني روان همة انسانهايي كه از اول تا امروز بودهاند و درگذشتهاند؛ زنان زرتشتي به همين دليل خانهتكاني ميكنند. تهية غذاهاي خوب و لباسهاي نو براي فرزندان و بقية افراد خانواده و سپس پذيرايي از مهمانان به عهدة آنهاست.» وي دربارة اينكه اين وظايف از كجا براي زنان تعيين شده است، ميگويد: «در دين زرتشتي، تقسيم وظايف در اوستا مشخص شده است. بهويژه آنكه ما به زنها صفت كدبانو ميدهيم "كَد" يعني خانه و "بانو" يعني پادشاه، به عبارتي زنْ پادشاه خانه است و همة آنچه به امور خانواده مربوط است بر عهدة زنان است و اين نقش همچنان حفظ شده است.» دكتر وكيليان هم نوروز را جشني خانوادگي توصيف ميكند و ميافزايد: «به همين دليل همة تدارك عيد از خانهتكاني، سبزه سبز كردن و درست كردن شيريني و گستردن سفرة هفتسين با سليقه و نظر زنان انجام ميشود. از مهمترين رسوم عيد ديد و بازديد و صلة رحم است كه بار آن به دوش زنان است. تازه مگر هر وقت مهماني وارد خانه ميشود، زن خانه از او پذيرايي نميكند و كارها را به عهده نميگيرد؟ خوب، در نوروز اين بار سنگينتر است و اصلاً به همين دليل است كه نوروز بدون زن بيمعني است و لطفي ندارد. شايد بدون مردان نوروز برگزار شود اما بدون زنان هرگز.»

